2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154596 بازدید | 1207 پست

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و پنجم- بخش سیزدهم 







قانع دستشو کشید و گفت : مثل سوگند ؟ اونم تهدید کرده بودی یادت نیست؟ ..

وقتی کسی با بچه ی خودش این کارو بکنه ازش هر انتظاری میشه داشت ...برو بشین با خودت فکر کن ..ببین اون دختر رو به چه حال و روزی انداختی ...

دختر من پنج سالشه ...دلم نمیاد یک قطره اشک اونو ببینم ..حالا برو تماشا کن حاصل دست رنج خودتو روی اون تخت ..و توی اون دستگاه ببین  ؛  ..

سوگند خیلی خوب می دونه که من ازش سوءاستفاده نمی کنم ..چون به پدرش قول دادم ..چون دلم برای بی کسی اون دختر می سوزه ...

شیرین خانم برو هر غلطی که دلت می خواد بکن ....

واقعا نمی دونستم که مادر لاکو چقدر در این کار مقصره ولی از حرفایی که لاکو در مورد اون گفته بود و  حالی که اونجا داشت می تونستم حدس بزنم همون طور که خودشم گفته بود زن ساده و  بی عقل و کوته نظری بود واز اون بدتر  این بود که خودش اینو  نمی دونست ..







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و پنجم- بخش چهاردهم 






ادعای زیادی داشت در حالیکه تو خالی و پوشالی بود اینطور آدما هم به خودشون آسیب میرسونن هم به اطرافیانشون ...

آقای قانع منو کشید کنار و در حالیکه هنوز نمی تونست با غیظی که از شیرین خانم داشت درست حرف بزنه  و نفس نفس می زد  به من گفت : از این زن دوری کن ..بعید نیست  بخواد تو رو هم اغفال کنه چون فرزین رو از دست داده ...

گفتم : این حرف رو نزنین خوب نیست ...

شما الان عصبانی هستین ..؛؛ چی می خواستین به من بگین ؟

 گفت : آهان ..ببخشید شما نمی دونین توی این چند سال من از دست این زن چقدر حرص خوردم ..آخه سوگندم در مقابلش ضعف داشت و همش می گفت مادرمه ..بمیرن این طور مادرا ....

ببین آقا امیر  به دستور سوگند خانم مدارکی رو آماده کردم که قرار بود فردا بریم محضر ؛؛ این برگه هم دست شما باشه ؛ فقط جای امضاء شما خالیه ...امضاء کنین ...پرسیدم این چیه ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و پنجم- بخش پازدهم 







گفت : یک عقد نامه غیر رسمی برای اینکه فعلا شیرین خانم نتونه در مورد سوگند تصمیم بگیره ...نمی دونم سوگند اینطوری خواست منم انجامش دادم ...به نظرم ضرورتی نداشت  ......گفتم :یعنی بریم این عقد رو محضری کنیم ؟ گفت : نه ؛ محضر ربطی به این نداره ...اجازه بدین سوگند بهتر بشه خودش براتون توضیح میده ..گفتم :  تکلیف اون بچه چی میشه ؟ الان اینجا فکر می کنن پدرش منم ...گفت : هر طور خودتون مایلید ..اما به نظر من  راستشو بگین ..نباید خودتون رو توی درد سر بندازین ..الان همه  می دونن بچه مال شما نبوده اما .....؛؛ چی بگم؟ به والله منم موندم ؛؛ ...همه ی زندگی من تحت تاثیر این ماجرا قرار گرفته ..روز و شبم رو نمی فهمم ... من واقعا نمی دونم ...وقتی میگم این زن سوگند رو بیچاره کرده همینه ...البته فکر نکنم بچه بمونه ..ولی دیگه اون سوگنده که باید تصمیم بگیره چیکار کنه .ادامه دارد

لطفا بدون نام نویسنده کپی نفرمایید






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش اول







 لاکو هنوز به حالت اغما بود و دیگه دکترا هم نگرانش بودن ..

گاهی چند لحظه  به هوش میومد ولی دوباره از حال میرفت و هذیان می گفت ..

منو و شیرین خانم پشت در اتاق مراقبت های ویژه و به نوبت با لباس مخصوص میرفتیم و بهش سر می زدیم ...

حدود یازده  شب بود که گفتن وضعیتش بهتر شده اما هنوز  هیچ عکس المعلی نشون نمی داد ... 

از اون زمان به بعد دیگه  اجازه ندادن اونو ببینیم ...یکم که خیالم راحت شد احساس گرسنگی کردم و تازه یادم اومده بود که از صبح ؛ نه من چیزی خورده بودم نه شیرین خانم ..

رفتم بیرون بیمارستان و دوتا ساندویج و نوشابه خریدم و برگشتم ...روی صندلی توی راهرو نشسته بود و سخت توی فکر بود..

از وقتی با آقای قانع بحث کرده بود حالش منقلب شده بود و یک ترسی توی صورتش می دیدم که کاملا معلوم می شد بشدت نگرانه ....






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش دوم 






کنارش نشستم و گفتم : براتون ساندویج خریدم این وقت شب چیزی پیدا نمیشه ..

گرفت و گفت : خوبه منم دارم از پا در میام چیزی نمونده که غش کنم ..به نظرت  میاد که من  اینقدر قوی باشم ؟ ببین چه بلا هایی سرم اومده بازم رو پا هستم و دارم مقاومت می کنم ...توام خسته شدی ..

من باید به فکر یک چیزی بودم که بخوریم ولی کلا اهل این حرفا نیستم ....یعنی حواسم به این جور چیزا نیست ...

من  ساکت بودم و شروع کردم به خوردن   ...

اما اون به محض اینکه یک گاز زد بغضش ترکید و همینطور که لقمه توی دهنش بود ساندویج رو گرفت توی سینه اش و سرشو خم کرد و های و های گریه کرد ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش سوم







خیلی تحت تاثر قرار گرفتم و گفتم : این کارو نکنین ..خواهش می کنم ..شما الان داشتین از قوی بودن خودتون تعریف می کردین پس چی شد ؟

 اگر فکر می کنین که شما دخالتی توی این کار نداشتین حتما سوگند اینو می فهمه ..خدا رو شکرکنین  که حالش بهتر شده  ..

ولی بازم به همون حال موند و گریه کرد ...

منتظر شدم تا حالش بهتر بشه ...یک دستمال از کیفش در آورد و صورتشو خشک کرد و همون طور با بغض شروع کرد به خوردن و در حالیکه لقمه هاشو می جوید گفت : توام بخور ...من می خورم تا توام بخوری ...

از صبح سر پایی و اینطرف و اونطرف میری خسته شدی ...امیر تو سوگند رو دوست داری ؟ 

گفتم : بله خیلی زیاد ..

گفت : منم دوستش دارم به اندازه ی تمام دنیا  ..اون تنها امید من توی زندگیه ..می دونم باور نمی کنی ...ولی همینطوره .... سوگند همه چیز رو به تو گفته ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش چهارم






گفتم:  بله؛؛  تقریبا ..

گفت : تو فکر می کنی فرزین در مورد من  چی گفته ؟ اگر دروغ بگه و منو مقصر کنه ؟ من چطوری ثابت کنم ؟ 

دیگه سوگندم باور نمی کنه من توی این کار دخالت نداشتم  ...

گفتم :من  باور می کنم چون مادرین .. یک مادر هرگز نمی تونه بد بچه ی خودشو بخواد ...

ولی نوع دوست داشتن آدما با هم فرق می کنه ..فکر می کنم مال شما به ضرر سوگند بوده ؛؛خودتون اینطور فکر نمی کنین ...

یک فکری کرد .و گفت : تو چه می دونی توی دلم من چی میگذره ...من فقط شانزده سالم بود که زن احمد شدم ...

یک دختر با هزار امید و آرزو .. جاه طلب و زیاده خواه ..آره من جاه طلب بودم هنوز هستم ؛؛  و  از زندگی خیلی چیزا می خواستم و بازم می خوام انکار نمی کنم باید به خواسته هام می رسیدم   ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش پنجم 






احمد هم  این کارو برای من کرد واقعا رفاه داشتم  ..

اما اون چیزی که نداشتم شوهر بود ...احمد رفیق باز بود و خوش گذرون ..من  می دونستم وقتی میره خارج از ایران چه کارایی می کنه؛ ..

اینجا خودشو توی حزب الهی ها جا زده بود بهش می گفتن حاج آقا ..در حالیکه نمازم نمی خوند ...

احمد یازده سال از من بزرگتر بود ..خوب من سنی نداشتم که خوب و بد رو از هم تشخیص بدم  ؛  

کاری هم از دستم بر نمی اومد و  برای اینکه کارای احمد رو  جبران کنم و حرصش بدم ..خیلی کارا کردم ..

ولی اصلا غیرت نداشت براش مهم نبودم اونقدر با زن های زیادی رابطه داشت که منو نمی دید ..

گاهی جلوی چشمش یک کاری می کردم بلکه  عصبانی بشه ؛ بهم فحش بده و حتی منو بزنه ....

واقعا دلم می خواست یکبار غیرتی بشه و منو بزنه ...ولی می خندید و اون خنده ها منو می سوزند و بیشتر سعی می کردم بد باشم ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش ششم 






اوایل از خودم بدم میومد شب ها عذاب  وجدان می گرفتم و توبه می کردم ....خیلی با خودم در گیر شده بودم ... 

ولی کم کم کارای خودمو برای خودم توجیه می کردم ..تا اونجایی که عادی شد ...

اونقدر که روال زندگی از دستم خارج شد ...اونجا بود که سوگند ازم دور شد و هیچ جوری نمی تونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم ..

به خدا سعی می کردم ولی نمی شد ....حس می کردم با نگاهش با رفتارش منو تحقیر می کنه ...و تنها همون نگاه های سرزنش آمیز بود که منو می ترسوند ...

تا پدرش سکته کرد ..سوگند از چشم من دید فکر می کرد من اذیتش کردم ...و زندگی ما شده بود پرستاری از یک مردی که حتی به ما نگاه هم نمی کرد ...

من جوون بودم ..وقتی فرزین عاشقم شد  فکر کردم چه اشکالی داره منم طعم خوشبختی رو بچشم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش هفتم 





گفتم : سوگند برام تعریف کرده ...من این حرف رو قبول ندارم که آدم برای تنبیه یکی زندگی خودش و بچه اش رو خراب کنه   ..

من خیلی مادرا رو می شناسم که به خاطر بچه هاشون  پا روی خواسته های خودشون می زارن  ..؛ فداکاری می کنن و نمی زارن اونا آسیب ببین ...

حرمت مادری برای همین اینقدر بالاست ...ببخشید شما الان ناراحتم هستین ...ولی همین الان که دارین تعریف می کنین به خودتون حق دادین که توی خونه ای که یک دختر جوون دارین با مردی که این همه از شما کوچکتره ازدواج کنین ..

اگر شما  برای هزار نفر تعریف کنین حتی یک نفر به شما حق نمیده .... همه بدون معطلی می فهمن که برای پولتون بوده ..

و با وجود اینکه این همه سوگند به شما گفته بود بازم قبول نکردین ....شیرین خانم به خودتون بیاین ؛ اون مرد  اعتراف کرده که به طمع پول و اون خونه اومده سراغ شما ؛؛ 

بازم میگین به من علاقمند شده بود ؟ ....






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش هشتم 






گفت : نه , اینطور نیست ..حالا که گیر افتاده اینطوری میگه ..

من می فهمیدم منو دوست داره ...

گفتم : ببخشید من باید برم یک تلفن بزنم و برگردم ....سرم داغ شده بود اون زن واقعا از موضوع پرت بود ..

خود بزرگ بینی دشمن روح و روانش شده بود و من تحملشو نداشتم  ..نمی تونستم بیشتر با هاش همکلام بشم چون مجبور بودم به حرفای چرند اون گوش کنم ...

و واقعا با نوع نگاهی که سوگند به زندگی و مردم داشت می فهمیدم چقدر عذاب کشیده ..

و برای اینکه دیگه از شیرین خانم دور بمونم رفتم و  بچه رو دیدم ومدتی از پشت اون شیشه تماشاش کردم ..

طوری دست و پا می زد که انگار به زندگی چسبیده بود و می خواست زنده بمونه ...اما می گفتن که وضعیت ثابتی پیدا نکرده  ..

شیرین خانم توی تخت سوگند خوابید و منم روی مبل کنار اتاق خوابم برد ..و صبح زود با  صدای در  از خواب پریدم دوتا پرستار برانکارد سوگند رو با سر و صدای زیاد آوردن توی اتاق ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش نهم 






وای خدای من چشمش باز بود تا منو دید دستشو دراز کرد با تمام اشتیاق و عشق  فورا گرفتم و گفتم : عزیز دلم؛؛  خدا رو شکر ..خدایا صد هزار  بار شکرت ...

شیرین خانم از جا پرید و بلند شد ..و با هیجان اومد پایین وخودشو رسوند به سوگند و سر و روی اونو غرق بوسه کرد ..

اونقدر به هیجان اومده بود که نمی تونست حرف بزنه ...ما رو از اتاق بیرون کردن  تا  ملافه ها رو عوض کنن  و سوگند رو بخوابونن  ...

وقتی برگشتم به اتاق و رفتم کنارش اولین چیزی که پرسید این بود : بچه رو دیدی ؟

 گفتم : آره ..پرسید چه شکلیه ؟ 

گفتم : معلوم نیست ..خیلی کوچولو و ظریفه ..بزار اینطوری برات بگم مثل یک عروسک قرمز؛  قد کف دست من که کلی لوله و دستگاه بهش وصل شده ..

با افسوس گفت :الهی ؛؛ طفلک,  امیر موندم چیکار کنم ..اگر زنده موند ؟ خوب من مادرشم .؛؛ .نیستم ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش دهم 






گفتم : تو رو می شناسم ..همینو ازت انتظار داشتم ..دل کسی که با محبت و عشق آشنا باشه براش فرقی نمی کنه که اون موجود چطوری به دنیا اومده .. 

همش می ترسیدم تو اونو نخوای ..

گفت : نمی دونم ..می خوام یا نه ؛؛ ولی خوب ..هنوز گیجم ..

شیرین خانم آهسته و با احتیاط اومد جلو و گفت : سوگند جان ..مادر دل بهش نبند ..تو نمی تونی برای اون مادری کنی ... اون بچه حرمزاده اس انشاالله که زنده نمی مونه ...

سوگند دندون هاشو بهم فشار داد و گفت : حرم زاده من و شما هستیم که باعث بوجود اومدن اون بچه شدیم ..

دیگه نمی خوام کسی این حرف رو به زبون بیاره ..آخه شما چی میگی ؟ حتی مادر امیر براش لباس می خرید و برای به دنیا اومدنش لحظه شماری می کرد ..و هیچوقت اونا به من این حرفا رو نزدن  ..





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار



@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش یازدهم 





یکبار ازم نپرسیدن می خوای باهاش چیکار کنی ؟ مدام از آینده ی اون حرف می زدن ..سمیرا براش کفش خریده بود ...

آخه تو چطور آدمی هستی که برای یک موجود زنده ی بیگناه صفت به این بدی رو بکار می بری بالاخره من اونو زاییدم  یا نه ؟ مقصرشم تو بودی  ...

میشه تنهام بزاری و بیشتر از این حرصم ندی ؟ از اینجا برو لطفا ؛؛ برو نمی خوام پیشم باشی ...

شیرین خانم با ناراحتی از اتاق بیرون رفت ...

گفتم : لاکو جانم فدات بشم مادرت خیلی ناراحته ..فکر نمی کنم کار اون باشه فقط نادونی کرده میشه سخت نگیری ..اینو برای این میگم که خودتو ناراحت نکنی ...

چند دقیقه بعد آقای قانع زنگ زد و گفت : امیر من می خوام برم دادگاه سوگند چطوره ؟ گفتم : امروز خوبه بهتر شده ..

اجازه بدین منم می خوام با شما بیام ...و به سوگند اشاره کردم ناراحت نمیشی تنهات بزارم و برم دادگاه ؟ می خوام خودم بدونم چی شده ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش دوازدهم 






گفت : نه برو ..خودت باشی بهتر می فهمم جریان چی بوده  ... 

قانع  گفت : به شیرین خانم یاد آوری کن  سر ساعت نه باید دادگاه باشه ....

ببخش امیر جان نمی تونم تا اونجا بیام دنبالت دیر میشه خودت یک تاکسی بگیر و بیا به این آدرس اونجا منتظرتم .. 

دست لاکو رو بوسیدم و بهم نگاه کردیم و گفتم : تو حالت خوبه ؟ من برم ؟ 

چشمش رو محکم بست و باز کرد ..

گفتم : پس من زود بر می گردم ..

از اتاق که اومدم بیرون  به شیرین خانم گفتم : یادتون نره ساعت نه باید دادگاه باشین ...

گفت : می ترسم امیر ، فرزین بهم تهمت بزنه ...تو ازم دفاع کن ؛  باشه ؟

 برگشتم و نگاهش کردم اصلا نمی فهمیدم چی داره میگه  اون واقعا یک چیزی کم داشت ..

همینطور که میرفتم پایین با خودم حرف می زدم  آخه من کیم که از تو دفاع کنم زن حسابی چی داری میگی ؟  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش سیزدهم






وقتی رسیدیم آگاهی خبر دادن که مردی که توی مرداب پیدا شده سجاد همون پسر دایی فرزین بوده  ...

منو و قانع منتظر شدیم تا فرزین و دوستشو رو از  بازداشتگاه  آوردن که ببرن دادگاه ....

با اولین نگاه فرزین رو از چیزایی که شنیده بودم شناختم ..

ریشش بلند شده بود و دستبد به دست ...

هراسون بود به خصوص که همون روز فهمیده بود که پسر دایی اون توی مرداب افتاده و می دونست که دیگه جای انکار نداره ...

همراه آقای قانع تا دادگاه رفتیم و متوجه شدم که  ..چقدر مرد خوب و مادب و با انصافیه ..و داشتم فکر می کردم اگر اونم بد از آب در میومد سرنوشت لاکو از اینم که هست بدتر میشد ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش چهاردهم






دادگاه شروع شد و  اول دوست فرزین رو به جایگاه بردن  ..

و اون بعد از باز جویی های اولیه اعتراف کرد و جریان رو اینطوری گفت : من چند سالی می شد که فرزین رو ندیده بودم از بچگی توی یک محله زندگی می کردیم ...

اما از این ور اون ور شنیده بودم که زن پول دار گرفته و نونش توی روغنه .. می گفتن شرکت باز کرده و ماشین آخرین مدل سوار میشه ..

اون کلا همیشه به این فکر می کرد که یک پول قلمبه بدست بیاره ....به ما می گفت   به جای هر کاری برین زن پولدار بگیرن اونم بیوه باشه که اونوقت هر چی داره مال شما میشه ...

می گفت دخترای پول دار پر مدعا هستن ...خوب من اینو شنیده بودم تا یک روز اومد سراغم توی مکانیکی کار می کردم ..به خدا من آدم قانعی بودم سرم به کار خودم بود ...

ولی گرفتار ی داشتم دوتا بچه و زن و زندگی خرج داشت هر چی تلاش می کردم نمی تونستم اون زندگی رو جفت و جور کنم ..کرایه خونه ؛ قسط ؛ کم و کسری هایی که خودتون بهتر می دونین ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و ششم- بخش پانزدهم 






وقتی فرزین اومد بهم گفت برات یک کار نون و آب و دار دارم ...خوب من خوشحال شدم و فکر کردم خدا اونو برام فرستاده و دعا های من مستجاب شده ..

ولی بهم گفت : دختر زنشو باید یک مدت ببرم ویلای شمال نگه دارم ..اون گفت فقط دو سه روز بعدم خودش میاد و می بردش همین ..

می گفت توی این مدت بهش دارو می زنیم تا  همش خواب باشه و چیزی نمی فهمه ..

بهم گفت می خواد مادر اون دختر رو  مجبور کنه تا خونه رو بفروشه و بره کانادا ....

گفتم من نیستم ..اینا هاش جلوی خودش میگم ..فرزین بگو که قبول نکردم ..من این کاره نیستم ؛؛بهت نگفتم ؟حرف بزن دیگه نامرد ,,  

حتی گفتم برو بابا مثل اینکه سریال  ترکی زیاد نگا ه می کنی اینا مال توی فیلم هاس پسر نکن این کار رو ؛ در واقعیت درست از آب در نمیاد ...

فرزین تو رو خدا بهشون بگو نگفتم ؟من راضی بودم ؟ ... 





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم  بخش اول







اما  آقای قاضی  به من گفت : پنجاه میلیون خوبه ؟من که هیچوقت حساب بانکیم از یک میلیون نرفته بود بالا ؛؛ خوب بدم نیومد که این پول رو بدست بیارم  ، گفتم : واقعا ؟ میدی ؟

گفت : آره ؛اما به شرط اینکه  هر چی میگم گوش کنی ..و چیزی نپرسی ...

گفتم نمیشه  درست بگو پنجاه میلیون  رو برای چه کاری به من میدی ؟تا ندونم باهات نیستم ...

فرزین؛؛؛  جون مادرت بگو نگفتم ؟ به دوازده امام قسم؛؛  نمی خواستم قبول کنم ..

اما اون  گفت : فقط دختره رو ببرین تا شمال سه ؛چهار روز بهش آمپول بزنین که بیدار نشه ..همین ؛؛ 

نه صدمه ای می ببینه نه چیزی می فهمه من خودم میام و می برمش قول میدم ...باور کنین آقای قاضی نمی خواستم این کارو بکنم ولی اون پنجاه میلیون می تونست زندگی منو نجات بده .. 

خودمو راضی کردم که اگر اینطوره ؛؛ بزار زن و بچه های منم یک نفس راحت بکشن ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش دوم







دو روز بعد دوباره اومد سراغم این بار با سجاد پسر داییش ؛  اونم می شناختم ..آدم خوبی نبود اهل هر جور خلافی بود ..

تا اونو دیدم پشیمون شدم به فرزین گفتم  ..این آدم درستی نیست؛ فرزین  نگفتم ؟ ..به خدا آقای قاضی اصلا زدم زیرشو یک کلام گفتم نه ...

نامردی کرد و از نقطه ضعف من استفاده کرد و گفت هفتاد میلیون ...پام سست شد نتونستم در مقابل اون پول مقاومت کنم و اینطوری خودمو راضی کردم که اگر من نکنم با یکی دیگه این این کارو می کنه... 

بزار باشم تا یک وقت بلایی سر اون دختر نیاد ..چه می دونستم چی می خواد پیش بیاد ...من که سجاد رو میشناختم چه کثافتیه بازم گول اون پول رو خوردم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش سوم 





نقشه ی کارو فرزین برامون گفت و چهار تا آمپول هم به ما داد که نزاریم به هوش بیاد ...

فرزین حساب همه جاشو کرده بود به آسونی در رو برامون باز کردن و رفتیم بالا و دختره رو که روی تخت بی هوش بود بستیم لای ملافه وسجاد اونو انداخت روی گولشو منم  چمدونی که فرزین حاضر کرده بود بر داشتم  و با ماشینی که اونم فرزین در اختیارمون گذاشته بود رفتم به طرف شمال ..

یک ویلا نزدیک رامسر بود صبح  رسیدیم اونجا احساس کردیم که داره بیدار میشه...

فرزین گفته بود هر وقت می خواست به هوش بیاد یک لیوان شیر بهش بدین و یک آمپول بزنین دوباره بخوابه..

اما سجاد ترسید که دختره ما رو ببینه و فورا بهش یک آمپول زد ...

 گذاشتیمش روی تخت طبقه ی بالا و رفتیم پایین ..یک چیزی خوردیم و درا رو قفل کردیم و خوابیدیم ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش چهارم






غروب بود که بیدار شدیم ..باید صبر می کردیم هوا تاریک بشه تا کسی ما رو نببینه ...

بعد من رفتم یکم خوراکی بخرم  و قرار شد سجاد اگر دختره بیدار شد شیر رو بهش بده بخوره و بعدم آمپولشو بزنه ...

خیلی زود برگشتم ..ولی اوضاع رو طور دیگه ای دیدم ..

سجاد دستپاچه بود و می گفت ,داداش نتونستم جلوی خودمو بگیرم ..حالا جواب فرزین رو چی بدیم ؟ 

دو بامبی زدم توی سرم و بهش حمله کردم فحشش دادم  ...

دیگه نفهمیدم چی شد و حسابی کتک کاری کردیم ...

صدای ناله ی دختره بلند شد هر دو دستپاچه شده بودیم ..من داشتم از عصبانیت دیوونه میشدم ...

زنگ زدم به فرزین اول می خواست جلوی منو بگیره ولی ترسید دختره بیدار بشه رفت بالا  ..فرزین که جواب نداد  دنبالش رفتم ببینم چیکار می کنه  ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش پنجم 





دیدم بالش گذاشته روی صورت دختره و داره فشار میده ..

یقه اش رو گرفتم  پرتش کردم ولی ...وای خدای من ؛؛ من چقدر خرم ..خدا از سر تقصیرم بگذره ...

دختره بی حال افتاده بود ؛ نفس نمی کشید نبض شو گرفتم نمی زد  ... 

مرده بود ....فریاد می زدم و دور خودم می چرخیدم ... سجاد چند تا مشت به من زد که سر و صدا نکنم می ترسید  توجه کسی به ما جلب بشه  افتادم روی زمین به خودم اومدم باید از اونجا میرفتم  ...

از ترس پا گذاشتم به فرار ... پیاده می دویدم بطرف جاده ...

می خواستم هر چی می تونم زود تر از اونجا دور بشم ..

اما   وقتی به سر خیابون رسیدم ماشین رو دیدم که سجاد از ویلا اومد بیرون و از جلوی من با سرعت رفت .....همون موقع فرزین زنگ زد و پرسید کجایی ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و هفتم- بخش ششم 






گفتم :فرزین ؛؛ سجاد  دختره رو کشت ...بهت نگفتم؟  به سجاد اعتماد نکن ؟ 

داد زد احمق بهت میگم کجایی ؟ آروم باش حرف بزن

 گفتم : جلوی ویلا دارم بر می گردم تهران ..فرزین بیچاره شدیم ..بدبخت شدیم ...

گفت : می دونم پدر سگ  بهم گفت ؛  ... 

گفتم : چی داری میگی بچه گربه که نکشته دختر زنت بوده یابو ...می فهمی ما یک آدم کشتیم ..

من نمی تونم گردن بگیرم دوتا بچه دارم ..تو رو خدا پای منو وسط نکشین ...من دارم سکته می کنم , تو به همین راحتی می گی می دونم ؟ 

گفت : من که نمی خواستم اینطوری بشه ..ساکت باش گوش کن ببین چی میگم ؛؛ خودتو نباز برگرد ویلا من پول تو رو تمام  و کمال میدم .. فریاد می زدم : من اونجا بر نمی گردم پولات  تو سرت بخوره بی ناموس بیچاره ام کردی  ..

من شدم شریک جرم؛؛  قرارمون این نبود فرزین ..یک دختر مرده می فهمی ؟دختر زنت ؛؛ مگه میشه پنهونش کرد ؟ ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792