2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154472 بازدید | 1207 پست

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش نهم 






آروم گفتم : تو مثل ستاره توی زندگی من درخشیدی ...می خوای دختر من بشی ؟ می خوای مونس من باشی ؟ خانم خانما ؟ دختر زیبا ؟ 

و بغض کردم و در حالیکه اشک امونم نمی داد ..گفتم :  اسمت رو تارا می زارم .... تو تارای من میشی ؟ 

از جا بلند شدم احساس می کردم حالم خیلی بهتره ..حس باور نکردنی داشتم ... 

زنگ زدم به مامان  و ازش خواستم یک امروز رو مراقب تارا باشه تا من اون عروسی رو برگزار کنم ....

و اینطوری تارا  پیش من موند ..

 در حالیکه روز به روز  به اون بیشتر علاقمند می شدم تا دو هفته خبری از پلیس نشد ..

و دیگه قلب خالی من پر از عشق تارا شده بود در حالیکه همه منو منع می کردن ؛ 

بدون اینکه اختیاری از خودم داشته باشم  اونو از دل و جون دوست داشتم و می خواستم مال من بشه دختر من باشه و هر چی عشق توی وجودم داشتم  نثار اون کنم ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش دهم 





خبر به گوش مهدی رسید مطمئن بودم شایان این کارو کرده چون  یک روز با شماره ی جدید به من زنگ زد ..

شاید دوماهی می شد که ازش خبر نداشتم ..اون حتی موقع طلاق هم نیومده بود و وکیلش رو فرستاده بود ..

آهسته و با احتیاط گفت : سلام خوبی ؟

 با شنیدن صدای اون دوباره بدنم شروع کرد به لرزیدن ..و گوشی رو قطع کردم ..

پیام داد ..بدون اینکه بخونم پاک کردم ..چون می دونستم حرفاش همه تکراری و بی فایده اس ...

مهدی با من کاری کرده بود که می دونستم هرگز نمی تونم سراغ هیچ مردی برم چه برسه خود اون  ....

در حالیکه من قبلا زنی بودم پر از شور زندگی و احساسات ..اما نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن چیزی نیست که با ناملایمات زندگی از بین بره ...

و حالا این تارا بود که به من این هیجان و انگیزه رو داده بود .. و نمی خواستم با مرور خاطرات گذشته خرابش کنم ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش یازدهم 





و باز مامان اومد سراغم نصیحت کرد که این بچه گناه داره تو هنوز جوونی اگر یک روز بچه دار شدی دیگه اونو نمی خوای و بهش صدمه می زنی ...و این باور من نبود ....

صبح ها مثل یک مادر خوب تارا رو می ذاشتم توی یک ساک بچه و با خودم می بردم آتلیه و بهش می رسیدم ...

تا اینکه پلیس با من تماس گرفت که بچه رو ببرم و  تحویل بدم ...

دنیا روی سرم خراب شد...و با عزمی راسخ تصمیم گرفتم که تارا رو به فرزندی قبول کنم اونو هدیه ای از طرف خدا می دونستم ..

تارا با خودش برای من امید و شادی آورده بود و بعد از سالها دوباره منو به زندگی برگردونده بود ...

و کار سخت و مراحل حضانت اون رو شروع کردم و بعد از شش ماه دوندگی سخت و ده روز دوری از اون ؛؛ که گاهی نا امید می شدم و گاهی امیدوار اون برای همیشه مال من شد و یک نفس راحت کشیدم .






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش دوازدهم 





توی این مدت اتاقی با تمام وسایل یک نوزاد براش درست کردم و اشتیاق من برای در آغوش گرفتن اون یک طرفه نبود وقتی شیر می خورد دوست داشت دست منو بگیره و با دست دیگه اش با صورتم بازی می کرد لبم رو می گرفت و می کشید

وقتی باهاش حرف می زدم گوش می داد و می خندید و عکس العمل های جالبی نشون می داد ..

ولی تارا بچه ای نبود که با هر کس ارتباط بر قرار کنه و از بیشتر آدم ها غریبی می کرد و فقط در آغوش من آروم و راحت بود ..

 مگه میشه اسمی جز معجزه برای همچین اتفاقی گذاشت؟ ..

اون نعمت خدا و فرستاده ی اون برای من بود ..و قلبم رو روشن می کرد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش سیزدهم 






تقربیا هر روز ازش عکس می گرفتم چاپ می کردم و می زدم به دیوار های خونه ...

مامان توی نگهداری اون کمک می کرد ..و من دوباره به واسطه ی اینکه تارا توی زندگیش تنها نباشه دوباره با خواهرام و خاله ام و دختر خاله هام ارتباط بر قرار کردم ..

چون مدتها بود به خاطر عدم موفقیتم در زندگی با مهدی منزوی شده بودم ..

یک سال گذشت ..

طوری شده بود که نفسم به نفس تارا بند بود وقتی مریض می شد بیچاره و در مونده می شدم و ترس از دست دادن اون قلبم رو به درد میاورد ...

تا یک روز توی پارک ....

تارا رو که حالا راه میرفت سوار تاب کرده بودم ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام معصومه جان ممنون اززحمتت که مارو باخانوم ناهید گلکارعزیز اشنا کردی واقعا هرکدوم از داستان ها درس زندگی توش نهفته وکاملا با رمانای دیگه متفاوته اخه الان همه ی رمانا مثل همن به نظرمن توش یه دختر خوشگل هست که همه چی تمومه وهزارتا خواستگار داره یا برعکس یه پسر توشه با سیکس پک و اینجور تخیلات .به هر حال ازت ممنونم من که خیلی از این داستانا درس گرفتم مخصوصا از داستان لیلا عالی بود.

تارسیدن به هدف دور زدن ممنوع🎯🎯🎯.
سلام معصومه جان ممنون اززحمتت که مارو باخانوم ناهید گلکارعزیز اشنا کردی واقعا هرکدوم از داستان ها در ...

سلام عزیزم خواهش میکنم اره واقعا داستان‌های ایشون عین واقعیت هستن و پر از درس زندگی ❤️😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش اول






 همینطور که آهسته تابش می دادم و قربون صدقه ی اون میرفتم ..دستشو مشت کرد و گذاشت روی چشمش و گفت : آب به ؛؛ تابستون بود و هوا گرم ..

تاب رو نگه داشتم و تارا رو گذاشتم زمین ..کیفم رو باز کردم تا قمقمه ی آبشو در بیارم ..

به همین اندازه چشم ازش بر داشتم ..آب رو ریختم توی لیوان و یک مرتبه دیدم تارا نیست ....

بی اختیار فریاد زدم تارا ؛؛ و هر چی که توی دستم بود  افتاد زمین .... و با هراس به اطراف نگاه کردم چند قدم اون طرف تر مهدی رو دیدم که تارا توی بغلش بود ... 

در حالیکه کنترل بدنم دست خودم نبود گفتم : تو اینجا چیکار می کنی ؟ بزارش زمین بچه ی منو  ..

تارا بیا مادر ...

چند قدم اومد جلو و گفت : چه بچه ی خواستی داری ؛؛اگر لجاجت نمی کردی الان بچه ی خودمون توی بغلت بود ... 

گفتم : بزارش زمین و از اینجا برو دیگه ام سر راه من پیدات نشه ... خودت می دونی که با دیدن تو چقدر عذاب می کشم .






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش دوم 





گفت : عذاب من برات مهم نیست ؟نمی فهمی چقدر ناراحتم ؟  

گفتم : نه؛؛؛  تو برام مهم نیستی ....

منم برای تو مهم نباشم ..اصلا ببینم منظورت چیه که باز اومدی سراغم ؟ ازم چی می خوای ؟ مگه پول نگرفتی که طلاقم بدی برات بس نبود ؟

با حالت مظلومانه ای گفت : نمی تونم فراموشت کنم ..تو رو می خوام به خدا قسم می خورم ...

وسط حرفش فریاد زدم گمشو مهدی؛؛  تو به من رحم نکردی ..به خدا بهت رحم نمی کنم  اگر مزاحمم بشی میدمت دست پلیس این بار پدرتو  در میارم من دیگه اون آتوسای سابق نیستم .....

اون بچه رو بهم بده ولش کن ..می خوای چیکار کنی ؟ 

و رفتم جلو و با حرص و عصبانیت تارا رو ازش گرفتم ..اون بچه ی با هوشی بود و زود تغییر حالت منو می فهمید و ناراحت می شد شروع کرد به گریه کردن ...

مهدی مچ دستم رو گرفت و گفت : آتوسا به خدا تو اشتباه می کنی من عمدا که تو رو آزار ندادم ..

می دونم که بهت بد کردم می خوام جبران کنم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش سوم 





همینطور که تارا بین ما بود داد زدم گمشو دستم رو ول کن چی می خوای از جونم ؟  چیه باز بی پول شدی ؟ 

باج می خوای ..یا نمی تونی خوشحالی منو ببینی ؟ تو رو خدا دست از سرم بر دار ..نمی خوام ببینمت ...

مهدی التماس می کرد که به حرفش گوش کنم که چند نفر متوجه ی ما شدن و ریختن دورمون و می خواستن مهدی رو بزنن ..

اونم در حالیکه خیلی عصبی به نظر می رسید گفت : تا به حرفم گوش نکنی دست از سرت بر نمی دارم ...

صدای گریه تارا بلند شده و تقربیا جیغ می کشید و ماما ..ماما می کرد ..

گرفتمش روی سینه ام ..روی قلبی که باز از دیدن مهدی تند می زد و به درد اومد بود  ... و تارا  در حالیکه با دست منو محکم گرفته بود  می لرزید   ..

خم شدم و وسایلم رو از روی زمین با زحمت جمع کردم و سوار ماشین شدم و بر گشتم خونه ..

حال تارا خوب نبود و گریه می کرد .






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش چهارم 





فورا زنگ زدم به آزیتا خواهرم و گفتم : زود بیا  خونه ی ما ؛؛

یک اتفاقی افتاده؛؛  

تارا مانی رو دوست داره شاید حالش بهتر بشه ..

پرسید : چی شده بهم بگو تا اونجا نمی تونم صبر کنم

 گفتم : بیا اینجا بهت میگم ..باز سر و کله ی مهدی پیدا شده  ..و گوشی رو قطع کردم ....

فورا  یک شیشه شیر درست کردم و گذاشتمش توی تخت ..

یکم بعد در حالیکه هنوز بغض داشت  و دل می زد و یقه ی لباس منو چسبیده بود خوابش برد و وقتی آزیتا  و مانی رسیدن اون خواب بود ...

مانی پسر خواهرم شش سالش بود که تارا خیلی زیاد دوستش داشت ..و تنها وقتی با اون بازی می کرد بی خیال من می شد ...

توی این یک سالی که تارا پیش من بود ..چنان بهم دل بسته بودیم که هم خودم و هم اطرافیانم فراموش کردیم  که من اونو نزاییدم  ..

و این باور من باعث شده بود که بقیه هم احساس منو نسبت به تارا داشته باشن ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش پنجم 





اونشب بعد از مدت ها دوباره اعصابم بهم ریخت وقتی مچ دستم رو گرفته بود دوباره همه ی اون خاطرات تلخ اومد جلوی نظرم ...

و یادم اومد ..

هجده سالم بود که نون آور خانواده شدم ..مامان دیگه نمی تونست توی خونه های مردم کار کنه و من توی آتلیه ی شوهر خاله ام همه کار می کردم ..

دور دانشگاه و ادامه تحصیل رو خط کشیدم ...از صبح زود میرفتم سر کار و تا ساعت نه و ده شب مشغول بودم ..

از عکاسی و فیلمبرداری گرفته تا چاب و ظهور...

تا تمیز کردن و مرتب کردن آتلیه همه با من بود ..حتی گاهی شوهر خاله ام چند روز نمی اومد و خاطرش جمع بود که من می تونم اونجا رو بگردونم ...

ولی مزدی که می گرفتم خیلی کم بود و فقط شکم ما رو سیر می کرد ..

خوب یادمه که یک بار دوماه با کفش پاره میرفتم سر کار ..اما مظلوم بودم و خجالت می کشیدم تقاضای پول بیشتری رو بکنم و همش فکر می کردم این شوهر خاله اس که داره به من لطف می کنه ..

چون بار ها و بار ها اینو به روم آورده بود ....




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش ششم






تا دستگاه چاپ عکس فوری متداول  شد... و شوهر خاله یکی خرید و من با ذوق و شوق کار با اونو یاد گرفتم ...

یک روز توی اتاق عقبی که معمولا تاریک بود داشتم عکس چاپ می کردم ...

دستگاه رو تا لب میز برده بودم که جا  برای چیدن عکس ها باشه ....

شوهر خاله اومد و بدون اینکه حرفی بزنه پشت سر من ایستاد ..

خوب من سالها بود با اون کار می کردم و بهش اعتماد داشتم فکر کردم می خواد روی کار من نظارت کنه ...

مدتی به همون حال موند ..من معذب شدم و دیگه نمی تونستم راحت نفس بکشم ... تا  صدای نفس ها  ی پشت سر همشو  شنیدم فهمیدم  بهم نزدیک تر شده  وجودشو پشت سرم کاملا حس کردم ..اون برای چی داره این کارو می کنه ؟

احساس خطر کردم ... چون  این عادی به نظر نمی رسید ... ازش رو در وایسی داشتم و تا حدی حساب می بردم ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش هفتم 




با خودم فکر کردم برای اینکه این حالت رو تغییر بدم یک حرفی بزنم و از اونجا دور بشم  ...

یک دسته عکس رو بر داشتم و گفتم : من اینا رو می برم بزارم توی پاکت ..

ولی خیلی ترسیده بودم اون حرکتی نمی کرد  تا اومدم برگردم خودشو چسبوند به من و  با نگاهی نفرت انگیز هر دو  بازوی منو گرفت  ..

با یک جست پریدم روی میز جایی که  عکسها رو گذاشته بودم وبا پشتم ؛ دستگاه رو هل دادم و چون لب میز قرار داشت  با صدای مهیبی پرت شد روی زمین.... 

دستگاهی که خیلی گرون خریده بود خرد شد و این حواسش رو پرت کرد و به من فرصت فرار داد ..

نفهمیدم چطوری کیفم رو بر داشتم و از در عکاسی بیرون زدم و با سرعت شروع کردم به دویدن ......

وقتی به خونه رسیدم تازه گریه ام گرفته بود ..

وارد اتاق که شدم ...مامان هراسون شد و ازم پرسید : چی شده این وقت روز اومدی خونه ؟ 

مثل اینکه رنگ به صورت نداشتم و ترس و اضطراب من باعث شد مامان یکم نمک آورد و با انگشت کرد توی دهن من .





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش هشتم 





بابا منو نگاه می کرد ..بابایی که  اون روزا همیشه غمگین بود و نسبت من محبتی خاص داشت طوری که انگار خودشو مسئول این ناراحتی من می دونست گفت : بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده ..اینطوری منو نگاه نکن  ،  پدرِ پدر سوخته ی  کسی که تو رو اذیت کرده باشه در میارم حرف بزن بابا ...

خاک بر سرم کنن که باعث شدم تو توی این سن بری کار کنی ....

اما من خجالت کشیدم حرفی بزنم بازم گریه کردم ؛ طوری که انگار نمی خواستم هرگز آروم بشم   ....

مامان حتی حدسم نمی زد که شوهر خاله همچین کاری کرده باشه و تا مدتی منو سر زنش می کرد که چرا کارتو ول کردی و اومدی خونه  ...

اون می خواست دلیلشو بدونه ....ولی بابا با نگاه های تاسف بار و حرصی که توی صورتش بود با من همدردی می کرد .....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش نهم 





یکم که آروم شدم منو صدا کرد و گفت بشین اینجا ,, کنارش نشستم ...

آهسته و با مهربونی دستشو گذاشت روی دستم و پرسید : اتفاقی هم افتاده ؟ بهم بگو من باید بدونم  فلج شدم ؛ ولی هنوز بابای توام و می تونم حساب کسی رو که اذیتت کرده برسم ...

هر چی فکر می کردم من چطوری این حرف رو عنوان کنم چیزی به عقلم نمی رسید ..و اینو می فهمیدم که با این کار زندگی خاله ی مهربونم ممکنه بهم بریزه و آبرو ریزی بدی درست بشه که هرگز جمع شدنی نیست ..

منم دستم رو گذاشتم روی دستش و گفتم : نه بابا جون شما نگران نباش خودم حسابشو رسیدم ..خ

اطرت جمع باشه فقط ترسیدم ...یک نفس راحت کشید ولی با دردی که توی صورتش داشت  و اشکی که توی چشمش جمع شده بود و به خاطر غرورش نمی ذاشت پایین بریزه به بالش تکیه داد و گفت بیشرف ؛؛ پست فطرت ,, دیگه نمی خواد بری اونجا ..خدا برزگه ..





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهارم -بخش دهم 




دو روز بعد شوهر خاله مزد یکماه منو با مقداری اضافه که فکر می کنم حق السکوت بود توسط خاله برام فرستاد ....

و مامانم رو بی اندازه شرمنده کرد طوری که خودشو مدیون شوهر خاله می دونست .

و من بارها و بارها خدا رو شکر کردم که بلایی سرم نیومد ولی از به یاد آوردش چندشم می شد ..

 این حس بی اعتمادی به مرد ها توی وجودم رشد کرد برای همین توی آگهی های روزنامه دنبال  یک جایی می گشتم که صاحب کارم زن باشه ...

و یکروز یک آگهی دیدم که به یک نفر خانم با سابقه جهت  عکاسی و فیلمبرداری نیازمندیم ...

آدرس خیابون ولیصر بود ..بدون معطلی زنگ زدم و قرار گذاشتم ..





ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم سلام من شمالم تا فردا نت خیلی ضعیفه با بدبختی اومدم اینجا شنبه دو قسمت رو یه  جا تا ساعت دو میذارم ممنون از صبوریتون ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دوستان خوبم سلام من شمالم تا فردا نت خیلی ضعیفه با بدبختی اومدم اینجا شنبه دو قسمت رو یه  جا تا ...

خوش بگذره معصومه جون🌹🌹🌹

مهربانی را اگر قسمت کنیم💕من یقین دارم به ماهم میرسد!           آدمی گر ایستد بربام عشق❤دستهایش تا خداهم میرود🤞
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792