داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و پنجم- بخش پنجم
گفت : امیر جان ؟ پسر جان ..تصدقت بگردم ..بیا بر گرد اگر فکر می کنی کاری از دستت بر نمیاد بیا تا برات درد سری درست نشده ...
خیلی دلم شور می زنه ..مثل انار دارم می ترکم ....
گفتم : برای من ؟ مامان ؟ شما زن مهربونی هستی ..خودتم لاکو رو دوست داری ؛؛نداری ؟
گفت : بی رو در وایسی بچه ی خودمو بیشتر دوست دارم ..
مهربونی جای خود ..صلاح کار ؛جای خود ..امیر من و بابات اجازه نمیدیم یک وقت خدای نا کرده زبونم لال ..سر خود کاری کنی که شیرم رو حلالت نمی کنم ..
مثل آدم عاقل هر کاری از دستت بر اومد بکن و بر گرد ..
سال تحویل اینجایی اگر سنگ از آسمون پایین اومد تو سر سفره ی هفت سین نشستی ها ....
گفتم : من باید با شما سر فرصت حرف بزنم ...الان باید برم پیش لاکو که حالش خوب نیست ...شما هم وقت گیر آوردین؛؛ کار ندارین ؟ زنگ می زنم ..
گوشی رو گذاشتم توی جیبم و راه افتادم که برگردم توی اتاق ..
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و پنجم- بخش ششم
دوباره زنگ خورد ..باز از خونه بود ..به خیال اینکه مامان دوباره می خواد نصیحتم کنه ..بلند گفتم بسه دیگه مامان ؛؛
صدای بابا رو شنیدم که گفت : امیر جان منم بابا ؛ یک خبر برات دارم ..
گفتم سلام بابا چی شده ؟
گفت : یک جنازه توی مرداب پیدا شده دویست متری قایقی که گمشده بود ..از لای لجن ها آمده بود بالا ؛؛
مثل اینکه وقتی قایق رو پیدا کردن جنازه تکون خورده و خودشو نشون داده اما امیر داغون شده بود ..
من نزدیک بودم خبرشو که شنیدم رفتم اونجا جنازه رو دیدم چیزی ازش نمونده ..پلیس اینطوری می گفت که چون این طرفا کسی گم نشده ..شاید مربوط باشه به جریان گم شدن لاکو ....
گفتم : ممنون بابا من الان میرم و به وکیل لاکو خبر میدم ..پیگیری کنه ...
گفت : تو چی حالت خوبه ؟ یک روزه رفتی صدات خیلی خراب شده مشکلی هست بوگو بابا ,,
گفتم مامان بهتون نگفت ؟ پرسید چی رو ؟ اتفاقی افتاده ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar