داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_اول -بخش اول
به نام خدا یی که یک نفس از ما جدا نیست ..
شیدا دستشو گذاشته بود روی زنگ و بر نمی داشت ..
آیفون رو بر داشتم و داد زدم: چرا تو نمیری دنبال کارت ؟ دست از سرم بر دار می خوام تنها باشم ..
گفت : دیوونه در باز کن کارت دارم ..
گفتم : نه ؛ باز نمی کنم حوصله ندارم برو خودم بهت زنگ می زنم ...
و آیفون رو گذاشتم ...دوباره زنگ زد ...
اهمیتی ندادم و برگشتم توی تخت و دراز کشیدم ...در حالیکه راحت نبودم از اینکه اونو پشت در نگه داشتم ..صدای زنگ قطع شد ؛؛ فکرمی کردم مایوس شده و رفته ؛؛
سرمو توی بالش فرو بردم شاید خوابم ببره ...شب قبل اصلا نخوابیده بودم ...
شیدا دوست صمیمی من بود که چند سالی میشد توی آتلیه من کار می کرد ..
صدای زنگ در آپارتمان بلند شد که بی امان شنیده میشد وگاهی هم با مشت ضرباتی به در می زد ...
فهمیدم یک طوری وارد آپارتمان شده و اومده بالا و می دونستم اون ول کن من نیست ...
بلند شدم در رو باز کردم ..یکم چپ ؛چپ بهم نگاه کرد و اومد تو و با اعتراض گفت : بیشعور ؛؛ این چه کاریه می کنی آخه ؟ نمیگی ما هم آدمیم و دلمون برات شور می زنه ؟ نگرانتیم ؟
سلام خانم افسرده ،، ..می دونی چقدر داری منو اذیت می کنی ؟ جوابشو ندادم و رفتم زیر کتری رو روشن کردم ..
هنوز لباس خواب تنم بود ....
اومد تو و در بست و ادامه داد ...برو حاضر شو می خوام ببرمت یک جایی که دلت باز بشه ...
شیر رو باز کردم و یک لیوان آب خوردم و رفتم روی مبل ولو شدم ..
گفت : آتوسا تو رو خدا این کارو با خودت نکن ..
دنیا که آخر نشده نمی دونم چی شده این تصمیم رو گرفتی ولی خوب کاری بوده که خودت خواستی ...
برای چی این طور غمبرک زدی ؟ پاشو به زندگیت برس اگر آدم خوبی نبود پس از دستش راحت شدی ؛؛ اگرم خوب بود پس غلط کردی ازش جدا شدی ؛؛
چند روز دیگه اینطوری بگذرونی همه ی مشتری ها ی خوبمون رو از دست میدیم ؛؛
بهت گفته باشم من تنهایی از عهده ی کارا بر نمیام ..خدا رو شاهد می گیرم درِ آتلیه رو می بندم و میرم دنبال یک کار دیگه ..با این کارت داری منو هم از دست میدی .....
زانومو گرفتم توی بغلم و بازم هیچی نگفتم دلم نمی خواست حرف بزنم ..
اون روزا اونقدر بگو و مگو داشتم و جر و بحث کرده بودم که دیگه توانی برام نمونده بود ...