داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و چهارم- بخش اول
و در حالیکه دستهای سردش تو دست من بود سرمون رو گذاشتیم روی میز و مدتی به همون حال موندیم ...
تا یکم آروم شد...صورتشو گرفت و یک نفس بلند کشید ..
و ادامه داد ....خوب ,, این بود که صبح زنگ زدم خونه ی شما ..دلم نمی خواست من اینکارو بکنم از خودم خجالت می کشیدم که توقع داشته باشم تو و خانواده ات رو بیشتر توی درد سر بندازم ....
ولی دلم خیلی می خواست تو زنگ بزنی ..چون فکر می کردم مامان بهتون شماره داده ...
اما دیگه دلمو زدم به دریا؛؛؛ بهت گفتم می خوان منو ببرن بیمارستان روانی تا تو زود تر بیای چون نمی تونستم برات در اون فاصله ی کم توضیح بدم باید یک چیزی می گفتم که تو رو بکشم اینجا ...
حالم خیلی بد بود اصلا قدرت حرف زدن نداشتم ....
اما وقتی تو گفتی میای جون تازه ای گرفتم ..
زنگ زدم به آقای قانع ازش خواستم یک خط و گوشی برای توام بگیره و سفارش های دیگه ای دادم چون .....
توی اون خونه داشتم خفه می شدم جایی که هر گوشه ی اون منو یاد فرزین مینداخت و چندشم می شد ....
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و چهارم- بخش دوم
مامان با اینکه بهش گفته بودن شنبه صبح بره آگاهی ... اومد زد به درِ اتاق منو گفت: سوگند جان؟ ..دخترم ؟ گوش کن ببین چی میگم ..من دارم میرم آگاهی ؛ همه چیز رو بگم می خوای با من بیای ؟ خودت شاهد باشی ؟
جوابشو ندادم ...
دوباره تکرار کرد و وقتی صدایی نشنید رفت ...
بازم نمی تونستم از اتاق برم بیرون چون باید جوابگوی دایی و دختراش میشدم ..
وقتی مامان بر گشت .. اومد پشت در اتاق و گفت : اگر نیای بیرون بهت نمیگم چی شده ..اقلا این غذا رو از پشت در بر دار به حرفم گوش کن آخه چقدر تو لجبازی ....
باشه من غلط کردم ؛؛ (..) خوردم سه ؛سه بار به نُه بار بیا بیرون دیگه ..خسته ام کردی ..بسه منو حرص دادی ..
بهت میگم خبر نداشتم باور کن خیره سر ....
اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم .. حاضر نبودم دیگه باهاش هم کلام بشم ,,و توی یک خونه زندگی کنم ...
امیر می خوام تو پشتم باشی ..می تونی ؟
گفتم :آره معلومه که هستم ولی اینطوری نمیشه ؛؛
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar