2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154596 بازدید | 1207 پست

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش  هفتم







اونم داد زد:  خفه شو ببین چی میگم  آروم باش وگرنه هر سه تایی گوشه ی زندون می پوسیم کاری رو که میگم بکن برو توی ویلا  .. 

از همه جا اثر انگشت تون رو پاک کن هر کجا دست زدین محکم بکشه  هیچ اثری نمونه .... ویلا رو برگردون به حالت اول چیزی جا بجا نباشه ..

ببین پای خودتم گیره ،،حرف نمی زنی ...صبر کن تا سجاد برگرده با هم بیان تهران ...تا چند روزم  با من تماس نگیرین خودم خبرتون می کنم ..

گفتم : ای خدا تو چرا نمی فهمی ..دختره توی ویلا مرده سجاد رفت ..

گفت : رفته جنازه رو سر به نیست کنه ..یکم میره دور تر تا به ویلا شک نکنن ..

اون نزدیکی ها نباید باشه صبر کن تا برگرده اون دیوونه شده ممکنه کار دست ما بده ؛ بیارش تهران جبران می کنم  ..

گفتم چی رو جبران می کنی  ؟تو واقعا نفهمی ..بهت نگفتم نکن؟ ..این کارا آخر و عاقیت نداره ؟





 






خلاصه آقای قاضی من همون کاری رو کردم که فرزین گفته بود ولی تا صبح صبر کردم و سجاد برنگشت ..

فکر کردم قالم گذاشته ..

صبح به فرزین خبر دادم و اونم گفت که ازش خبری نداره ..برگشتم تهران ...به خدا وندی خدا من توی این  کار دست نداشتم ...

قاضی گفت : چرا می خوای وانمود کنی بیگناهی ؟ به خاطر پول دختر مردم رو دزدی ...حالا برو بشین . 

بعد فرزین رو بردن به جایگاه ..

و من چه حالی داشتم خدا می دونه اونا داشتن در مورد کسی که من از جونم بیشتر دوست داشتم حرف می زدن لاکوی مظلوم و ستم دیده ..که درد بزرگش این بود که باعث همه ی این حوادث مادرش بوده  ..و من حالا می فهمم که داشتن یک مادر خوب و دلسوز چقدر توی زندگی ما اثر داره ... 

اونقدر عصبی شده بودم که داشتم کنترلم رو از دست می دادم ...









سجاد فکر کرده بود  هر چی دور تر سوگند رو بندازه توی مرداب خودشو نجات داده ..اما نمی دونسته که همین باعث مرگ خودش میشه ...

فرزین با پای لرزون در حالیکه مثل بچه ها بغض کرده بود رفت جلوی قاضی ایستاد .. 

حال کسی رو داشت که برای اعدام می بردنش ... ترس از توی چشمش پیدا بود ...

شیرین خانم از یک طرف و سمیه از طرف دیگه یک روند اشک میریختن و هر دو   بشدت ترسیده بودن  ...

فرزین با این جمله حرفشو شروع کرد و دادگاه رو بهم ریخت ..

در حالیکه انگشتشو گرفته بود طرف شیرین خانم با حالتی که انگار می خواست گریه کنه گفت : اون زن منو اغفال کرد همش تقصیر اونه ...

شیرین خانم که نه اختیار زبونشو داشت؛؛ نه عقل شو به کار می گرفت   شروع کرد به فریاد زدن و فحش دادن به فرزین ... بیشرف من می دونستم که تو داری بچه ی منو می دزدی ؟ آشغال عوضی ؟ کثافت؛؛ من مادرشم ...

می کشمت که این بلا رو سر بچه ام آوردی ؛؛ فکر نکن ازت میگذرم ؟ پدرتو در میارم ...


برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش دهم 







دوتا مامور زن شیرین خانم رو گرفتن تا به فرزین حمله نکنه ...

قانع زیر گوش من گفت : دیدی گفتم کار خودشه ..ترسیده داره شلوغ بازی در میاره ..

گفتم : فکر نکنم اینقدر سیاست داشته باشه ..اون همینطوریه  ..شما زیادی دست بالا گرفتینش ...

به نظر من شیرین خانم نمی دونسته فرزین داره با سوگند  چیکار می کنه ..شرط می بندم ...

قاضی به شیرین خانم اخطار داد و به فرزین گفت : ادامه بده از اول تعریف کن ..

فرزین گفت : آقای قاضی از اول و آخر نداره همش یک جمله اس این زن به من دروغ گفت ؛گولم زد ..به من  وعده های زیادی داده بود وگرنه من مغز خر نخورده بودم که با این زن ازداوج کنم که جای مادرمه ..

راستش من قصدم از اول این بود که برم کانادا ..توی یک مهمونی با اون آشنا شدم طوری حرف می زد که اگر باهاش باشم دنیا رو به پام میریزه ؛؛ 

ازش بپرسین  من چیزی  ازش نخواستم ...

این ازدواج در واقع پیشنهاد اون بود ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش یازدهم






وقتی به کسی میگی یک چیزی رو بهت میدم ؛؛ نباید بدی ؟ ...به خدا چهار ساله منو سر کار گذاشته .. امروز و فردا می کنه  بارها خواستم ازش جدا بشم و قید همه چیز رو بزنم ..ولی باز التماس کرد و بهم گفت به زودی خونه رو از سوگند پس می گیرم با هم میریم کانادا ...

ولی دخترش زیر بار نمی رفت ..صد بار بهش گفتم اگر می دونی نمیشه بزار من برم ..همین طور سلیته بازی در میاورد و بار ها با هم کتک کاری کردیم ...

باز وعده می داد توی همین هفته ..من جوونی مو توی این کار گذاشتم تا به هدفم برسم ..

قرار ما این نبود که من یک شوهر خوب برای اون باشم و بشینم هر وقت سوگند خانم اراده کرد پول به من بده ...

قاضی گفت :  این طرز تفکر شما که یک جوون این مملکتی خیلی قابل تاسفه ..اسم خودت رو چی می زاری ؟  مرد ؟ خجالت بکش ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش دوازدهم 







من دارم به جای تو آب میشم ..

آخه مگه کمرت بیل خورده بود ؟ که خودتو اسیر و بازیچه ی یک زن کردی تا دو زار کف دستت بزاره ..

بعدا برای اینکه تو رو نفرستاده کانادا این بلا رو سر دختر بیگناه اون بیاری ؟..واقعا که اگر ده تا جوون مثل تو فکر کنن این ممکلت به کجا میره ؟..

فرزین گفت : آقای قاضی خودتون رو گول نزدین ..مرد کجا بود ؟ ده تا ؟ می خواین من چند تا نشونتون بدم که فقط دارن دنبال دخترا ی پولدار می گردن یا زن های بیوه ..شما فکر می کنی نمی دونم کار درستی نیست ؟ چرا ولی یکم فکر کنین خودتون بگین چرا دیگه جوون های ما مرد نیستن ؟..کی داره این مردانگی رو از ما می گیره ؟

 شاید منی که پدرم کارگره چشم و عقل هم داشته باشم؛؛دل داشته باشم ... 

اون همه ماشین های آخرین مدل رو توی خیابون ها این شهر ببینم که راننده های اون فقط زحمت کشیدن مدرک خریدن ...و من  آه بکشم ..

شاید منم شعور داشته باشم که بفهمم امثال من  با چه مرارتی باید درس بخونن ولی نتونن برم دانشگاه چون آزاد قبول شدن  ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش سیزدهم






سرباز های این ممکلت فقط ما هستیم ؟ فقط ما بچه کارگر و بچه معلم باید مرد باشیم؟ ..

شما بگو ما چطور می تونیم حقمون رو بگیریم ؟ چطوری صدامون رو به گوش فلک برسونیم ...

آقای قاضی من نمی خوام  کارمو توجیه  کنم ..می دونم اشتباه کردم ...پشیمونم ؛؛ ولی شما هم دنبال مرد نگردین ..و برای من از مردانگی حرف نزنین ...

قاضی با لحن تندی گفت :حرف زیادی می زنی ؛  میگی توجیه نمی کنم ولی تو هنوزم خودت رو مقصر نمی دونی .. مگه تو سجاد رو نمیشناختی ؟ یک لات زور گیر و مواد فروش ..دو بار افتاده بود زندان ؛؛ تو نمی دونستی سجاد جنس مصرف می کنه ؟

 برای چی دختر زنت رو سپردی به اون که می دونستی آدم درستی نیست ؟...این کار تو هم به ماشین شیکی که توی خیابون دیدی مربوط میشه ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش چهاردهم 






فرزین یکم خودشو جابجا کرد و گفت : می دونستم برای همین رفتم سراغ ناصر ....

چون  اون آدم خوبیه و فکر می کردم در مقابل سجاد  از سوگند مراقبت می کنه ...دیگه فکر اینجاشو نکرده بودم ...

قاضی گفت : اصلا برای چی اون دختر رو دزدی که چی بشه ؟ مادرش که پولی نداشت به تو بده ...شاید واقعا می خواستی از بین ببریش که همه چیز برسه به زن تو و از اونجا م به تو ...

گفت : خدا رو شاهد می گیرم این طور نبود ..

من به شیرین گفته بودم با دوست پسرش رفته و می خواستم از دستش عصبانی باشه و قبول کنه که سند رو جعل کنیم ...و اینطوری فورا بفروشیم و بریم ...

خریدارشم داشتم ..ولی همون روز بعد؛؛  این اتفاق افتاد و با اینکه خیلی ناراحت بودم و عذاب وجدان گرفته بودم فکر کردم حالا که سوگند مرده دیگه لزومی به این کار نیست همین ..

من قرار بود خودم برم سوگند رو برگردونم ..قسم می خورم ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش پانزدهم 






قاضی گفت : برو بشین ولی اینو بدون که اگر آدم درستی بودی با دیدن  یک ماشین شیک  خودتو این همه ذلیل نمی کردی ... و چند نفر رو بیچاره ... تو می تونستی از استعدادت استفاده کنی و با شرف زندگی کنی ...

قاضی شیرین خانم و سمیه رو هم  به جایگاه برد و همون حرفا رو تکرار کردن  ..

و تا کامل شدن پرونده و بررسی مرگ سجاد فرزین و ناصر رو فرستاد زندان ...و به خواست سوگند آقای قانع جعل امضاء رو مطرح نکرد ...

بعد از دادگاه از قانع پرسیدم : راستی شما نگفتین برای چی ما باید میرفتیم محضر ؟ 





ادامه دارد 



لطفا بدون نام نویسنده کپی نفرمایید







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

به نظرم این قسمتی که قاضی صحبت میکرد،اضافه بود. نشسته راجع به مردانگی صحبت میکنه😁

دوستان عزیزخواهش میکنم برای حاجت خیلی مهمی که دارم و عاقبت بخیری و ووو یک صلوات مهمانم کنید دوستان گل.😍😙
به نظرم این قسمتی که قاضی صحبت میکرد،اضافه بود. نشسته راجع به مردانگی صحبت میکنه😁

😂😂😂

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش اول






 حرف منو نشنیده گرفت و گفت : امیر جان من توی دادگستری هنوز کار دارم تو  میمونی کارم تموم شد برسونمت یا میری؟ 

گفتم : شما شنیدین من چی گفتم لطفا جواب بدین می خوام بدونم  برای چی می خواستیم بریم محضر ؟ .

.دستشو گذاشت روی بازوی منو محکم گرفت و گفت : از سوگند بپرس خودش تو رو در جریان قرار میده ..خوب نگفتی چیکار می کنی میمونی ؟ 

گفتم : نه من میرم سوگند تنهاس ..در حالیکه با من دست می داد  خنده ی معنی داری کرد و گفت : برو بسلامت میبینمت ....

جلوی دادگستری شلوغ بود و سعی کردم یک تاکسی گیر بیارم ولی نشد پیاده رفتم جلوتر که یکی پشت سرم بوق زد ..

شیرین خانم بود ..فورا سوار شدم ..

گفت : کجا رفتی؟ یکساعته دارم دنبالت می گردم مگه نمی خوای بری بیمارستان ؟





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش دوم






گفتم : چرا ..

گفت : نمی خواستی با من بیای ؟از من بدت میاد ؟

  گفتم:  نه این حرفا چیه  ؟ 

گفت : ولی من از خودم بدم میاد ..امروز خیلی تحقیر شدم تو متوجه بودی قاضی چطوری باهام حرف می زد ؟ 

مثل اینکه من کلفت باباش بودم ...با من مثل یک زن بد رفتار کردن احمق ها ؛؛ درسته من مادر خوبی نبودم قبول دارم   ..نتونستم از یک دونه دخترم مراقبت کنم و اختیارمو  دادم دست اون فرزین  نامرد ..که خودش قبول داره نامرده اما عمدا که نکردم ..

نمی دونستم وگرنه خودم خفه اش می کردم ...

من دستهامو کردم توی جیبم رومو ازش برگردوندم  ..

واقعا حوصله ی اونو و حرفای بی سر و ته اش رو نداشتم ..

گفتم : شیرین خانم لطفا برای امروزمون بسه دیگه در این مورد حرف نزنین ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش سوم







اخمشو کشید توی هم و ساکت شد اما به نزدیک بیمارستان که رسید یم یک مرتبه با صدای بلند گفت : اینطوری نمیشه ...

با تعجب گفتم : چطوری ؟ 

گفت : من باید با تو حرف بزنم ..امیر می خوای چیکار کنی ؟ تو واقعا با سوگند ازدواج کردی ؟ 

گفتم : بله عقد کردیم ..عقد نامه اش هم الان توی جیب منه ...

گفت :  حالا چی میشه ؟ می خوای داماد سر خونه بشی ؟ 

گفتم : شیرین خانم از من چیزی نپرسین چون جوابش رو نمی دونم ..فعلا عقد کردیم تا بعد تصمیم می گیریم چیکار کنیم ..اگر سوگند شما رو در جریان نذاشت من میزارم ....

گفت : این درسته بدون خبر من دخترم  رو عقد کنی ؟ ببینم راست بگو برای پولش تا اینجا دنبالش اومدی ؟ توام می خوای گولش بزنی ؟ ...

دیگه داشتم عصبی میشدم با لحن تندی گفتم : نه سوگند مثل شماست ..نه من مثل فرزین ..

اولا مقایسه نکنین که خیلی بهم بر می خوره چون من از لاکو وقتی لباس های سمیرا رو می پوشید خواستم با من ازدواج کنه ...

دوم اینکه خانواده ی منم هنوز خبر ندارن ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش چهارم






بعدم ببخشید شما واقعا  با این همه بلا ها که سر سوگند آوردین هنوز برای خودتون  حق قائل میشین ؟ سوگند نمی خواد دیگه شما رو ببینه اما مثل اینکه اصلا متوجه ی اوضاع اون نیستین ...

حالشو نمی فهمین ..می دونین چقدر صدمه دیده؟ درک می کنین چقدر الان ناراحته ؟ ..

خواهش می کنم یا حرف نزنین یا منو پیاده کنین ..من واقعا اعصابم داغونه ...حالم خوب نیست؛؛  

اون حرفایی که  برای سوگند توی دادگاه زدن دل منو پاره پاره کرد؛  ما سه ساعته دارم به حرف آدمایی گوش می کنیم که این بلا رو سر اون آوردن شما هیچ حسی ندارین ؟ هنوز به فکر پول و دار و نداره سوگند هستین ؟ 

بازم حرف خودتون رو می زنین .. که چرا سر عقد ما نبودین ؟ واقعا که نمی دونم چی بگم ...ای بابا بسه دیگه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش پنجم







شیرین خانم سرعتشو زیاد کرد و در حالیکه عصبی به نظر می رسید به جلو خیره شده بود  ؛؛  و  دیگه تا بیمارستان حرفی نزد  .....

و من داشتم با افکارخودم کلنجار می رفتم ..

حرفای ناصر و فرزین  رو به یاد میاوردم ؛؛ ..رفتار شیرین خانم و نوع نگرشش به زندگی کلافه ام می کرد  ..؛؛ 

خدای من چقدر این دختر تنهاست ؛؛ ...ای خدای مهربون کمک کن تا بتونم کنارش بمونم و ازش مراقبت کنم .. فقط این تویی که می دونی چقدر زیاد دوستش دارم ...

شیرین خانم منو جلوی بیمارستان پیاده کرد و بدون اینکه حرفی بزنه گاز داد و رفت ..

معلوم می شد که بشدت بهش بر خورده ..با اینکه می دونستم ممکنه عواقبی داشته باشه  اما  اصلا برام مهم نبود ...

لاکو منتظرم بود ..ولی من دلم نمی خواست براش تعریف کنم ..دلیل اولش خودم بودم که توان تکرار اون حرفا رو نداشتم و دلیل دوم خودش بود که با دونستن اون حوادث و شرایطی که داشت می ترسم حالش دوباره بد بشه ....






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش ششم 






فورا نیم خیز شد ودستشو بلند کرد که دستم رو بگیره و  گفت : امیر؛ دادگاه چی شد ؟  چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟ 

گفتم : آخ ببخشید وقتی رفتم توی دادگاه صداشو کم کردم ..

دستشو گرفتم و با دست دیگه ام گوشی رو  از جیبم در آوردم و نگاه کردم دیدم مامانم بیشتر از ده بار زنگ زده ...

گفتم: لاکوی  عزیزم ؛ حالت خوبه ؟ تنها موندی ؛ 

گفت :امیر  فهمیدی ماجرا چی بود ؟ 

گفتم : آره ..خوب قبلا هم حدس شو زده بودیم چیز خاصی نبود ...اجازه میدی  به مامان گزارش بدم بعد برات تعریف می کنم اگر من زنگ نزنم اون می زنه ..

گفت : آره ؛ حتما ..شماره رو گرفتم و به محض اینکه اولین زنگ خورد مامان هراسون با صدای بلند گفت : امیر ..کجایی تو؟ 

گفتم : سلام مامان ...

گفت :سلام به تو که بی وفایی ..اصلا من مادر تو هستم یا نه ؟ 

گفتم قربونتون برم حالتون خوبه ؟ 

گفت : چه خوبی دارم ؟  بهم بوگو تو  قصد جون منو کردی ؟ چیکار داری می کنی که تلفنت رو جواب نمیدی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش هفتم 






گفتم : مامان جان گوش کن  دادگاه بودم نمی تونستم جواب بدم ..شما حالتون خوبه ؟ 

گفت : تو  به من حال  میزاری ؟ مگه بهم قول ندادی که مرتب از حالت منو با خبر کنی؟ ..امیر جان برگرد؛؛  مادر خواهش می کنم ؛؛ ..این کابوس رو تموم کن برای  من,,  دیگه طاقت ندارم ..

گفتم : مرسی مامان جان منم خوبم لاکو هم خوبه ..شما دعا کن حالش بهتر بشه سال تحویل با هم میایم اونجا و دورهم  عید رو میگذرونیم ..

گفت : امیر ؟؟ ؛؛چی داری میگی منو نترسون  ؟ واقعا لاکو رو میاری ؟ 

گفتم اگر حالش خوب بشه ؛؛

 گفت : ای خدا ...آخه پسر جان به چه هوایی ؟ مناسبتش چیه ؟ تو خیال منو راحت کن؛؛ بگو چی توی سرت میگذره  بعد  هر کاری دلت می خوای بکن ...

گفتم : چشم مامان؛؛ لاکو هم سلام می رسونه .. 

الان از راه رسیدم دوباره بهتون زنگ می زنم ..و تا اومد چیزی بگه  قطع کردم ..

از صورت لاکو متوجه بودم که یک چیزایی شنیده چون مامان ماشاالله صداش خیلی بلند بود ..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش هشتم 







لاکو لبخند تلخی روی لبش نشست و ازم پرسید : برات نگران شدن ؟ خوب حق دارن ..می ترسن یک مرتبه منو بگیری ..

کنارش نشستم و دستهاشو گرفتم ؛ خم شدم توی صورتش و در حالیکه به چشمهاش نگاه می کردم ..

گفتم : خوب گرفتم دیگه ...ترس نداره این حرفا چیه بچه که نیستم ..الان دیگه کسی نیست ندونه من چقدر تو رو دوست دارم ...

تازه من روی اون کاغذ حساب باز کردم همش فکر می کنم تو دیگه زن منی ..پیوند دونفر به همینه که دلشون  با هم باشه ..

حالا دیگه هیچی برام توی این دنیا بیشتر ازتو  ارزش نداره ..خدا تو رو بهم داده و از دستت نمیدم ..حالا می ببینی همینطوری به پای هم پیر میشیم ....چند  تا بچه ..نوه و نتیجه ..میریزیم دورمون  یک خونه کنار مرداب برات می سازم که یک ایوون داشته باشه و هر روز از اونجا قشنگترین جای مرداب رو تماشا کنی ...

در حالیکه بغض کرد و حلقه ی اشکی توی چشمش جمع شد همینطور مدتی به من نگاه کرد و با عشقی که بهم می داد قلبم رو بد جوری لرزوند ؛؛ 

آروم و طوری که انگار اون خونه و ایوون رو داره می ببینه  گفت : خیلی خوبه ..خیلی قشنگه ؛؛ منم خیلی دوستت دارم ...

امیر اینو هیچوقت فراموش نکن من واقعا از ته قلبم عاشق تو شدم ؛؛...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش نهم 






و یک لبخند رضایت روی لبش نقش بست و دستم رو محکم فشار داد و گفت ...نه فکر کنی برای خوش تیپی تو بوده برای اینکه تو مهربون ترین آدمی هستی که توی این دنیا وجود داره .......حالا بگو دادگاه چی شد؟ درست برام تعریف کن ..

گفتم : هیچی دیگه افتاد به بعد از عید بیست و سوم فروردین برای تکمیل پرونده ؛؛؛ فرزین و یکی از همدست هاش رو فرستادن زندان ..

سمیه با قید ضمانت فعلا رفت خونه شون ؛؛  ....

راستش نزدیک جایی که قایق پیدا شده یک جسد پیدا کردن که پسر دایی فرزین از آب در اومد ..دیگه همه چیز روشن شده ..می دونی مادرت از کارای فرزین خبر نداشت؟ ...

گفت : می دونم ..معلومه که نداشت 

گفتم : تو که می گفتی مقصره ؛؛ 

گفت : الانم میگم همش زیر سر اونه ..به نظر تو نیست ؟ 

گفتم : چرا اتفاقا قاضی هم همینو بهش گفت ...




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش دهم






پرسید : امیر جان نفهمیدی کی ...یعنی من چطور ی باردار شدم ؟ 

گفتم : ولش کن ..بهت خواب آور زده بودن و اصلا به هوش نبودی ..همون مردی که توی مرداب پیدا کردن ,, ..اون ترسیده و خواسته تو رو خفه کنه و فکر می کرده دور از جونت مُردی ...چون تو رو خیلی بالا تر پیدا کردیم معلومه که تو رو  انداخته و خواسته برگرده ...اما  نتونسته ظاهرا راهشو توی مرداب پیدا کنه و قایق واژگون شده ....

مکالمه ی سختی برای هر دوی ما بود  ...

و من به بهانه ی دیدن بچه از اتاق بیرون رفتم ..و موضوع محضر رو فراموش کردم ..

اونشب شیرین خانم بیمارستان نیومد ...

و روز بعد مثل یک مادر مهربون ظاهر شد..

برای لاکو  لباس آورده بود و یک سوپ مقوی  ؛ و برای منم جدا غذا درست کرده بود در حالیکه فکر میکردم با من سر لج بیفته  با مهربونی که ازش انتظار نمی رفت با هر دوی ما رفتار می کرد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش یازدهم 






بعد آقای قانع اومد و سوئیچ ماشین لاکو رو داد به من و گفت : امیر جان خدمت شما ...سوگند گفته اینو بدم به تو ؛؛ ب

ا ماشین خودش ببرش خونه نمی خواد با مادرش بره ..الان بروخونه یک دوشی بگیر و استراحت کن و برگرد اینطوری توام مریض میشی ..چشمهات گود افتاده ....

شب ها من توی بیمارستان می خوابیدم روزها از لاکو مراقبت می کردم ..ولی دو باری که آقای قانع اومد به دیدنش ازم خواست تنهاش بزارم و این خیلی اذیتم کرد اما خودمو دلداری می دادم که شاید یک چیزی باشه که نمی خواد من بدونم ..

اصلا به من چه ؛؛ من که هنوز واقعا شوهرش نیستم ...اما نمی تونستم اون حس مالکیت رو نسبت به لاکو نداشته باشم ..

 وقتی بهش نگاه می کردم تنها احساس  دوست داشتن و عاشقی نبود که قلب منو می لرزوند ،، اون برای من مثل خواب و رویا بود ؛ کسی که خدا سر راهم  گذاشت  و خودشم  عاشقم کرد ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هشتم- بخش دوازدهم







اولین باری که تونست از تخت بیاد پایین بهم گفت : امیر جان منو ببر بچه رو ببینم ..خدا می دونه از تصمیمش چقدر خوشحال شدم ..

همش از این ترس داشتم که اون نخواد بچه ی خودشو ببینه ...مدت زیادی با هم از  پشت اون شیشه بچه رو تماشا کردیم ..

به تقلایی که برای زنده موندن می کرد ..و من دیدم که چطور با عشق ولی  در مونده و بی قرار بهش نگاه می کنه و  قطره های اشک از گونه های قشنگش پایین میاد ... 

سه شنبه صبح از بیمارستان لاکو رو مرخص کردن و در حالیکه بچه هنوز توی دستگاه بود و من بشدت احساس پدری می کردم و دلم نمی خواست اون موجود کوچک و دوست داشتی رو تنها بزارم زیر بغل لاکو رو گرفتم که ببرمش خونه جلوی در بیمارستان آقای قانع رو دیدم که منتظر ما بود لاکو گفت : امیر جان باید تا محضر بریم من یک کارایی دارم باید انجام بشه تو با من میای ؟

 گفتم : آهان راستی ماجرای این محضر چی بود ؟

 گفت : یک جابجایی می خوام انجام بدم که مامان دیگه بشینه سر جاش  ..



ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش اول






همینطور که ماشین رو روشن کردم و راه افتادم گفتم : آره معلومه که میام هر جا بری باهات میام ..

گفت :پس پشت ماشین  آقای قانع برو ....

گفتم : باشه من توی ماشین میشنیم تو برو کارت رو انجام بده ..

گفت :  نه امیر..راستش ؛؛  منظورم اینکه ....اصلا بگو تو تا آخرش با من هستی  ؟اگر  یک چیزی ازت بخوام نه نمیگی ؟ 

گفتم :آخرش ؟ نمی دونم منظورت چیه از آخرش ؛ ولی  خودت می دونی در مقابل تو نه نگفتن برای من معنی نداره ..هر چی تو بخوای انجام میدم ..حالا بگو چیکار باید بکنم ؟

 گفت : مامان و فرزین وقتی من نبودم با یک پیمانکار قرارداد بستن که خونه ی بابا رو بکوبن و بسازن ..

حالا ما فهمیدیم و آقای قانع درستش کرده اما مثل اینکه مامان هنوز پیگیره ..الان اوضاع بهم ریخته اس که بی خیالشو شده ولی می دونم که ول کن نیست ..

مامان من زود همه چیز یادش میره و دوباره شروع می کنه ؛؛  اونو خوب میشناسم ..من کسی رو ندارم که بهش اعتماد داشته باشم جز تو ..

می خوام آب پاکی رو روی دست مامان بریزم اون خونه رو بطور امانی به اسم تو بکنم ..تا وقتی بابا زنده اس اقلا خراب نشه ..

بعدش با هم تصمیم می گیریم چیکار کنیم ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و نهم- بخش دوم 






گفتم : والله نمی دونم چی بگم ؟ ..ولی به نظرت کار درستیه ؟ خوب من هستم آقای قانع هست می تونیم جلوی شیرین خانم در بیایم ..

دیگه نمی تونه اذیتت کنه ...

گفت : تو مامانم رو نمیشناسی ؛ اون این خونه رو حق مسلم خودش می دونه ..و چون فکر می کنه مالک خونه اس منو راحت نمی زاره  ..

برای همین دست بر دار نیست ولی اگر به اسم یکی دیگه باشه کاری از دستش بر نمیاد ...

گفتم : لاکو جانم فدات بشم همین چند روز پیش به من تهمت زد که برای پول دنبال تو افتادم می خوای حرفش ثابت بشه ؟ نه من این کارو نمی کنم ؛ دلم رضا نیست ..

امانت داری یک همچین خونه ای ؛  کار سختیه از عهده ی من بر نمیاد ..اومدیم و یک اتفاقی برای من افتاد تو دستت از اون خونه کوتاه میشه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792