2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154596 بازدید | 1207 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش اول






 گفتم : تو چیکار کردی ؟ حرف بزن  ببینم قبل از اینکه پلیس بیاد و دستگیرت کنه بهم بگو ..

اومد جلو و با التماس دست منو گرفت و گفت : به قران مجید ..به حضرت عباس من کاری نکردم ..

به جون مادرم که مریضه الهی کور بشم اگر می دونستم می خوان با شما چیکار کنن ...

گفتم : پس حدسم درسته تو به من قرص خواب آوردادی؟ صدای زنگ در که پشت سر هم زده می شد هر دوی ما رو دستپاچه کرده بود گفت : سوگند خانم به خدا خودم براتون میگم شما فقط اونا راه ندین ..... 

خودم آیفون رو برداشتم و آقای قانع رو دیدم و درو باز کردم و گفتم : دیگه دیر شده متاسفم برات نمی تونم پلیس رو دم در نگه دارم ..

اصلا فکر نمی کردم تو همچین کاری بکنی ....سمیه بی قرار شده بود و منو گرفته بود  با التماس  می گفت : سوگند خانم ..تو رو خدا ..تو رو به امام زمان چیزی بهشون نگو پای پلیس رو وسط نکشین خودم براتون تعریف می کنم ..

اصلا میگم توی این شش ماه چی شنیدم و دیدم ..قول میدم ..همه رو بگم ؛ 

اما دیگه فرصتی نبود و در باز شده بود و چهار مرد با سرعت اومدن توی خونه و جلوی همه آقای قانع وارد شد    ..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش دوم 






دوتا پلیس یکی با لباس و یکی دیگه شخصی و یک مامور ...

سمیه از ترس رنگ به صورت نداشت ...حالت دفاعی به خودش گرفته بود و چشمش پر از اشک بود ...

اون دختر جوونی بود که از زیبایی ظاهری بهره ای نداشت ...با قدی متوسط و پوستی تیره و دماغی بزرگ ؛؛و آثار زخمی هایی که بر اثر جوش های زیادی که در سن بلوغ زده بود توی صورت داشت  ...

مردی که لباس شخصی تنش بود گفت : سوگند خانم شمایید ؟ 

ما از پلیس آگاهی اومدیم تا ...

من می دونستم اونا برای چی اومدن وفورا  گفتم : سلام خوش اومدین تشریف بیارین توی سالن ..

قانع گفت : سوگند خانم قایق پیدا شده ..دارن انگشت نگاری می کنن به محض اینک چیزی دستگیرشون شد خبر میدن ...

پس من پرونده رو به جریان انداختم ...

گفتم : فکر می کنم سمیه هم یک چیزایی می دونه و می خواد بهتون بگه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش سوم 






افسر پلیس گفت : لطفا مادرتون رو  بگین بیان ...

گفتم : چشم ,,حتما ... آقای قانع کاش  به من اطلاع می دادین می خواین چیکار کنین  نزارم فرزین از خونه بره بیرون اما فکر می کنم سمیه برای شما حرفای جالبی داشته باشه ...

گفت : از صبح چند بار زنگ زدم ولی جواب ندادین ...بزارین با شیرین خانم حرف بزنیم نوبت اونم میرسه  ....

و مامان خودش از سر و صدا هایی که شنیده بود از اومدن اونا با خبر شد ودر حالیکه  مانتو تنش کرده بود  و یک شال مشکی  دور سرش محکم بسته بود تا حجابشو حفظ کنه   با حالتی حق به جانب  بالای پله ها ظاهر شد  ...

ولی حس کردم مثل همیشه سعی داره  خودشو پشت نقاب شجاعتی که نداشت قایم کنه ...و با قدم های محکم از پله ها میومد پایین ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش چهارم 







حالم از دیدنش بهم می خورد ..

اون مادرم بود و لی از اینکه اونقدر در مقابل یک مرد ضعیف بود ازش بدم میومد ..و دلم نمی خواست دیگه توی صورتش نگاه کنم ...

من از مکالمه ی اون روزش با فرزین فهمیده بودم که با وجود اینکه می دونست که چی در اطرافش میگذره و به روی خودش نمی آورد و یا نمی خواست قبول کنه ؛؛  اون با ترس از اینکه نکنه فرزین رو از دست بده منو به این روز انداخته بود ....

امیر وقتی بهت میگم کار خدا بود که اون فکر به سرم اومد دروغ نگفتم چون همون حرفی که من به سمیه زدم اونو بشدت دستپاچه کرد و آماده ی اعتراف بود ...

و اگر اون اتفاق نمی افتاد شاید به این آسونی  لب به سخن باز نمی کرد ...اون  فکر می کرد این پلیس ها رو مامان آورده تا همه چیز رو گردن اون بندازن ..

شروع کرد با گریه به التماس کردن که ..سوگند خانم به خدا آقا فرزین همه چیز رو می دونست ..

فکر می کنم  مادرتون هم می دونستن  ..قسم می خورم منو گول زدن ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش پنجم 







افسر پلیس سرش فریاد زد ساکت باش خانم شلوغ نکن بیا اینجا بشین تا من نگفتم حرف نمی زنی ...

مامان با شنیدن این حرف قدم هاشو تند کرد و با لحنی معترض از همون دور گفت :  ببینم چی داری میگی دختره ی احمق ؟ 

قلبم از شدت هیجان تو سینه ام می کوبید و درد شدیدی که  چند روز بهش تظاهر می کردم  واقعا اومده بود سراغم دل و کمرم بشدت درد گرفته بود ..

و حالا  باید به روی خودم نمیاوردم تا تکلیف این موضوع روشن بشه ....چه دنیای عجیبی دارم من ...؛؛

مامان به پله های آخر که  رسید با صدای بلند گفت : خوب کردین آقای قانع من امروز خودم می خواستم برم پیش پلیس ...خوش اومدین آقایون ...

دیگه طاقتم تموم شد و با لحن بدی گفتم : ببخشید شیرین خانم یکم زود به فکر نیفتادین ؟ حالا تازه می خواستین برین شکایت کنین ؟اونوقت از چه کسی ؟ لابد از من ؟ وگرنه به کسانی که نمی خواین از دست بدین شک هم نمی کنین ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش ششم 








گفت : وای مادر باز زده به سرت ؟ این حرفا چیه می زنی بعد بهت میگن حالت خوب نیست ناراحت میشی ....

افسر گفت : ما برای تحقیق اومدیم ....لطفا جر و بحث نکنین و به سئوالات ما جواب بدین ...

البته ما اومده بودیم از شیرین خانم و شوهرشون اطلاعاتی بگیریم ولی اجازه بدین اول این خانم بگه چی می دونه و چه نقشی توی این ماجرا داشته مثل اینکه حرفای ایشون مهمتره ...

مامان که عصبی شده بود گفت : اون چیزی نمی دونه ..

افسر گفت: خانم ؛؛؛ ساکت؛؛  لطفا ؛؛...

و رو کرد به سمیه ودر حالیکه بهش نزدیک میشد ادامه داد ..اسمت چی بود خانم ؟ 

 گفت: به خدا قسم می خورم من نمی دونستم آقا ..وقتی فهمیدم چه بلایی سر سوگند آوردن پشیمون شدم ..می خواستم به شما خبر بدم ولی آقا فرزین تهدیدم کرد ...

افسر بلند ترو محکم تر گفت : فقط به سوال من جواب بده ..

گفت : اسمت ؟ 

گفت : سمیه 

پرسید چند سال داری ؟ 

گفت سی و دوسال ...

پرسید ازدواج کردی ؟ 

گفت : نه خیر ...آقا به خدا من نمی دونستم ..وقتی فهمیدم که ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش هفتم 






اون پلیس لباس شخصی با اخم بهش گفت : حاشیه  نرو ماجرا رو همونی که اتفاق افتاده و خودت  می دونی تعریف کن و گرنه توی آگاهی جلاد هایی داریم که ازت حرف بکشن و پدرتو در بیارن .

.پس خودت هر چی می دونی بگو و جرمت رو سنگین تر نکن .....سمیه به گریه افتاد و در حالیکه اعضای صورتش بهم ریخته بود و اشک میریخت گفت :چشم ؛ چشم ..چی بگم ؟ شما بپرس من جواب میدم 

افسر گفت : همونی که می دونی ..هر چی هست بگو ...

گفت : اون شب وقتی ...

افسر گفت : کدوم شب ؟ 

گفت شبی که سوگند خانم رو دزدیدن ...وقتی شیرین خانم و آقا فرزین آماده شدن برن مهمونی ..سوگند خانم توی اتاقش درس می خوند .. 

آقا فرزین یک لیوان شیر آماده کرد و داد به من و گفت امشب اینو بده به سوگند بخوره و دوتا تراول هم گذاشت زیر لیوان و یک چشمک به من زد و گفت یادت نره همین لیوان رو بهش بده  ....





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش هشتم 






آخه سوگند خانم  عادت دارن هرشب شیر و عسل می خورن ...من چه می دونستم که جریان چیه ...به حرفش گوش دادم ؛؛ به خدا همین ...

در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم گفتم : سمیه درست تعریف کن همه چیز رو بگو ..

راست بگو منم قول میدم بهت کمک کنم ..کی درِ خونه رو  به روی اون دزد ها باز کرد و اونا کی بودن ؟

 گفت من چیزی نمی دونم ..روز بعد فهمیدم که شما گم شدی ....

گفتم : قبول نمی کنم کسی به زور وارد خونه ی ما نشده افسر گفت : شما که دور بین مدار بسته دارین ..

خوب راحت میشه فهمید کی درو باز کرده .....اونوقت جرمت سنگین تر میشه؛ پس خودت هر چی می دونی بگو .... 

با هق و هقی که از گریه می زد و مدام دستشو میگذاشت روی صورتشو بر می داشت  گفت : وقتی  سوگند خانم اومد پایین و ازم شیر خواست من اون لیوان رو بهشون دادم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش نهم 






مگه نه خانم ؟ من آوردم بهتون بدم یا خودتون اومدین ازم شیر خواستین؟

 راستشو بگین ؛؛  ..به خدا اگر نمی اومدن من یادم رفته بود ....

بعد رفتن خوابیدن یکساعت بعد  آقا فرزین زنگ زد و ازمن پرسید ؛؛ چیکار کردی دختر؛  سوگند شیر و خورد ؟ 

گفتم : بله آقا رفتن خوابیدن 

 گفت: ببین سمیه  یکی میاد در خونه میگه منو فرزین فرستاده ...درو براش باز کن میره توی اتاق من و یک چیزی می خوام برای من  میاره ..

تو کاری بهش نداشته باش فهمیدی چی میگم ؟ از اون تراول ها زیاد برات دارم به شرط اینکه حواست باشه  و بین من و تو بمونه با کسی در این مورد حرف نمی زنی قبول ...

منه احمق هنوزم نمی دونستم چیکار می خواد بکنه ...به خدا مادرم مریضه آقا به پول احتیاج داریم ..فکرم رفت دنبال پول ..

خوب فکر می کردم یک چیزی بر می داره و میره ..ولی ...چقدر من خرم ؛؛ اشتباه کردم ...به خدا غلط کردم ..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش دهم 






افسر گفت : ادامه بده ...

گفت : آقای پلیس دوتا مرد که صورتشون رو بسته بودن اومدن توی خونه ...خودم اونقدر ترسیده بودم که فکر کردم می خوان منو بکشن ...

خودشون از پله ها بالا رفتن و من گوشه ی سالن از ترس می لرزیدم ..کمی بعد سوگند خانم روی شونه های یکی از اونا بود و دست یکی دیگه چمدون ..و بدون اینکه به من نگاه کنن و یا من صورت اونا رو ببینم از خونه رفتن بیرون و درو بهم زدن ..

یک مدت ماتم برده بود و نمی دونستم چیکار باید بکنم ..خوب آقای این خونه به من همچین دستوری رو داده بود ..

فکر کردم زنگ بزنم پلیس خوب از شیرین خانم اجازه نداشتم ....همش با خودم تکرار می کردم ..چیکار کنم ..چیکار کنم ....

با دستی لرزون گوشی رو بر داشتم تا به آقا فرزین خبر بدم ..که خودش  زنگ زد وگفت : حالا مثل بچه ی آدم میری توی اتاقت و بیرون نمیای خفه میشی ..

هیچ حرفی نمی زنی چون پای خودت هم گیره ....اقلا ده سال میفتی زندان ...ولی اگر دختر خوبی باشی از پول بی نیازت می کنم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش یازدهم 






به خدا آقا برای پول نبود من اینقدر پست نیستم که برای پول خودمو بفروشم ... 

ترسیدم بیفتم زندان من پدر ندارم مادرم مریضه و سه تا خواهر و برادر دارم که خرج اونا رو میدم ببخشید تو رو خدا ......

مامان با حالتی عصبی یک طوری که انگار می خواست به سمیه حمله کنه گفت: تو با فرزین تبانی کردی ؟ پدر سگِ حروم زاده ؟ تو بچه ی منو دادی به اون بیشرفا که ببرن و تماشا کردی ؟ مرده بودی حرف بزنی ؟ 

تو بهش قرص خواب آورد دادی ؟ بیشرف ؛؛ می کشمت ،، چرا به من نگفتی ؟ تو که شاهد بودی چقدر عذاب کشیدم یک کلمه حرف نزدی ....

سمیه در حالیکه با صدای بلند گریه می کرد و دیگه اختیار آب دهنشم از دستش خارج شده بود گفت به خدا تقصیر من نبود ..

من نمی دونستم اونا می خوان چیکار کنن ..به قران مجید نمی دونستم باور کنین خانم ....آخه چرا حرفم رو باور نمی کنین ...

به خدا شیرین خانم شما خودتونم خبر داشتین ....بار ها یهش گفتین ،، من صد بار شنیدم که گفتین کار توست ..مگه نگفتین ؟ خودتون خبر داشتین ..به خدا خبر داشتین    ...







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش دوازدهم 







افسر آگاهی گفت : باشه این دختر رو ببرین باز جویی   ...

مامان که دیگه علنا پاش بلند میشد و می خورد زمین و اختیار بدنش رو نداشت ... 

گفت : تو غلط کردی که من خبر داشتم ..بیشعور می فهمی چی میگی ؟ من مادر سوگندم ..مگه میشه خبر داشته باشم و ساکت بمونم ....

اصلا تو چرا به حرف فرزین گوش دادی مگه تو برای من کار نمی کردی ؟ نمک به حروم ..نکنه دست سر و گوش توام کشیده پدر سگ که این بلا رو سر دختر من آوردی ؟ ...

سمیه یک  مرتبه شیر شد و گفت : من بلا سر دخترت آوردم؟ من آوردم یا شما ؟  شما نامه نگرفتین که سوگند رو  فردا بیمارستان روانی بستری کنی ؟ من خبرشو دارم ...آقا به خدا کار خودشونه ...

نامه دکتر گرفتن فردا صبح قراره بیان و سوگند خانم رو ببرن ....مگه مادرش نیستی چرا داری این کارو می کنی ؟ ....

مامان گفت : ای حروم زاده  ... کثافت باید می فهمیدم کار توست ...سوگند من همچین کاری نکردم  باور نکن من همچین کاری نمی کنم  ..

سوگند به جون خودت قسم ..دروغ میگه ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش سیزدهم






سمیه گفت : به خدا ؛؛ می تونم ثابت کنم ..اگر راست گفته باشم چی؟ قبول می کنی که دست خودتون هم توی کار بوده ؟ 

مامان این بار دیگه صدای جیغ هاش بلند شد و خواست سمیه رو بزنه که افسرآگاهی  فریاد زد ..ساکت باشین وگرنه همین الان شما رو هم باز داشت می کنم ...

قانع گفت : شیرین خانم آروم باشین همین امشب فرزین همه چیز رو اعتراف می کنه ..

افسر گفت : شما خانم به جای این سر و صدا ها زنگ بزنین فرزین و به یک بهانه ای برگرده خونه ..زود باشین ...

مامان حالش خیلی بد بود ..نشست روی مبل و با دست های لرزون سرشوخم کرد و بین دو دست گرفت ..

افسر گفت : بزنین لطفا وقت رو تلف نکنین ..

مامان گوشی رو بر داشت و دوبار آب دهنشو قورت داد و زنگ زد و گفت : فرزین حال سوگند بد شده دست تنهام بیا ببریمش دکتر ...آره همین الان ...ببینم تو می خواستی سوگند رو بیمارستان روانی بستری کنی ؟








#ناهید_گلکار

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و دوم- بخش چهاردهم 





افسر با دست اشاره کرد این حرف رو نزن شک می کنه   ....

ولی دیگه فایده نداشت مامان پرسیده بود ....مامان بعد از اینکه به حرفای اون گوش داد ..با بغض گفت : باشه پس بیا همین امروز ببریم چون تو راست می گفتی حالش خوب نیست بیا ...تا ..دیر نشده ...مثل اینکه یک چیزایی داره یادش میاد و گوشی رو قطع کرد...

در حالیکه اشک میریخت به پهنای صورتش گفت : باور کن سوگند جان من خبر نداشتم  ...

لبم رو محکم گاز گرفتم و با غیظی که توی وجودم بود گفتم : تو خبر نداشتی ؟از حرفای الانت معلوم میشه که چقدر خبر نداشتی ... 

یعنی اینم نمی دونستی که برای من برگه ی عدم سلامت عقل گرفته؟ برای چی ؟ ..شاید اصلا نفهمیدی که من شش ماه گم شده بودم ؛؛

 برای چی  هنوز به اون اعتماد می کردی و دنبالم نمی گشتی ؟چرا به آقای قانع دروغ گفتی ؟ چرا چک منو جعل کردی ؟

 چون حتما می دونستی که بر نمی گردم و زندگی با فرزین این خونه و حساب بانکی رو ترجیح دادی شیرین خانم تو دیگه مادر من نیستی ...




ادامه دارد

لطفا بدون نام نویسنده کپی نفرمایید







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش اول







همه منتظر برگشتن فرزین بودیم و سمیه ی بیچاره رنگ به صورت نداشت و همینطور گریه می کرد و به اون افسر پلیس التماس که ولش کنن بره ...و از بدبختی ها ش می گفت ...

مامان سرش داد زد : خفه شو من مگه می زارم تو بری ؟ باید سزای کارت رو ببینی ...

گفتم : شما چی ؟ نباید سزای کارت رو ببینی ؟

 گفت : تو روبه خدا سوگند دست از سرم بر دار بهت میگم من نمی دونستم ..حرف این بوزینه رو باور می کنی ؟ 

گفتم : حالا فکر کن آقای قانع منو پیدا نمی کرد ..تو هنوزم می خواستی باور کنی که فرزین راست میگه؟ ....

شیرین خانم خجالت بکش ...تو اسم خودت رو گذاشتی مادر ؟ تو واقعا کی من هستی ؟یک مادر این کارو با بچه اش می کنه ؟ ...

با گریه گفت : این حرف رو نزن من کی به تو بدی کردم همیشه حواسم به تو نبود ؟ چشم ازت بر می داشتم ؟ حالا اینه دست مزد من ؟ 

عزیزم ,, سوگند ,, مامان جان؛  تو الان عصبانی هستی آروم بشی خودت از حرفایی که به من زدی پشیمون میشی ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش دوم 






به خدا من که هیچوقت بد تو رو  نخواستم تو دختر منی عزیزدُر دونه منی ؛؛ مگه میشه بخوام کسی به تو صدمه ای بزنه ؟یا بدونم و ساکت بمونم  ...

گفتم :  بسه دیگه ...نمی خوام دختر تو باشم ..من از فداکاری محبت مادرا خیلی چیزا شنیدم ، که هرگز تو وجود تو ندیدم ..

تو یک زن خود خواه و جاه طلب و بدی ؛؛که بودن با یک مرد رو به بچه ی خودت ترجیح دادی ....خودم شنیدم که گفتی بهش شک داری..

اگر من برات یکم ..فقط یک ذره ارزش داشتم  چرا یک بار دنبال شک خودت نرفتی تا  بفهمی چی بسر من اومده برای چی اینطور خودتو اسیر دست مردی کردی که این همه از تو کوچکتره و خودت می دونی داره ازت سوء استفاده می کنه ..

در حالیکه هق و هق گریه افتاد و دستمال رو دو دستی گرفت روی چشمش و خودشو تکون می داد 

 گفت : نگوسوگند ؛؛ نگو , نمی خوام این حرفا رو از دهن تو بشنوم  ..اینطوری با من حرف نزن ...نمی ببینی چقدر ناراحتم ؟ دارم از غصه میمیرم ...

نمی تونم تحمل کنم









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش سوم






گفتم : به همون خدایی که می پرستم الانم برای اینکه دست فرزین رو شده ناراحتی ..اگر ولت کنن بازم حرف اونو باور می کنی چون می خوای که همینو باور داشته باشی  ...

خدا رو شاهد می گیرم اگر سر سوزن فکر می کردم برای من گریه می کنی یکم دلم خنک میشد ..ولی اینطور نیست تو برای از دست دادن فرزین اشک میریزی ...

با حرص گفت : بسه دیگه هیس آبروی منو نبر بهت میگم تو اشتباه می کنی به خدا روز و شبم رو نمی فهمیدم ..

ولی اون گولم می زد و هر بار با زبون چرب و نرم آرومم می کرد که تو توی کیش داری خوش میگذرونی ...نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود

 گفتم : لعنت به مادری که بچه ی خودشو نشناسه ..لعنت به مادری که به خاطر خوش گذرونی خودش چشمشو روی واقعیت ببنده ..

من اگر یک روز از فرزین بگذرم ؛؛  هیچوقت تو رو نمی بخشم ....چون اون حال و روزش معلومه ولی تو مادر من بودی ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش چهارم 







بهت گفتم و سر حرفم می مونم؛؛؛؛  تو  دیگه مادر من نیستی ؛؛ ..من این خونه و این اثاث رو آتیش می زنم چون مثل تو حریص نیستم ..

ولی به تو نمیدم تا داغش روی دلت بمونه ..و تقاص کارایی رو که با من و بابام کردی پس بدی ...هیچ می دونی تا امروز که بیست سالم شده  فقط شش ماه زندگی کردم و بقیه اش در کنار تو جون کندم  و گذشت کردم ؟ 

 به خاطر اینکه مادرم بودی ...؟آره همون شش ماهی که گمشده بودم  خوشحال بودم و نمی خواستم گذشته ام رو به یاد بیارم ..

من اونجا فقط محبت خالصانه می دیدم ..کسی قصد جون منو نمی کرد و مدام برام نقشه نمی کشید که یک طوری سرم کلاه بزاره ....

بی ریا و بدون توقع دوستم داشتن ..شیرین خانم آدم های غریبه دوستم داشتن و تو که مادرم بودی نداشتی ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش پنجم 






لاکو دستهاشو گذاشت روی صورتشو در حالیکه می لرزید مدتی هق و هق گریه کرد سپیده صبح زده بود هوا داشت روشن می شد ...

نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم بلند شدم و رفتم کنارش و دستم رو گذاشتم  روی سر اون و گفتم : لاکو می برمت.. تو رو با خودم می برم ؛؛ همون جا توی انزلی با هم زندگی می کنیم ....هر چی می خوان بهشون بده ؛؛ برن گمشن ؛ من و تو همدیگر رو داریم ؛؛ خودم هر چی بخوای برات  فراهم می کنم قول میدم هیچوقت ولت نمی کنم  و روی حرفم هستم برای بچه ی توام پدری می کنم ..

من عاشق بی قرار توام ... خیلی دوستت دارم  ....تو رو خدا اینقدر از زندگی نا امید نباش روزای خوب هم در راهه ..

خودت دیدی که خدا چطور کمکت کرد ...شایدم اون خدا خواسته که ما اینطوری سر راه هم قرار بگیریم ...دیگه تموم شد ..

بابای تو رو بر می داریم میریم انزلی ...شاید اونم خوب شد؛  خدا خیلی مهربونه و من می فهمم که دیگه آغوشش رو به روی تو باز کرده ... 

گریه نکن, دلم  خون شد ...

حالا بگو فرزین رو گرفتن بالاخره یا نه ؟ آخه من که زنگ زدم یک مرد گوشی رو برداشت ..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش ششم 






دستشو گذاشت روی دست منو و گفت :بشین تا بقیه اش رو تعریف کنم دیگه داره صبح میشه .....

فرزین اومد به خیال اینکه منو می بره بیمارستان خوشحال کلید انداخت اومد تو ....

تا چشمش به پلیس و آقای  قانع و صورت گریون و ورم کرده ی سمیه و مامان و خشمی که توی صورت من بود همه چیز رو در یک نگاه فهمید .. 

فورا برگشت که فرار کنه ..گرفتنش و بهش دستبد زدن  ..

 در حالیکه فریاد می زد گفت : چه خبره ؟ به من چیکار دارین ؟ من کاری نکردم ....ولم کنین ...شیرین بهشون بگو ...همش زیر سر تو بوده شیرین اگر نگی می کشمت ...

سوگند همش زیر مادرته ..به حرفم گوش کن ..بهش اعتماد نکن ..تقصیر اون بود ...اون منو وادار کرد ...

سر و صداهایی که بلند شده بود داشت دیوونه ام می کرد ضجه های سمیه ..گریه ها بلند مامان ..و فریاد های فرزین ..و کشمشی که دم در راه افتاده بود ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش هفتم 







و بالاخره اونا رو بردن   ..افسر آگاهی وقتی میرفت به مامان گفت :شنبه  صبح ساعت هشت آگاهی  باشین برای بازجویی شما رو  نمی بریم ..ولی تا روشن شدن این ماجرا باید خونه بمونین و  حق ندارین از خونه بیرون برین ....

فراموش نکنین رفتن شما جرم محسوب میشه ...

همه رفتن و منو و مامان تنها شدیم ...

اون آروم و گریون اومد جلو و گفت : سوگند ..مادر ؟ عزیزم ..گوش کن ..راه افتادم از پله ها برم بالا ..

اومد جلومو گرفت و گفت : صبر کن باهات حرف بزنم .. آخه تو چطور دلت میاد فکر کنی دست منم تو کار بوده ؟ 

سوگند به خدا به جون خودت قسم من نمی دونستم کار فرزینه ....

گفتم : ساکت شو  دیگه نمی خوام صداتو بشنوم ..و انگشتم رو گرفتم جلوی صورتش و ادامه دادم :  یک کلام ..شیرین خانم فقط یک کلام به زبون بیاری میشم یکی مثل خودت ...و فریاد زدم دست از سرم بر دار ....

نمی خوام دیگه بامن حرف بزنی وگرنه به جرم جعل امضاء میندازمت زندان ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش هشتم 






و در حالیکه بین و زمین و آسمون پر پر می زد و التماس می کرد به حرفش گوش کنم ...

رفتم توی اتاقم و در و بستم ..

اما اون دست بر دار نبود همینطور  پشت در توضیح می داد ..دعوا می کرد فحش می داد تهدیدم می کرد ؛ ولی درو باز نکردم و اون بیرون در و من توی اتاق گریه می کردیم ...

وقتی دیدم دست بر دار نیست سرمو گذاشتم به در و  گفتم : من دارم تاوان گناه های تو رو پس میدم ..ببین هر دو مون رو به چه حال و روزی  انداختی  ؟

 اون گفت : سوگند جان الهی قربونت برم ..گوش کن مادر  تو اشتباه می کنی من گناهی جز سادگی ندارم ...

به خدا آدمِ زود بارویم ...ما داریم چوب سادگی خودمون رو می خوریم ...من   گناهی جز سادگی ندارم بیا مثل همیشه خانمی کن و بشین قشنگ به حرفم گوش کن  ..دیدم ولم نمی کنه مثل همیشه پیله کرده بود و تا به خواسته ی خودش نمی رسید دست بر دار نمی شد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش نهم 







کلافه بودم و نمی خواستم صداشو بشنوم ...خواستم از خونه برم بیرون یک هوایی بخورم ..نمی دونی چه   قشقرقی به پا کردو جلوی در ایستاد و گفت : نمی زارم بری تو باید پیشم بمونی ...

تا قبول نکنی که من بی گناهم حق نداری پا تو از این خونه بزاری بیرون .... تازه مدعی من شده بود که گولش زدم و بهش دروغ گفتم که فراموشی دارم ..... 

ولی دیگه نمی خواستم ببنمش برگشتم به اتاقم ..تا صبح فکر کردم ..

تنها چیزی که می خواستم تو بودی ...

دلم فقط تو رو می خواست ..امیر اگر تو بودی هیچ کدوم اینا برام مهم نبود ..ولی می دونستم که تو رو هم ندارم ...

و این درد برای من بیشتر از همه آزارم می داد






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش دهم 







از روزی که اومده بودم با خودم مبارزه کردم که تو رو توی این کثافت کاری شریک نکنم ..

فکر می کردم حق همچین کاری رو ندارم ..ولی مامان زنگ زده بود به داییم و اونم با زنشو و دختراش اومدن خونه ی ما ...

به کسانی که از این ماجرا روحشون هم خبر نداشت ..و سال تا سال همدیگر رو نمی دیدیم ....می خواست اونا رو واسطه کنه ...

یکی  دیگه از اخلاق هایی که مامان داره اینه که یک حرفی رو به دروغ می زنه و اونقدر می زنه تا خودشم باورش میشه که راست بوده ...

نمی دونم برای اونا چی تعریف کرده بود که دایی و خانمش اومدن پشت در و منو نصیحت می کردن که اینقدر مامانت رو اذیت نکن ..بیا بیرون و دلشو بدست بیار ....

حالا کاریه که شده ....

انگار توی اتاق حبس شده بودم و نمی خواستم با کسی روبرو بشم ...

من دایی رو میشناختم دست کمی از مامانم نداشت :: این بود که با وجود درد زیادی که داشتم از اتاق بیرون نرفتم ...

اما تا صبح خوابم نبرد  و فکر می کردم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم و سوم- بخش یازدهم







لاکو در حالیکه دستهاشو روی میز دراز کرده بود سرشو پایین بین دو بازو برد و در حالیکه قطرات اشک صورتشو خیس کرده بود با بغضی بی امان ادامه داد .... 

چرا من حق ندارم ...

چرا من برای خودم حقی قائل نیستم ؟ من امیر رو می خوام ...می خوام خود خواه باشم می خوام تو پیشم باشی ..

امیر...امیر .. می خوام تو ...پی ...شم باشی با خودم گفتم بزار یکبارم من خود خواه باشم ...

دستهاشو گرفتم توی دستم و همینطور که پا به پاش گریه می کردم گفتم ..

من پیشت بودم ..ازت جدا نشدم ...

همه ی هوش و حواسم پیش تو بود و منتظر یک اشاره که خودمو به تو برسونم ...

کاش از همون اول اشاره می کردی .....




ادامه دارد 



هر گونه کپی بدون نام نویسنده ممنوع








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز