2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

154472 بازدید | 1207 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_اول -بخش اول




به نام خدا یی که یک نفس از ما جدا نیست ..

شیدا دستشو گذاشته بود روی زنگ و بر نمی داشت ..

آیفون  رو بر داشتم و داد زدم: چرا تو نمیری دنبال کارت ؟ دست از سرم بر دار می خوام تنها باشم ..

گفت : دیوونه در باز کن کارت دارم ..

گفتم : نه ؛ باز نمی کنم حوصله ندارم برو خودم بهت زنگ می زنم ...

و آیفون  رو گذاشتم ...دوباره زنگ زد ...

اهمیتی ندادم و  برگشتم توی تخت و دراز کشیدم ...در حالیکه راحت نبودم از اینکه اونو پشت در نگه داشتم ..صدای زنگ قطع شد ؛؛  فکرمی کردم مایوس شده و رفته ؛؛ 

سرمو توی بالش فرو بردم شاید خوابم ببره ...شب قبل اصلا نخوابیده بودم ...

 شیدا دوست صمیمی من بود که چند سالی میشد توی آتلیه من کار می کرد ..

صدای زنگ در آپارتمان بلند شد که بی امان شنیده میشد وگاهی هم با مشت ضرباتی به در می زد ... 

فهمیدم یک طوری وارد آپارتمان شده و  اومده بالا و می دونستم اون ول کن من نیست  ...

بلند شدم در رو باز کردم ..یکم چپ ؛چپ بهم نگاه کرد و اومد تو و با اعتراض گفت : بیشعور ؛؛ این چه کاریه می کنی آخه ؟ نمیگی ما هم آدمیم و دلمون برات شور می زنه ؟ نگرانتیم ؟  

سلام خانم افسرده ،، ..می دونی چقدر داری منو اذیت می کنی ؟ جوابشو ندادم و رفتم زیر کتری رو روشن کردم ..

هنوز لباس خواب تنم بود ....







اومد تو و در بست و ادامه داد ...برو حاضر شو می خوام ببرمت یک جایی که دلت باز بشه  ...

شیر رو باز کردم و یک لیوان آب خوردم و رفتم روی مبل ولو شدم ..

گفت : آتوسا تو رو خدا این کارو با خودت نکن ..

دنیا که آخر نشده نمی دونم چی شده این تصمیم رو گرفتی ولی خوب کاری بوده که خودت خواستی  ...

برای چی این طور  غمبرک زدی ؟ پاشو به زندگیت برس اگر آدم خوبی نبود پس  از دستش راحت شدی ؛؛ اگرم خوب بود پس غلط کردی ازش جدا شدی ؛؛  

چند روز دیگه اینطوری بگذرونی همه ی مشتری ها ی خوبمون رو  از دست میدیم ؛؛  

بهت گفته باشم من تنهایی از عهده ی کارا بر نمیام ..خدا رو شاهد می گیرم درِ آتلیه رو می بندم و میرم دنبال یک کار دیگه ..با این کارت داری منو هم از دست میدی .....

زانومو گرفتم توی بغلم و بازم هیچی نگفتم دلم نمی خواست حرف بزنم ..

اون روزا اونقدر بگو و مگو داشتم و جر و بحث کرده بودم که دیگه توانی برام نمونده بود ...





برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

خدای من چ نازه

کیه؟

رادینم..پسرمامان هیچوقت فکر نمیکردم یه پسر شیرین مثل تو داشته باشم از وقتی اومدی دنیای مامان قشنگ شد عشق کوچولوی من مرد کوچیک مامان...😍نازگلم قلبمی معجزه کوچولوی من دختر قشنگه مامانربان گوشه ی عکست...حق من این نبود عکستو بااون ربان مشکی ببینم داداشی😔😭🖤 پادشاه زندگی من جایی همین نزدیکی ها مشغول تلاش است...کم می خوابد. استراحتش کم است.دستان مردانه اش را که حکمتش را نمیدانم چرا آرامش بی پایان دارد.پادشاه من خسته میشود اما خستگی در میکند از من...آغوشش از جنس خواب است بی هوا هم که بغلش کنی چشمانت بسته میشود از آرامش بی حساب...چه افتخاریست خانمی کردن برای چنین گوهری...چه برکتیست که خستگی اش با من در میشود...به خودم میبالم که از وجود من لذت میبرد... دستانم خالیست. چیزی برای عرضه ندارم. اما تا آخرین شماره های نفس هایم قدر دان توام..قدردانم که پادشاه من بهترین مرد زمین است...لمس قشنگیست واژه خوشبختی و من خوشبخت ترینم با تو❤همین که از عمق وجود میدانم دوستم داری برایم کافیست...

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_اول -بخش سوم 





شیدا کنارم نشست و یکم بهم نگاه کرد ..با دلسوزی گفت : الهی بمیرم برات فدات بشم آتوسا جان تا کی می خوای خودتو توی خونه حبس کنی ؟ تو که گفتی مهدی رو دوست نداری پس چرا اینقدر ناراحتی ؟ 

گفتم : میشه راحتم بزاری ؟ موضوع دوست داشتن و نداشتن نیست ..

دلم شکسته بهم فرصت بده بتونم خودمو جمع و جور کنم ..اینکه با تو بیام بیرون راه حلش نیست ..

خیلی چیزا توی زندگی من بود که تو خبر نداری ....

صدای درِکتری که از قل و قل آب به لرزش افتاده بود حرف ما رو قطع کرد ..

شیدا  گفت : آب  جوش اومد من دم می کنم ..چی داری با چایی بخوریم ؟.....

و همینطور که چایی های مونده ی ته قوری  رو خالی می کرد و می شست گفت : خدا بگم چیکارت کنه دختر چند روزه چایی دم نکردی؟ کپک زده ؛؛...خودت چند روزه حموم نرفتی ؟ 

ببین آتوسا ؛ شایان به من میگه شما ها رو آشتی بدیم ازت اجازه می خواد با مهدی حرف بزنه ...




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_اول-بخش چهارم 





گفتم : شیدا میشه ازت خواهش کنم  اینقدر به کار من دخالت نکنی ؟ 

گفت : نه خیر جیگر جون  ؛؛ نمیشه خواهش نکن ..تو بهترین دوست منی ؛؛ مگه می تونم بی تفاوت از کنارت رد بشم ؟

 دست روی دست بزارم تا همینطور غصه بخوری ؟ ..حتی شایان هم همش به فکر تو و مهدی هست  ..

میگه اونم حال و روز خوبی نداره ..ولی حرف نمی زنه ......آخه باور کردنی نیست دو نفر که این همه همدیگر رو دوست داشتن  یک مرتبه طلاق بگیرن ؟  اصلا با عقل جور در نمیاد ؛؛ 

صدای زنگ در بلند شد و شیدا پرسید : منتظر کسی بودی ؟ 

گفتم :نه ؛؛ نمی دونم کیه؟ ..

اومدم بلندشم درو باز کنم  گفت :  تو بشین شازده خانم من باز می کنم ..کیه ..ای وای سلام خانم حمیدی بفرمایین بالا ..

و درو باز کرد و من فهمیدم مامانم اومده ..

حالا باید جواب اونو می دادم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستانه😕

بای😂🖐

رادینم..پسرمامان هیچوقت فکر نمیکردم یه پسر شیرین مثل تو داشته باشم از وقتی اومدی دنیای مامان قشنگ شد عشق کوچولوی من مرد کوچیک مامان...😍نازگلم قلبمی معجزه کوچولوی من دختر قشنگه مامانربان گوشه ی عکست...حق من این نبود عکستو بااون ربان مشکی ببینم داداشی😔😭🖤 پادشاه زندگی من جایی همین نزدیکی ها مشغول تلاش است...کم می خوابد. استراحتش کم است.دستان مردانه اش را که حکمتش را نمیدانم چرا آرامش بی پایان دارد.پادشاه من خسته میشود اما خستگی در میکند از من...آغوشش از جنس خواب است بی هوا هم که بغلش کنی چشمانت بسته میشود از آرامش بی حساب...چه افتخاریست خانمی کردن برای چنین گوهری...چه برکتیست که خستگی اش با من در میشود...به خودم میبالم که از وجود من لذت میبرد... دستانم خالیست. چیزی برای عرضه ندارم. اما تا آخرین شماره های نفس هایم قدر دان توام..قدردانم که پادشاه من بهترین مرد زمین است...لمس قشنگیست واژه خوشبختی و من خوشبخت ترینم با تو❤همین که از عمق وجود میدانم دوستم داری برایم کافیست...

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_اول -بخش پنجم 





خونه ی من طبقه ی سوم بود و آسانسور نداشت ..عرق ریزون و نفس نفس زنون اومد بالا توی چهار چوب در منتظرش بودم ...

به آخرین پله که رسید سرشو به علامت تاسف تکون داد و در حالیکه دستشو گذاشته بود روی سینه اش گفت : چی بهت بگم ؟ تو رو خدا  ریخت و سر و وضع بچه ی منو این وقت روز تماشا کن ...آ

خه برای چی خودت رو به این حال و روز انداختی ؟ خدایا پناه می برم به تو ؛؛

گفتم : سلام مامان خوش اومدین ..بفرمایید تو ...

کفشوشو در آورد و گفت : اصلام خوش نیومدم ..این چه روزگاریه تو برای همه ی ما درست کردی ؟ 

گفتم : مامان جان تو رو خدا نمک به زخم من نپاش ..

نشست روی مبل و گفت : مادر فدای اون چشمات بشم من که بد تورو نمی خوام ...

اما آخه دردت چی بود؟ برای چی بی خبر از ما طلاق گرفتی؟ ..

دیشب مهدی دوباره اومده بود خونه ی ما دوساعت نشسته بودم و سرش پایین بود و بغض کرده بود و نمی تونست از ناراحتی حرف بزنه به خدا دلم براش آتیش گرفت .. اقلا بگو دردت چیه ؟اون میگه تو نخواستی ..پس به من دلیلشو بگو .. 

گفتم : مگه بهتون نمیگم  دیگه راهش ندین ؟میاد اونجا اعصاب شما رو خورد می کنه و میره ..اون دیگه داماد شما نیست ...




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_اول-بخش ششم 





گفت : به حضرت عباس  اگر حرفی زده باشه  یک کلام از تو نگفت ..

گفتم :  پس اومده بود چه غلطی بکنه ؟

 گفت : خوب دخترم  زنشو می خواد؛؛   تو رو دوست داره میگه نمی خواستم طلاقش بدم مجبورش کردی ؟ 

حالا منو و بابات هر چی ازش می پرسیم آخه چطوری تونستی مجبور ش کنی حرف نمی زنه ..

این چیه که ما نباید بدونیم ..شیدا جون تو اگر می دونی به من بگو مادر شاید چاره ای بکنم ؛؛ 

گفتم :  مامان جان شما اصلا از من شناختی دارین یا نه ؟ آدمی هستم که بی خودی این کارو بکنم ؟

 والله هیچکس دلش نمی خواد زندگی خودشو بهم بریزه ...

گفت : یک چیزی ازت می پرسم راستشو بگو ...ببینم آتوسا نکنه اختلافتون سر اینه که کرایه ی خونه ی ما رو تو  میدی ؟

 گفتم : مامان ؟ مامان ؟ چی داری میگی ؟ چه ربطی داره پول خودمه هر طوری دلم بخوادخرج می کنم ..

مهدی هم اصلا نمی دونه ....شما خودتو ناراحت نکن ..موضوع ما چیز دیگه ای بود و من دلم نمی خواد کسی بدونه اگر دلتون برام می سوزه ؛  

کنجکاوی نکنین بزارین زود تر با این وضع کنار بیام ..فقط چند روز دیگه بهم فرصت بدین حالم خوب میشه ...








#_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_اول-بخش هفتم 








شیدا با سه تا چایی اومد و کنار مامان نشست و گفت : ببخشید خانم حمیدی دختر شما دیوونه اس ..شوهر به اون خوبی ؛؛ آقا ؛؛..حرف گوش کن.داشت بی خودی ازش طلاق گرفت والله خوشی زده زیر دلش ... اگر زن شایان بود چیکار می کرد ؟

 مامان گفت : شیدا جون تو رو خدا اگر تو چیزی می دونی به من بگو ؛؛ منم داره دیوونه می کنه شما ها با هم دوست هستین از راز هم با خبرین ...

گفت : به جون مامانم منم نمی دونم چه مرگش شده ؟ یک روز با گریه اومد آتلیه و گفت : می خوام طلاق بگیرم من اصلا حرفشوباور نکردم آخه خیلی مسخره به نظر میومد ..

و بعدم اون جریان هایی که می دونین اتفاق افتاد ...حالام که  طلاق گرفته و خونه نشین شده ...

الان شش روزه نیومده آتلیه ..هفت تا عروسی از دست دادیم  ..




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_اول -بخش هشتم 






مامان گفت : مادر به خاطر خدا بگو دردت چی بود ؟ من که مادرت هستم نباید بدونم ؟

 گفتم : آخه چه فایده ای داره فقط اینو بدونین که بی دلیل این کارو نکردم ..

مامان پرسید : ببینم مادر قربونت برم بهت خیانت کرده ؟پای زن دیگه ای این وسط هست به من بگو میرم پدرشو در میارم ... 

گفتم : نه بابا خودتون می دونین که اهل این کارا نیست ...مامان ..بسن کنین تو رو خدا ...یادم نیارین خواهش می کنم حالم خوب نیست ..کمکم کنین فراموش کنم .. شاید یک روز بهتون گفتم ولی اون روز امروز نیست ..تمومش کنین دیگه .....

اون روز سخت تونستم از دست شیدا و مامان خلاص بشم ....

از اینکه مهدی متوسل به بابا شده بود متعجب بودم برای اینکه خودش از همه بهتر می دونست چرا از هم جدا شدیم ....و منو قسم داده بود به کسی نگم و این شرط  طلاق مون بود ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_اول -بخش نهم 





شش سال با مهدی زندگی کرده بودم ..در حالیکه از همون هفته اول فهمیده بودم که چه بلایی سرم اومده ..

تا بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و به اون زجر بی پایان خاتمه دادم ...اونقدر سر خورده و افسرده بودم که دلم نمی خواست اون خاطرات تلخ رو مرور کنم ...

در حالیکه ظاهر زندگی ما چیز دیگه ای رو نشون می داد ...

تلفنم رو خاموش کرده بودم ..همه چیز به نظرم سیاه و تاریک بود ..

مهدی رو دوست داشتم ولی اون با هام کاری کرده بود که روح و روانم بشدت آزرده شده بود و هر کاری می کردم نمی تونستم خودمو پیدا کنم ..

چند روز بعد دوباره رفتم سر کار شیدا امونم رو برده بود که یک نفر برای عروسی اصرار داره حتما من از مراسمش فیلم و عکس بگیرم  ....  

در حالیکه دلم می خواست تنها باشم ...و هنوز قدرت فکری درست و حسابی نداشتم ..

از عروسی بدم میومد ..و از عکس گرفتن منتفر شده بودم  ..و حتی تصور اینکه از یک عروس وداماد  فیلم و عکس بگیرم  زجر می کشیدم ..





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_اول-بخش دهم 





وقتی وارد آتلیه شدم یک زن و مرد جوون اونجا نشسته بودن شیدا با خوشحالی گفت : آهان خودشون اومدن ..

با بی میلی که اون روزا توی وجودم بود خواسته های اونا رو نوشتم و هزینه رو بر آورد کردم و قرار گذاشتیم ..

تا دو روز بعد کارای لازم رو انجام بدیم ...قرار مون این طوری گذاشته شده بود که یک روز هر دو آماده بشن و توی باغ  کارمون رو با ساختن فیلمی کوتاه برای نشون دادن در شب عروسی شروع کنیم ...

عروس با ناز می گفت : توی یکشب نمی تونم هر دو کار رو انجام بدم ,باشگاه باید شب بعد باشه توانش رو ندارم ,خسته میشم ..

پس داماد باید دوبار هزینه ی آرایشگاه رو می داد و اینطوری دو روز هم وقت ما رو می خواستن  ...

با اینکه خودم این کاره بودم و هر چی این تشریفات اضافه می شد به سود من بود حالا به نظرم مسخره و کاری عبس میومد ..

ما اساس زندگی رو  به تجملات و چشم و هم چشمی فروخته بودیم ....

ولی رفتن به اون باغ زندگی منو زیر و رو کرد و وارد دنیای تازه ای شدم ....





ادامه دارد ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم اوناییکه تازه اومدن بگم این یه داستان دنباله دار و واقعی از خانم گلکار هست که با اجازه ی خودشون داستان رو اینجا میذارم هرروز همین ساعت همین جا سر بزنید و داستان و دنبال کنید متشکرم لطفا بین پست سوال نکنید تا وقفه ای نیفته ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
استاترعزیزم امدنی لایکم کنم بیام بخونم بقیشو مرسی😊😊😊😊

عزیز دلم هررروز به  جز شنبه همین ساعت دنبال کنید ممنون

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792