2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154486 بازدید | 1207 پست
اا امروز داستان نداریم 😢. عیبی نداره مرسی معصومه عزیز زحمت میکشی ما عادت کردیم هر روز بعد از ظهرا&n ...

ببخشید عزیزم چون تل گرام وی. پی    ان می‌خواد با این نت داغون نمیشه واقعا خودمم نخوندم داستان و حتی انشالله شنبه دو قسمت و‌میذارم جبران شه ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
خوش بگذره معصومه جون🌹🌹🌹

ممنون عزیزم  یه کلبه ای اینجا داریم مجبوریم هرازگاهی بیایم سر بزنیم چون تو جنگلیم نت جواب نمیده ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ببخشید عزیزم چون تل گرام وی. پی    ان می‌خواد با این نت داغون نمیشه واقعا خودمم نخوندم داس ...

عزیزممم  بابا عیبی نداره، خوش بگذره، بازم دمت گرم ک اینجا داستانا رو میزاری سرگرم میشیم هممون😘😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پنجم -بخش اول







 من هنوز هجده سالم بود و تجربه ی کافی برای زندگی نداشتم ..و بابا هم که بشدت برای من نگران بود به مامان گفت: تو همراهش برو مراقب باش جای بدی نباشه خوب دقت کن و بسنج که آدم های خوبی باشن  .... 

اما جایی که ما رفتیم با اونچه که تا اون زمان از عکاسی شوهر خاله دیده بودم متفاوت بود ..

طوری که از سر و وضعی که داشتم خجالت کشیدم ....

از همون جلوی درِ شیشه ای ؛؛ به داخل نگاه کردم خودمو خیلی پایین تر از اونا دیدم ...و دلم گرفت حس بدی داشتم و  مردد از اینکه برم تو یا نه دست مامان رو گرفتم و گفتم : بیا برگردیم؛؛ اینجا منو قبول نمی کنن ...

گفت : منم دلم نمی خواد تو این همه راه رو هر روز بری و بیای ..آره نمی خواد اینجا کار کنی ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پنجم -بخش دوم 





اما یاد بابام افتادم ..و غمی که از نداری و سفره ی خالی توی صورت اون می دیدم ..و یاد دو خواهرم آزیتا و آذر که هر دو درس می خوندن و نیاز شدید به پول داشتن ،و دستهای مادرم که هنوز زخم هاش خوب نشده بود ؛؛

 آهسته درو هل و دادم و با خودم گفتم هر چی باداباد به امید خدا ...؛؛و وارد شدم .؛؛..

یک خانم خیلی شیک و نسبتا چاق و کوتاه قد با صورتی پف کرده ؛؛ داشت با چند نفر حرف می زد ..

و من بالا فاصله فهمیدم اونا هم برای کار اومدن ..که همه سر و وضع شون از من بهتر بود ...

منو که دید با یک لبخند سری تکون داد و گفت :  جانم ؟کاری داشتین ؟  

گفتم : سلام من برای کار اومدم ..

با تعجب گفت : برای کار ؟ چه کاری ؟ 

گفتم : آگهی روزنامه ؛؛ تلفن کردم بهم وقت دادین آتوسا حمیدی هستم ...

ته خودکارو کرده بود توی دهنشو می چرخوند ..و با همون حال نگاه دقیق تری به من کرد و گفت : صبر کنین .. تا نوبت شما برسه لطفا اونجا بشینین ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پنجم -بخش سوم 





مدتی که طولانی نبود منتظر موندیم ولی حواسم به سئوالاتی که از اون خانما می کرد بود ..

و احساس کردم می تونم جواب بدم و چیزی کم ندارم ..و شاید این انتظار یکم اعتماد به نفسم رو بالا برد  ..

بعد رو کرد به من و گفت بیا جلو ..ببین دختر جون ...چیزه ....اینجا ....اول بگو اسمت چیه ؟ 

گفتم : آتوسا ..

گفت : ببین آتوسا خانم من اینجا کار یاد نمیدم ,, کار می خوام ..من یک کسی رو می خوام که از همون اول همه چیز بلد باشه ...

تو باید بری یک جا که اول فوت و فن این کارو یاد بگیری  ..باشه عزیزم ؟

 گفتم : ولی منم اومدم که کار کنم ..این کارو بلدم سابقه ی کار دارم ..اگر بخوای براتون میارم ...

چشمهاشو ریز کرد و پرسید : کجا سابقه ی کار داری ؟ 

گفتم از سیزده سالگی توی عکاسی کار کردم ..

پرسید : درس نخوندی ؟ 

گفتم دیپلم دارم ..





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پنجم -بخش چهارم 






دماغشو مالید ویک فکری کرد ..بعد دو دستشو گذاشت پشت سرش و یک خمیازه بلند کشید و گفت : ببین اصلا تو به درد من نمی خوری ...

سرمو انداختم پایین و گفتم : ممنونم ..

مامان اومد جلو و با تندی و اعتراض گفت : برای چی امتحانش نکردین کجای بچه ی من به درد شما نمی خورد ؟

 اقلا چهار تا سئوال می کردین و بعد می گفتین به درد تون نمی خوره ..واقعا که؛؛  این همه راه بچه ی منو کشوندی اینجا ؛؛ همین ؟ به درد ما نمی خوری ؟  ...

و این مامان بودکه باعث شد اونا از من سئوالاتی تخصصی بپرسن و بفهمن که بیشتر از اونی که اونا می خواستن به این کار وارد بودم ...

اون زن که دخی جون صداش می کردن با عذر خواهی از من ؛ استخدامم کرد و قرار شد از روز بعد برم سر کار ...

و با حقوقی که برام در نظر گرفته بود.. تازه فهمیدم که شوهر خاله چه کلاه بزرگی سرم گذاشته و در واقع این همه سال از من بیگاری کشیده بود ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پنجم -بخش پنجم 





هر روز از امیریه تا ولیعصر رو با اتوبوس میرفتم و بر می گشتم ..

اما یک حس خوبی داشتم چون متوجه شده بودم که توانایی زیادی توی این کار دارم و دخی جون از اینکه براش کار می کردم خوشحال بود و  می گفت : آخیش خوب شد که مادرت دخالت کرد و تو پیشم موندی ...

من واقعا یکی مثل تو رو می خواستم ...

و اینجا  بود که فیلمبرداری از مجالس رو شروع کردم و طوری شد که بعد از دوسال دیگه برای خودم اسم و آوازه ای داشتم ..و خیلی از مشتری ها به خاطر اینکه من از مجلس اونا فیلم بگیرم به اون استودیو  مراجعه می کردن ....






#ناهید_گلکار

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پنجم -بخش ششم 




حالا هم حقوق خوبی می گرفتم وهم برای هر مجلس و اضافه کاری های شبونه در آمد چشم گیری پیدا کرده بودم اولین کارم این بود که خونه رو عوض کنم ..

مدتی با مامان گشتیم تا یک آپارتمان خوب و تمیز پیدا کردیم و وسایل نو خریدیم ...

مردهای زیادی سر راهم میومدن و ازم تقاضای ازدواج می کردن ولی از طرفی نمی تونستم خانواده ام رو رها کنم ...و از طرف دیگه به هیچ مردی اعتماد نداشتم ....

آزیتا   تازه وارد دانشگاه شده بود  و آذر هم در حال دیپلم گرفتن  دوتا دختر جوون که  ر دو نیاز شدیدی به پول داشتن ..

و فقط این من بودم که باید مثل سر پرست خانواده به فکر همه چیز اونا باشم ...

پس مجبور بودم سخت کار کنم توی گرمای تابستون با مقنعه و مانتو زیر  نور پرژکتورها و توی سرمای زمستون  تا دیر وقت فیلمبرداری می کردم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پنجم -بخش هفتم 





از عروسی های سطح بالا و پر از تجمل و تشریفات ..چیزهایی که برای من غیر قابل تصور بود اون همه هزینه برای یک شب ..

پولی که خرج دوسال خونه ی ما بود در یک شب هزینه  می شد ...و تازگی ها هم که مجالس تولد رو درست مثل عروسی برگزار می کردن و من در تمام روزهای سال به جز چند روز عزا داری مشغول کار بودم ....

شب هایی که دیر میومدم خونه بابا رو می دیدم که با نگرانی چشم براه منه ...

و آروم مثل یک آدم گناهکار از من می پرسید بابا حالت خوبه ؟

 اتفاق بدی برات نیفتاد ؟

 سرشو می گرفتم توی بغلم و می گفتم : قربونت برم بابا جونم من خوبم چرا نمی خوابی می دونی که عروسی ها دیر تموم میشه دخی جونم که خودش منو می رسونه پس چرا دلواپس میشی ؟





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پنجم -بخش هشتم 





می گفت : دختر جوونی بابا ؛؛ ..روزی که به دنیا اومدی با خودم عهد کردم که ازت مراقبت کنم عروست کنم ..

اما همه چیز فکر می کردم جز اینکه عزیز دورنه ی من بره کار کنه و بیاره من بخورم ..این لقمه ها به کامم تلخ میشه ...

باور کن دخترم خیلی دلم برای تو می سوزه ...و اغلب سرمو می گذاشتم روی پاش و با هم درد دل می کردیم ..و اون تنها مردی زندگی من بود ..

و شنیدن این همه شرمندگی بابا  دلم رو به درد میاورد خیلی زیاد  دوستش داشتم چون خیلی تنها بود ..و بیشتر از همه به اون توجه می کردم ....

مامان کلافه از بیکاری و خونه نشینی اون غر می زد و زیاد با هم رابطه ی خوبی نداشتن ...

آزیتا سال دو دانشگاه بود که ازدواج کرد و خدا می دونه چقدر کار کردم و تلاش تا تونستم جهاز اونو تهیه کنم ..

و یک دست کت و شلوار و پیراهن نو برای بابام بخرم ... و دو سال بعد هم آذر ازدواج کرد ...

و باز همه به دست من نگاه می کردن ..حالا دوتا رفتن  و چهار تا برگشتن ..

دیگه به خاطر آبرومون جلوی  دوتا داماد و خانواده هاشون  سفره های ما  رنگین شده بود..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پنجم -بخش نهم 






در حالیکه  من اغلب خونه نبودم ...در آمدم روز به روز بیشتر می شد ؛؛ 

دخی جون همه جوره حواسش به من بود ...

ولی دیگه سی سالم شده بود و احساس می کردم چیزی از زندگیم نفهمیدم ..و دلخوشی من شده بود خوشحال کردن خانواده ام و انجام کاری که با ذوق و شوق می کردم ...

تا یک روز در یک مجلس عروسی که من و گروه از صبح شروع کرده بودیم اول  رفتیم و خونه ی عروس و از اونجا تا آرایشگاه و یک گروه هم رفته بودن خونه ی داماد که اونو تا دم آرایشگاه زنونه بیارن و با هم در حال فیلمبرداری برم تالار ..

وقتی عروس و داماد از در آرایشگاه میومدن بیرون من دوربین به دست  و عقب عقب میرفتم که یک مرتبه خوردم به یک نفرو دوربین داشت از دستم میفتاد و در یک لحظه یک مرد جوون خوش قیافه دیدم که همراه من دوربین رو گرفت تا زمین نیفته ... 

ادامه دارد




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_ششم -بخش اول







فورا گفت : معذرت می خوام ..

با تندی گفتم : شما که می ببینی داریم فیلم می گیریم خوب برو کنار ...

چیزی نگفت و رفت ...

وقتی ما  دو طرف ماشین عروس و داماد توی خیابون می رفتیم و  فیلمبرداری می کردیم دوباره اونو دیدم که با یک پراید داشت دنبال ما میومد ،  مدام جلو می زد و عقب می موند ...و به من نگاه می کرد ..

این جور چیزا برای من زیاد اتفاق افتاده بود ..و اهمیتی نمی دادم ..

تا مراسم  عقد کنون و دادن کادو ها تموم شد ..

یک مرتبه یکی نزدیک گوشم گفت : خسته نباشین ..

برگشتم همون مرد بود ..

گفتم ممنون ..و به کارم ادامه دادم ..

گفت : من مهدی هستم  پسر عمو و دوست داماد ..

گفتم : واقعا ؟ باشه ...

گفت : آتوسا خانم به نظرم ده دقیقه استراحت کنین ....

از اینکه منو به اسم صدا کرد تعجب نکردم چون بچه های گروه مدام اسمم رو می گفتن ..ولی لحنش طوری بود که یکه خوردم مثل این بود که مدتهاست منو میشناسه...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_ششم -بخش دوم








با خونسردی که بهش  تظاهر می کردم  گفتم : بله خودمم می خواستم همین کارو بکنم ...

و از کنارش رد شدم و با دختری که دستیارم بود رفتم یک جا نشستم ..

تعداد کمی از مهمون ها اومده بودن ...که دیدم داره به میز ما نزدیک میشه ..

راستش خیلی بدم نمی اومد اون مرد جذابی بود و مهربون به نظرم می رسید ..

پشت سرش یکی خانم که توی تالار کار می کرد  با یک سینی شربت و بستنی اومد و گذاشت جلوی ما ..

گفتم : ممنون ..مهدی  

گفت : والله کار سختی دارین ..من شاهدم از صبح تا حالا چقدر روی پا بودین ..

گروه فیلمبردار های مردتون دوساعته نشستن و شما دارین کار می کنین ..و یک صندلی کشید و نشست ..

گفتم : خوبه که توی این شلوغی یکی هم به فکر ما بود ..دستتون درد نکنه بازم فامیل داماد ...

نگاه نافذ و عمیقی داشت و وقتی نگاهمون با هم تلاقی کرد قلبم فرو ریخت ... 

خجالت کشیدم ودلم  برای اولین بار یک طور خاصی لرزید ...








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_ششم -بخش سوم









سرمو انداختم پایین ..

گفت : چه صورت معصوم و پاکی دارین ...هوا گرم بود من با این تعریف  کُر گرفتم لیوان شربت رو بر داشتم تا ته سر کشیدم ..

اون همینطور بی ملاحظه به من خیره شده بود معذب شدم ..در حالیکه سعی می کردم رفتارم عادی باشه ..

از جام بلند شدم دور بین رو بر داشتم وگفتم : الهام جون بریم ...

 اونم بلند شد و گفت : بستنی تون آب میشه بخورین لطفا ..

ببخشید من مزاحم نمیشم ...بازم خسته نباشین ...

و رفت ؛؛ زیر لب گفتم آخیش راحت شدم ...

دوباره نشستم واقعا به یک چیز خنک احتیاج داشتم ..

الهام دستیارم بود گفت : این پسره یک چیزیش می شد ها ؛؛ خیلی بهت نگاه می کرد ..

گفتم : راستی ؟ متوجه نشدم ..

گفت : ندیدی برامون شربت و بستنی آورد ؟ گفتم شاید برای تو بوده از کجا می دونی به خاطر منه ؟









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_ششم -بخش چهارم








گفت : خوب تو رو زیر نظر داشت کاملا معلوم بود ...

گفتم : ول کن بابا حوصله داری از این جور آدما زیادن ...

من تا اون زمان هیچ وقت به مردی به غیر از  پدرم نزدیک نبودم و کلا به خاطر شرایط زندگیم و اینکه پول من مال خانواده ام بود و نمی تونستم پدر و مادرم رو تنها بزارم به جز در مورد کار با کسی حرف نمی زدم ..

شوخی نمی کردم و توی شوخی های اونا هم شرکت نداشتم ..

همه منو به عنوان آدمی جدی می شناختن و بهم احترام می ذاشتن ..

به خصوص که دُخی جون همیشه از این رفتار من تعریف می کرد و می گفت وقتی کار رو جدی نگیریم خوب از آب در نمیاد ... 

منم برای راضی نگه داشتن اون به این کار عادت کرده بودم ..

اما اونشب مدام چشمم دنبال اون بود و خودمم نمی دونستم چرا ..

و وقتی مردا اومدن توی زنونه به هر طرف نگاه می کردم اونو می دیدم که مشتاقانه به من خیره شده بود  ..و این بهم یک حس خوبی می داد ..








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_ششم -بخش پنجم









آخر شب باید یک فیلم کوتاه هم از خونه ی عروس و داماد می گرفتیم و لحظه ی دست به دست دادن اونا و خدا حافظی از پدر و مادر هم برای خودش برنامه های جدا گانه داشت ...

ومن معمولا نمی رفتم و آرمین فیلمبردار مردونه این کارو می کرد ..

اما راستش این بار دلم می خواست خودم برم می خواستم اونشب طولانی تر باشه ..و  در تمام مدت مهدی نزدیک من بود بدون اینکه دیگه حرفی بزنه ؛ 

 گاهی از توی  دروبین نگاهش می کردم می خواستم مطمئن بشم اون هنوز حواسش به منه  ..که همینطور هم بود  ...

اونشب نزدیک صبح رسیدم خونه ...

و بابا هنوز بیدار بود و کتاب می خوند ..

گفتم : الهی قربونتون برم آخه چرا تا این موقع بیدارین ؟

 گفت : مگه جز منتظر تو شدن که خسته و کوفته از سر کار بیای کار دیگه ای دارم ؟.. امشب  دیر اومدی بابا ؛؛









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_ششم -بخش ششم








اون هیچوقت منو باز خواست نمی کرد نصیحت توی کارش نبود..طوری با من حرف می زد که معلوم بود بهم اطمینان کامل داره ...

گفتم : خودتون می دونین که یک وقت عروسی طول می کشه ...و رفتم بغلش کردم ..و سرشو بوسیدم ..

مامان از سر و صدای ما بیدار شد و اومد و گفت : این بار منم نگران شدم تازه خوابم برده بود ...

نمی دونم چرا دلم شور می زد ....تو قرار نبود هر دفعه از دفعه قبل  دیر تر بیای به فکر ما هم باش ؛؛

گفتم : امشب تقصیر خودم شد ..تا آخر مجلس موندم ..

و دوتایی با مامان کمک کردیم و بابا رو توی تختش خوابوندیم .

 من که حال عجیبی داشتم و برای اولین بار توجه ام به مردی جلب شده بود دلم می خواست باهاش درد دل کنم ..









داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_ششم -بخش هفتم







اون همیشه نگران من بود و دلش می خواست ازدواج کنم می گفت : بزار  خوشبختی تو رو ببینم ؛ نمی خوام عمرت رو به پای ما تلف کنی ..

نشستم کنار تختشو و سرمو گذاشتم روی بازوش اونم با دست دیگه اش موهای منو  نوازش می کرد و این بهم حس خوبی می داد و انگار تمام احساسات من در اونشب برانگیخته شده بود ...و حس زن بودن بهم دست داد ..

روز بعد تا نزدیک ظهر خوابیدم ...

خواب شیرینی که دلم نمی خواست بیدار بشم ...

و بعد با عجله خودمو  رسوندم  سر کار باید از یک تولد فیلم می گرفتم ..

دخی جون تا منو دید گفت : آتوسا جان زود باش آماده شو باید قبل از مهمون ها اونجا باشی ..

گفتم : چشم امروز کی با من میاد ؟ 

گفت : هر کس رو خودت می خوای ببر فقط یادت باشه اینا از اون کله کنده ها هستن باید خیلی فیلمشون خوب بشه پول خوبی هم دادن پس توقع زیادی هم دارن ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_ششم -بخش هشتم








آلبوم عکس های عروسی دیشب رو هم خودت درست کن گفتم دوشنبه دیگه بیان بگیرن و انتخاب کنن بعد میدم بچه ها چاپش کنن ..

که در باز شد و داماد شب قبل با مهدی در حالیکه یک ظرف از کیک  عروسی  و یک جعبه شیرینی دستشون بود وارد شدن ..

مهدی به صورتم خیره شد و سلام کرد ..

و باز نگاهمون در هم تلاقی کرد و حال عجیبی پیدا کردم ...

سری تکون دادم و سعی کردم متوجه ی تغییر حالت من نشه و پشتم رو کردم و با دور بین ور رفتم در حالیکه همه ی حواسم به اونا بود و قلبم تند می زد ...

دخی جون گفت : چه خبره ؟ چیزی شده ؟ مشکلی پیش اومده ؟

داماد گفت : نه خیر؛ همه چیز عالی بود دستتون درد نکنه ؛؛ 

اینم شیرینی عروسی برای شما ؛؛ قابلی نداره ... اومده بودیم ببینیم عکس ها خوب شدن یا نه؟ ...

دخی جون گفت : یعنی چی ؟ مگه شش ؛در چهار گرفتین ؟ یا عکس فوری ؟ معلومه که خوب شدن , بهتون که گفته بودم  

دوشنبه دیگه بیاین بگیرن ..تازه دیشب عروسی بوده ..

گفت : بله حتما فقط می خواستم خاطرم جمع بشه ....









داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_ششم -بخش نهم







دخی جون با تعجب گفت : ای بابا روز اول زندگی به فکر چه چیزا هستی شما ..

چشم سعی می کنیم زود تر آماده اش کنیم .....

حالا من چه حالی بودم خدا می دونه ..

دوربین رو بر داشتم رفتم توی چاپ خونه ..و اونقدر اونجا موندم تا رفتن ...

وقتی برگشتم دخی جون با یک لبخند شیطنت آمیز گفت : بیا اینجا کارت دارم ..

گفتم : من حاضرم,,  یکساعت دیگه اونجا باشم خوبه ؟

 گفت : نفهمیدی چی شد ؟ 

گفتم : نه ؛؛چی شد ؟ گفت : بادا بادا مبارک بادا ....

اون دونفر اومده بودن از تو بپرسن ..اون پسره که با داماد اومده بود در مورد تو پرسید اینکه شوهر داری یا نه ؛ دختر برات خواستگار پیدا شده ...

گفتم : بی خود کرده ...شما چی گفتین ؟ 

با خنده و شوخی گفت : دیدم پسره خوش قیافه اس گفتم تو قصد ازدواج نداری نگهش داشتم برای خودم ..

خوب می خواستی چی بگم ؟






 ادامه دارد



برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم سلام دو قسمت داستان و گذاشتم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792