دیگه همه چیز رنگ غم به خودش گرفت ..
سفره ی ما خالی شده بود ..و مادرم مجبور شد برای کار به خونه های مردم بالای شهر بره ..
در حالیکه اصلا این کارو دوست نداشت و نا خواسته از زندگی اونا برای ما تعریف می کرد ..
غافل از اینکه چشم ما رو به روی دنیا ی تبعیض ها باز می کرد ...
خوب یادمه همون روزا بود که معلم از ما خواسته بود شعر پروین اعتصامی رو که توی کتاب فارسی ما بود حفظ کنیم ...
روزی گذشت پادشهی از گذر گهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست
پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده ی منو خونه دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست
بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
این شعر رو من راه می رفتم و می خوندم تا حفظ بشم ..
حالا شکم همیشه گرسنه ی خواهرام ؛ شرمندگی پدرم ..و دستهای همیشه زخم مادرم که به مواد سفید کننده حساسیت داشت...بیشتر آزارم می داد ...
و با همون سن کم به فکر راه چاره ای بودم تا خانواده ام رو از اون عذاب بیرون بیارم ....
وقتی اول راهنمایی بودم به خواست خودم بعد از ظهر ها توی عکاسی شوهر خاله ام مشغول کار شدم و اونم برای اینکه کمکی به ما کرده باشه همه ی فوت و فن این کارو یادم داد و مزد نا چیزی هم می گرفتم ...
اینجا افکارم ؛؛ با باز شدن در و سر و صدای شیدا و شایان پاره شد و به خودم اومدم ..
شیدا با خوشحالی اومد جلو تا با من روبوسی کنه گفت : الهی فدات بشم اومدی ؟ به خدا دیشب خوابم نمی برد ؛؛ فکر می کردم اگر امروز نیای چی میشه ..
خدا بگم چیکارت کنه دختر تا صبح کابوس می دیدم که اومدم پشت در خونه ات و توام در باز نمی کنی ..
گفتم : مگه میشه ؟ قول دادم بیچاره ها کلی هزینه کردن ....
شایان گفت : سلام آتوسا خانم من حاضرم ...