داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و ششم- بخش یازدهم
یکبار ازم نپرسیدن می خوای باهاش چیکار کنی ؟ مدام از آینده ی اون حرف می زدن ..سمیرا براش کفش خریده بود ...
آخه تو چطور آدمی هستی که برای یک موجود زنده ی بیگناه صفت به این بدی رو بکار می بری بالاخره من اونو زاییدم یا نه ؟ مقصرشم تو بودی ...
میشه تنهام بزاری و بیشتر از این حرصم ندی ؟ از اینجا برو لطفا ؛؛ برو نمی خوام پیشم باشی ...
شیرین خانم با ناراحتی از اتاق بیرون رفت ...
گفتم : لاکو جانم فدات بشم مادرت خیلی ناراحته ..فکر نمی کنم کار اون باشه فقط نادونی کرده میشه سخت نگیری ..اینو برای این میگم که خودتو ناراحت نکنی ...
چند دقیقه بعد آقای قانع زنگ زد و گفت : امیر من می خوام برم دادگاه سوگند چطوره ؟ گفتم : امروز خوبه بهتر شده ..
اجازه بدین منم می خوام با شما بیام ...و به سوگند اشاره کردم ناراحت نمیشی تنهات بزارم و برم دادگاه ؟ می خوام خودم بدونم چی شده ...
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و ششم- بخش دوازدهم
گفت : نه برو ..خودت باشی بهتر می فهمم جریان چی بوده ...
قانع گفت : به شیرین خانم یاد آوری کن سر ساعت نه باید دادگاه باشه ....
ببخش امیر جان نمی تونم تا اونجا بیام دنبالت دیر میشه خودت یک تاکسی بگیر و بیا به این آدرس اونجا منتظرتم ..
دست لاکو رو بوسیدم و بهم نگاه کردیم و گفتم : تو حالت خوبه ؟ من برم ؟
چشمش رو محکم بست و باز کرد ..
گفتم : پس من زود بر می گردم ..
از اتاق که اومدم بیرون به شیرین خانم گفتم : یادتون نره ساعت نه باید دادگاه باشین ...
گفت : می ترسم امیر ، فرزین بهم تهمت بزنه ...تو ازم دفاع کن ؛ باشه ؟
برگشتم و نگاهش کردم اصلا نمی فهمیدم چی داره میگه اون واقعا یک چیزی کم داشت ..
همینطور که میرفتم پایین با خودم حرف می زدم آخه من کیم که از تو دفاع کنم زن حسابی چی داری میگی ؟ ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar