داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_ششم -بخش هشتم
آلبوم عکس های عروسی دیشب رو هم خودت درست کن گفتم دوشنبه دیگه بیان بگیرن و انتخاب کنن بعد میدم بچه ها چاپش کنن ..
که در باز شد و داماد شب قبل با مهدی در حالیکه یک ظرف از کیک عروسی و یک جعبه شیرینی دستشون بود وارد شدن ..
مهدی به صورتم خیره شد و سلام کرد ..
و باز نگاهمون در هم تلاقی کرد و حال عجیبی پیدا کردم ...
سری تکون دادم و سعی کردم متوجه ی تغییر حالت من نشه و پشتم رو کردم و با دور بین ور رفتم در حالیکه همه ی حواسم به اونا بود و قلبم تند می زد ...
دخی جون گفت : چه خبره ؟ چیزی شده ؟ مشکلی پیش اومده ؟
داماد گفت : نه خیر؛ همه چیز عالی بود دستتون درد نکنه ؛؛
اینم شیرینی عروسی برای شما ؛؛ قابلی نداره ... اومده بودیم ببینیم عکس ها خوب شدن یا نه؟ ...
دخی جون گفت : یعنی چی ؟ مگه شش ؛در چهار گرفتین ؟ یا عکس فوری ؟ معلومه که خوب شدن , بهتون که گفته بودم
دوشنبه دیگه بیاین بگیرن ..تازه دیشب عروسی بوده ..
گفت : بله حتما فقط می خواستم خاطرم جمع بشه ....
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_ششم -بخش نهم
دخی جون با تعجب گفت : ای بابا روز اول زندگی به فکر چه چیزا هستی شما ..
چشم سعی می کنیم زود تر آماده اش کنیم .....
حالا من چه حالی بودم خدا می دونه ..
دوربین رو بر داشتم رفتم توی چاپ خونه ..و اونقدر اونجا موندم تا رفتن ...
وقتی برگشتم دخی جون با یک لبخند شیطنت آمیز گفت : بیا اینجا کارت دارم ..
گفتم : من حاضرم,, یکساعت دیگه اونجا باشم خوبه ؟
گفت : نفهمیدی چی شد ؟
گفتم : نه ؛؛چی شد ؟ گفت : بادا بادا مبارک بادا ....
اون دونفر اومده بودن از تو بپرسن ..اون پسره که با داماد اومده بود در مورد تو پرسید اینکه شوهر داری یا نه ؛ دختر برات خواستگار پیدا شده ...
گفتم : بی خود کرده ...شما چی گفتین ؟
با خنده و شوخی گفت : دیدم پسره خوش قیافه اس گفتم تو قصد ازدواج نداری نگهش داشتم برای خودم ..
خوب می خواستی چی بگم ؟
ادامه دارد