داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و هفتم- بخش هفتم
اونم داد زد: خفه شو ببین چی میگم آروم باش وگرنه هر سه تایی گوشه ی زندون می پوسیم کاری رو که میگم بکن برو توی ویلا ..
از همه جا اثر انگشت تون رو پاک کن هر کجا دست زدین محکم بکشه هیچ اثری نمونه .... ویلا رو برگردون به حالت اول چیزی جا بجا نباشه ..
ببین پای خودتم گیره ،،حرف نمی زنی ...صبر کن تا سجاد برگرده با هم بیان تهران ...تا چند روزم با من تماس نگیرین خودم خبرتون می کنم ..
گفتم : ای خدا تو چرا نمی فهمی ..دختره توی ویلا مرده سجاد رفت ..
گفت : رفته جنازه رو سر به نیست کنه ..یکم میره دور تر تا به ویلا شک نکنن ..
اون نزدیکی ها نباید باشه صبر کن تا برگرده اون دیوونه شده ممکنه کار دست ما بده ؛ بیارش تهران جبران می کنم ..
گفتم چی رو جبران می کنی ؟تو واقعا نفهمی ..بهت نگفتم نکن؟ ..این کارا آخر و عاقیت نداره ؟
خلاصه آقای قاضی من همون کاری رو کردم که فرزین گفته بود ولی تا صبح صبر کردم و سجاد برنگشت ..
فکر کردم قالم گذاشته ..
صبح به فرزین خبر دادم و اونم گفت که ازش خبری نداره ..برگشتم تهران ...به خدا وندی خدا من توی این کار دست نداشتم ...
قاضی گفت : چرا می خوای وانمود کنی بیگناهی ؟ به خاطر پول دختر مردم رو دزدی ...حالا برو بشین .
بعد فرزین رو بردن به جایگاه ..
و من چه حالی داشتم خدا می دونه اونا داشتن در مورد کسی که من از جونم بیشتر دوست داشتم حرف می زدن لاکوی مظلوم و ستم دیده ..که درد بزرگش این بود که باعث همه ی این حوادث مادرش بوده ..و من حالا می فهمم که داشتن یک مادر خوب و دلسوز چقدر توی زندگی ما اثر داره ...
اونقدر عصبی شده بودم که داشتم کنترلم رو از دست می دادم ...
سجاد فکر کرده بود هر چی دور تر سوگند رو بندازه توی مرداب خودشو نجات داده ..اما نمی دونسته که همین باعث مرگ خودش میشه ...
فرزین با پای لرزون در حالیکه مثل بچه ها بغض کرده بود رفت جلوی قاضی ایستاد ..
حال کسی رو داشت که برای اعدام می بردنش ... ترس از توی چشمش پیدا بود ...
شیرین خانم از یک طرف و سمیه از طرف دیگه یک روند اشک میریختن و هر دو بشدت ترسیده بودن ...
فرزین با این جمله حرفشو شروع کرد و دادگاه رو بهم ریخت ..
در حالیکه انگشتشو گرفته بود طرف شیرین خانم با حالتی که انگار می خواست گریه کنه گفت : اون زن منو اغفال کرد همش تقصیر اونه ...
شیرین خانم که نه اختیار زبونشو داشت؛؛ نه عقل شو به کار می گرفت شروع کرد به فریاد زدن و فحش دادن به فرزین ... بیشرف من می دونستم که تو داری بچه ی منو می دزدی ؟ آشغال عوضی ؟ کثافت؛؛ من مادرشم ...
می کشمت که این بلا رو سر بچه ام آوردی ؛؛ فکر نکن ازت میگذرم ؟ پدرتو در میارم ...