2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154472 بازدید | 1207 پست
راستی عزیزم قلم خودته؟؟؟؟؟؟؟

نه عزیزم خانم کلکار یکی از نویسندگان خوب و عزیز کشورمون 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

دوستان خوبم اوناییکه تازه اومدن بگم این یه داستان دنباله دار و واقعی از خانم گلکار هست که با اجازه ی ...

مرسی معصومه جون که بازم برامون داستان گذاشتی😍😍😍😍

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوم -بخش اول







در حالیکه از هر چیزی که مربوط به عروسی میشد بیزار بودم بازم دلم برای کارم شور می زد و  از صبح زود رفتم به آتلیه ..

اما دست و دلم به کاری نمی رفت ..و این حالت افسردگی رو  مدت ها پیش از طلاقم از مهدی هم داشتم زنده بلا ؛مرده بلا  زندگی می کردم ..و هر روز انگیزه خودمو برای ادامه کاری که از بچگی دوست داشتم از دست می دادم ...

هنوز بچه هایی که برای آتلیه کار می کردن  نیومده بودن ؛؛  

یکم دوربین هامو تمیز و مرتب کردم و اونا رو آماده گذاشتم روی میز و نشستم و رفتم توی فکر ..

این چه سر نوشتی بود من داشتم نمی فهمیدم ..

چرا زندگی همیشه اینقدر به من سخت می گرفت ؟ آخه من کجای کارمو اشتباه کردم ؟ 

 همیشه معتقد بودم که عمل و فکر هر انسان زندگی اونو می سازه در حالیکه حالا خودم نمی دونستم  کجای راه رو بیراهه رفتم ؟





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوم -بخش دوم 





خیلی کوچک بودم  که معنی فقر و نداری و گرسنگی رو چشیدم ..

پدرم یک کاشی کار  ساده بود و زحمت کش  ..

مادرم هم جز خونه داری کاری بلد نبود ..

خونه ای اجاره کرده بودیم پایین امیریه که صاحبخونه به سه خانواده اجاره داده بود  ...که دوتا اتاق و یک آشپز خونه ی مال ما بود ..دوتا اتاق دیگه رو زن و مرد پیری اجاره کرده بودن و اونطرف حیاط مردی معتاد و سیاه رو که لب های کلفت و هیکل درشتی داشت و به نظر من ترسناکترین موجود عالم بود  با زن و چهار تا بچه اش زندگی می کرد که با من و دو تا خواهر کوچیکترم هفت تا می شدیم که فارغ از غم های دنیا و بعضی واقعیت های تلخش توی اون حیاط کوچیک بازی می کردیم و خوشحال بودیم ...

 نون بخور نمیری داشتیم ولی چون دنیای ما کوچک بود و دور و اطرافمون همه مثل ما بودن از دنیای بیرون خبر نداشتیم و تفاوت ها رو احساس نمی کردیم و حالمون خوب بود ..

که همین آرامش هم  ازمون گرفته شد و پدرم یک روز از داربست افتاد و برای همیشه فلج شد و خونه نشین ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 





دیگه  همه چیز رنگ غم به خودش گرفت ..

سفره ی ما خالی شده بود ..و مادرم مجبور شد برای کار به خونه های مردم بالای شهر بره ..

در حالیکه اصلا این کارو دوست نداشت و نا خواسته از زندگی اونا برای ما تعریف می کرد ..

غافل از اینکه چشم ما رو به روی دنیا ی تبعیض ها باز می کرد  ...

خوب یادمه همون روزا بود که معلم از ما خواسته بود شعر پروین اعتصامی رو که توی کتاب فارسی ما بود حفظ کنیم ...


روزی گذشت پادشهی از گذر گهی 

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست 


پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم 

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست 


نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت 

این اشک دیده ی منو خونه دل شماست 


ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است 

این گرگ سالهاست که با گله آشناست 


آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است 

آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست 


بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن 

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست 


پروین به کجروان سخن از راستی چه سود 

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست




 







این شعر رو من راه می رفتم و می خوندم تا حفظ بشم ..

حالا شکم همیشه گرسنه ی خواهرام ؛ شرمندگی پدرم ..و دستهای همیشه زخم مادرم که به مواد سفید کننده  حساسیت داشت...بیشتر آزارم می داد ...

و با همون سن کم به فکر راه چاره ای بودم تا خانواده ام رو از اون عذاب بیرون بیارم ....

وقتی اول راهنمایی بودم به خواست  خودم بعد از ظهر ها توی عکاسی شوهر خاله ام مشغول کار شدم و اونم برای اینکه کمکی به ما کرده باشه همه ی فوت و فن این کارو یادم داد و مزد نا چیزی هم می گرفتم ...

اینجا افکارم ؛؛ با باز شدن در و سر و صدای شیدا و شایان پاره شد و به خودم اومدم ..

شیدا با خوشحالی اومد جلو تا با من روبوسی کنه گفت : الهی فدات بشم اومدی ؟  به خدا دیشب خوابم نمی برد ؛؛  فکر می کردم اگر امروز نیای چی میشه ..

خدا بگم چیکارت کنه دختر تا صبح کابوس می دیدم که  اومدم پشت در خونه ات و توام در باز نمی کنی  ..

گفتم : مگه میشه ؟ قول دادم بیچاره ها کلی هزینه کردن ....

شایان گفت : سلام آتوسا خانم  من حاضرم ...






برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوم -بخش پنجم 





گفتم : سلام ..شما ها وسایل رو بزارین توی ماشین تا عاطفه هم برسه ..باغ چی ؟ اونجا رو آماده کردین ؟ سفره عقد آماده اس ؟

 شیدا گفت : آره ..همه چیز حاضره ..دیشب از باغ ساعت نه اومدیم خونه  ..

خیلی قشنگ شد می دونم خوشت میاد ...

و بعد از اومدن عاطفه با دو ماشین راه افتادیم ...

قرار بود همه ی فیلم های آرایشگاه حاضر شدن عروس و داماد و رفتنشون رو به تالار و فیلمبر داری توی باغ رو اون روز انجام بدیم ...

تا فردا عروس خانم توی تالار خسته نباشه ...

شایان قبل از اینکه با شیدا ازدواج کنه برای من کار می کرد ..پسر خوبی بود و زرنگ ,, 

البته گاهی هم  تنبلی می کرد ولی حرف گوش کن  و نجیب  بود  .

بالاخره بعد از ساعت ها تلاش و فیلم گرفتن به باغ رسیدیم ....

 منو و شایان کارمون رو بلد بودیم و تند و تند فیلم می گرفتیم ..

وقتی عروس و داماد همدیگر رو می بوسیدن ..و عاشقانه به هم نگاه می کردن داغ دلم تازه می شد ... 

از صبح داشتم تحمل می کردم ولی دیکه طاقتم تموم شده بود بغض شدیدی گلومو فشار می داد ..و حال بدی داشتم ..



داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوم -بخش ششم 







حدود ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که غذا آوردن و همه مشغول شدن ..و من قدم زنون توی اون باغ قشنگ که اصلا به نظرم نمی اومد ازشون دور شدم ...

شیدا صدام می کرد که بیا ناهار بخور ولی اهمیتی ندادم و رفتم تا جلوی در باغ و اونجا روی یک سکو نشستم ...

یک مرتبه صدای گریه ی یک بچه به گوشم رسید ..به اطراف نگاه کردم ..چیزی ندیدم ولی صدا قطع نمی شد ...

بلند شدم از اونجا دور بشم تا دیگه صدا رو نشنوم ..ولی در آهنی باغ جیر جیری کرد و به اندازه ی چند سانت  باز شد ..

صدای گریه از پشت در میومد ..با تردید رفتم به طرف صدا ...آهسته در رو باز کردم نگاهی به بیرون انداختم چشمم به دنبال صدا می گشت که یک چیزی مثل بقچه زیر درخت کنار باغ دیدم  ...

صدا از اونجا بود ..رفتم جلو ؛؛ وای خدای من ؛؛  

یک بچه لای ملافه ای کهنه پیچیده شده  بود که فقط صورتش که از شدت گریه قرمز شده بود دیده می شد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوم -بخش هفتم 






فورا برش داشتم و به اطراف نگاه کردم ...تنها فکری که به نظرم رسید این بود که کدوم مادر بی رحمی این بچه رو اینجا رها کرده و رفته ..

یک مرتبه یک زن رو دیدم که از پشت یک دیوار کوتاه با سرعت دور می شد ...

همینطور که بچه توی بغلم بود شروع کردم به دویدن و فریاد زدم ...آهای ..آی خانم وایسا این بچه مال توست ؟ ..

اون یک لحظه برگشت ..ولی سرعتشو بیشتر کرد ...و منم نفس زنون دنبالش می دویدم ...

فاصله ی زیادی باهاش نداشتم ..اما پیچید توی یک کوچه باغ ..

منم پشت سرش رسیدم ولی کسی نبود در حالیکه اون کوچه باغ بن بست بود و  راه به جایی نداشت ..

در یک باغ که بسته بود و دیوار هایی که امکان بالا رفتن از اون ها به سادگی میسر نبود ..هاج و واج مونده بودم ...

فریاد زدم ..آی خانم ؛بیا بچه ت رو بگیر اگر از نداری این کارو کردی من کمکت می کنم بهت قول میدم ...و سکوت؛؛؛  ...

دوباره فریاد زدم ..قسم می خورم تنهات نزارم بیا این بچه مادرشو می خواد داره گریه می کنه ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوم -بخش هشتم 






ولی بچه دیگه گریه نمی کرد بی حرکت در حالیکه  ملافه افتاده بود روی صورتش بی حرکت مونده بود ...

قلبم فرو ریخت ...ترسیدم و فورا  ملافه رو  کنار زدم ..خدای من مو به تنم راست شد اون زیبا ترین بچه ای بود که تا به اون روز دیده بودم ..مثل یک ستاره  می درخشید ..

با چشمانی درشت و به من نگاه می کرد و می خندید ...

یک نفس راحت کشیدم و گفتم :آخ  کوچولو منو ترسوندی ؛؛ خودتم نمی دونمی داری به چی می خندی ..

الان درست وقتیه که باید گریه کنی ..

مادرت تو رو گذاشت و رفت ...و اون در حالیکه تقلا می کرد دستهاشو رها کنه بازم تو صورت من خندید ...

طوری که تونست یک لبخند روی لب من بیاره و گفتم : عزیزم ..نخند ؛آخه تو به چی می خندی ؟  چرا از من غریبی نمی کنی ؟ ...

اومدم سر کوچه و پشت یک درخت قایم شدم تا اون زن فکر کنه من رفتم و از جایی که قایم شده بود بیاد بیرون ..

ولی هر چی صبر کردم خبری نشد انگار توی اون کوچه غیب شده بود ...

همینطور که بچه توی بغلم بود راه افتادم به طرف باغ ..شایان و شیدا  با نگرانی دم در  منتظرم بودن ...

جریان رو براشون تعریف کردم ...




ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
مرسی معصومه جون که بازم برامون داستان گذاشتی😍😍😍😍

خواهش میکنم عزیزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم-بخش اول







شایان گفت : آتو سا خانم ببرین بزارینش  همون جا که بود این کارا آخر و عاقبت نداره ..

فردا ده تا مدعی پیدا می کنه و شما رو میندازن توی مکافات ..اینطور که شما دارین میگین حتما شیاد هستن و می دونن دارن چیکار  می کنن من مطمئنم  همین دور و اطراف کشیک میدن اگر ببینن کسی اونو بر نداشته  خودشون میان سراغش  ...

باور کنین از این آدم ها زیاد پیدا میشن ؛؛ ....

نگاهی به صورت به اون بچه کردم آروم شده بود و انگشت شصت شو کرده بود توی دهنش و با ولع  مک می زد ..

گفتم :چطوری دلتون میاد در مورد این بچه این حرفا رو بزنین ؟بزارمش زیر درخت ؟  وای نه نمی تونم  ؛؛ دلم نمیاد اونو اینجا ول کنم؛؛  

اگر سگ ها اونو پاره کنن چی ؟ 

اگر گیر یک آدم عوضی بیفته ؟ نه نمیشه ... خودم دیدم که مادرش فرار کرد..دیگه بر نمی گرده حتم دارم ...

  هر درد سری داشته باشه من به جون می خرم ولی این کارو نمی کنم .....




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش دوم 






شایان و شیدا و عاطفه دوباره اون طرفا رو گشتن و کسی رو پیدا نکردن ..

بچه گرسنه بود و نمی دونستم چیکار کنم ..همینطور که توی بغلم شصت می خورد رفتم توی باغ .. و دادمش به عاطفه  و گفتم : تو دیگه نمی خواد به ما کمک کنی فقط مراقب این بچه باش ... 

و با شایان  بقیه ی کارای فیلمبرداری رو انجام دادیم  و اون طفل معصوم که از گرسنگی انگشتشو می خورد خوابش برد ...

آفتاب داشت غروب می کرد که وسایلمون رو جمع کردیم باز بیرون باغ رو نگاهی انداختم شایداون زن رو ببینم ولی کسی نبود ... نشستم پشت فرمون و گفتم عاطفه زود باش سوار شو بچه گرسنه اس ؛؛ 

شایان تا لحظه ی آخر منو نصیحت می کرد که : آتوسا خانم خواهش می کنم همین الان برین پیش پلیس لطفا اونو با خودتون نبرین خونه ؛؛ براتون درد سر میشه .






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش سوم 





گفتم : چشم نگران نباش خودم می دونم چیکار کنم ....و همینطور که بچه  بغل عاطفه بود   با سرعت خودمو رسوندم دم یک داروخونه و شیر خشک و شیشه ی بچه  و پوشک و مقدار لوازم ضروری براش  خریدم ..و با عجله رفتم خونه  ..

بچه رو  از بغل عاطفه گرفتم چون  بیدار شده بود و گریه می کرد ؛و سه طبقه رو بالا رفتم .....

گذاشتمش روی مبل و ملافه رو از دورش باز کردم دختر بود همون طور که  صورتش نشون می داد؛؛  

لباس مناسبی به تن نداشت ..و کهنه ای که براش گذاشته بودن یک تیکه از بلوز زنونه و کثیف بود که حتی دکمه ی اونم باز نکرده بودن ...

و پایش بشدت سوخته بود ..به عاطفه گفتم : الهی فدات بشم توام الان خسته ای ولی چاره ای ندارم ..

.بهت پول  میدم ماشین رو بر دار و برو زود یکم براش لباس بگیر و بیا  ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش چهارم 








طفلک مونده بود چیکار کنه گفت : آتوسا خانم من تا حالا لباس بچه نخریدم وارد نیستم ..

گفتم من برات لیست می نویسم همون ها رو بخر   ..بگو برای بچه ی  ؛دو؛ سه ماهه می خوام ...

اون که رفت آب جوش آوردم و براش شیر درست کردم ..بعد با مهربونی گرفتمش توی بغلم و شیشه رو که گذاشتم دهنش شروع کردبه مک زدن و قورت دادن ..

انگشت منو محکم گرفته بود و به من نگاه می کرد ..نمی دونم همه ی بچه ها اینطور بودن یا اون موجود فوق العاده ای بود که در حین خوردن شیر پستانک رو رها می کرد و یک لبخند به صورتم می زد و دوباره اونو می گرفت ..

دلم براش ضعف میرفت ..یک حس عجیب و باور نکردنی وجودم رو گرفته بود ..

با سر انگشت  دست و پای کوچولو قشنگ شو لمس می کردم ..اونقدر شیرین بود که نمی تونستم چشم ازش بر دارم ...

صبر کردم تا عاطفه برگشت ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش پنجم 






اون سه سال بود توی آتلیه من کار می کرد؛؛ و با اینکه  کار اصلی اون انداختن سفره ی عقد برای عکس برداری و فیلم و تزئینات بود...اما هر کاری از دستش بر میومد انجام می داد تقریبا بیست و سه سال داشت و شوهر نکرده بود ..

به کمک اون بچه رو حمام کردم وای که چقدر برام سخت بود ..

می ترسیدم لیز بخوره و از دستم بیفته با این حال وقتی به تن نرمش دست می کشیدم لذتی وصف نا شدنی بهم دست می داد ...و برای اولین بار به تن نوزادی لباس کردم و پوشک بستم به محض اینکه گذاشتمش توی تخت آروم خوابید در حالیکه غافل از همه ی نامرادی های این دنیا لبخندی به لب داشت  .. 

طبق عادتی که داشتم چند تا عکس ازش گرفتم ..می دونستم که به زودی باید تحویلش بدم  اما نمی دونم چرا  دلم می خواست یادگاری ازش داشته باشم ...






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش ششم 





در حالیکه محو تماشای اون فرشته بودم  شیدا زنگ زد و گفت :آتوسا چیکار کردی اون بچه رو بردی  پیش پلیس ؟ 

آروم گفتم : نه هنوز پیش منه خوابیده  ..

گفت : دختر تو داری چیکار می کنی حواست هست ؟ شایان میگه کار خوبی نکردی همین امشب ببرش   ..

می خوای شایان همراهت بیاد ؟

 یک فکری کردم و گفتم : باشه بیاد من تنهایی نمی تونم ..بیاد با هم ببریمش ..

این حرف رو زدم در حالیکه  بغض گلومو گرفته بود ....نمی دونستم دلم براش می سوخت؟ یا حس دیگه ای داشتم ؟ 

 ولی اینم می دونستم که ممکنه اگر بیشتر پیشم بمونه بهش علاقمند بشم ...

پس راضی شدم تحویلش بدم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkae

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش هفتم 





اما  من دچار احساسات مبهمی شده بودم که خودمم نمی دونستم دارم به کجا میرم ...

شاید دنبال انگیزه ای برای زندگی کردن می گشتم تا روی اون همه زخم مرهم بزارم ...

شایان اومد و اون بچه رو با لباس های نو و تمیز بردیم پیش پلیس ..

یکراست رفتیم پیش افسر نگهبان ..و من ماجرا رو براش تعریف کردم بدون کم و کاست ...

در حالیکه محکم اون بچه رو توی بغلم گرفته بودم ...

افسر به دقت به من خیره شده بود  و حرفام گوش داد ..نگاهی به بچه کرد و نگاهی به من و گفت : ممنون که آوردنش اینجا ..ولی امشب نمی تونم کاری بکنم اگر برای شما زحمت نیست تا  صبح پیش شما باشه  ...

گفتم : شما فردا صبح می خواین براش چیکار کنین ؟





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_سوم -بخش هشتم 






گفت : مراحلشو طی می کنه و آخرم میره پرورشگاه ..

گفتم : من می تونم تا پیدا شدن والدینش اونو نگه دارم ؟

 گفت : معمولا والدینش پیدا نمیشن ..چون این بچه گم نشده خودشون گذاشتن سر راه ...

گفتم : اگر میشه تا روشن شدن وضعیتش پیش من باشه و ازش نگهداری کنم ..

راستش دلم براش می سوزه گناه داره نمی خوام توی یتیم خونه بزرگ بشه ...و با دادن آدرس و شماره ی تلفن اونو با خودم بر گردوندم ...

شایان بازم مخالف بود و ساعتی بعد اون فرشته ی کوچک کنار من خوابیده بود ...

توی تختی که کابوس من بود و همیشه فکر می کردم آخرم تابوت من بشه ..

حالا انگار نور امیدی توی زندگیم تابیده بود ...بهش نگاه می کردم و با هر حرکت کوچک اون از جا می پریدم ...

صبح زود از صدای مکیدن انگشت شصت اون بیدار شدم و فهمیدم گرسنه شده ..

فورا شیرش دادم و جا شو عوض کردم .. 

بازم به من می خندید و با دیدن من واکنش نشون می داد و دست و پا می زد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792