داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_چهارم -بخش سوم
همینطور که تارا بین ما بود داد زدم گمشو دستم رو ول کن چی می خوای از جونم ؟ چیه باز بی پول شدی ؟
باج می خوای ..یا نمی تونی خوشحالی منو ببینی ؟ تو رو خدا دست از سرم بر دار ..نمی خوام ببینمت ...
مهدی التماس می کرد که به حرفش گوش کنم که چند نفر متوجه ی ما شدن و ریختن دورمون و می خواستن مهدی رو بزنن ..
اونم در حالیکه خیلی عصبی به نظر می رسید گفت : تا به حرفم گوش نکنی دست از سرت بر نمی دارم ...
صدای گریه تارا بلند شده و تقربیا جیغ می کشید و ماما ..ماما می کرد ..
گرفتمش روی سینه ام ..روی قلبی که باز از دیدن مهدی تند می زد و به درد اومد بود ... و تارا در حالیکه با دست منو محکم گرفته بود می لرزید ..
خم شدم و وسایلم رو از روی زمین با زحمت جمع کردم و سوار ماشین شدم و بر گشتم خونه ..
حال تارا خوب نبود و گریه می کرد .
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_چهارم -بخش چهارم
فورا زنگ زدم به آزیتا خواهرم و گفتم : زود بیا خونه ی ما ؛؛
یک اتفاقی افتاده؛؛
تارا مانی رو دوست داره شاید حالش بهتر بشه ..
پرسید : چی شده بهم بگو تا اونجا نمی تونم صبر کنم
گفتم : بیا اینجا بهت میگم ..باز سر و کله ی مهدی پیدا شده ..و گوشی رو قطع کردم ....
فورا یک شیشه شیر درست کردم و گذاشتمش توی تخت ..
یکم بعد در حالیکه هنوز بغض داشت و دل می زد و یقه ی لباس منو چسبیده بود خوابش برد و وقتی آزیتا و مانی رسیدن اون خواب بود ...
مانی پسر خواهرم شش سالش بود که تارا خیلی زیاد دوستش داشت ..و تنها وقتی با اون بازی می کرد بی خیال من می شد ...
توی این یک سالی که تارا پیش من بود ..چنان بهم دل بسته بودیم که هم خودم و هم اطرافیانم فراموش کردیم که من اونو نزاییدم ..
و این باور من باعث شده بود که بقیه هم احساس منو نسبت به تارا داشته باشن ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar