داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و یکم- بخش یازدهم
فورا رفتم پایین ....
باید قبل از اینکه مامان و فرزین سر و کله شون پیدا بشه باهاش حرف می زدم ...
گفتم : سمیه برو اون سینی رو که فرزین گذاشته پشت در اتاق من بیار ...صبر کن اول یک چای برای من بریز ..تو چند وقته اینجا کار می کنی ؟
گفت : چهار سالی میشه ..
گفتم : پس چرا با من مثل غریبه ها رفتار می کنی؟ فکر کردم منو نمیشناسی ...
گفت : چرا خانم نخواستم مزاحم بشم گفتن شما مریضی ...
گفتم : تو منو دیدی پشت در اتاق گوش ایستاده بودم ؟..چرا اونا داشتن از تو حرف می زدن ؟ چی رو می خوان بندازن گردن تو ؟ کار بدی کردی ؟
نمی دونم اسم پلیس و این حرفا هم بود ....
چای رو در حالیکه دستش می لرزید گذاشت جلوی من ..و بدون اینکه حرفی بزنه دوید و رفت بالا ..
مدتی طول کشید تا برگشت ..من مطمئنم این جمله ها رو خدا به زبون من جاری کرد ...آره فقط کار خودش بود که من این فکر به سرم افتاد و احساس کردم اون همه چیز رو می دونه و سر نخ ماجرا اومده دستم ...
باید روی همین سمیه کار می کردم اگر ریگی توی کفشش نبود جواب منو می داد ...
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_بیستم و یکم- بخش دوازدهم
یکساعتی طول کشید که فرزین شاد و شنگول حمام کرده و ادوکلن زده در حالیکه زیر لب آوازی رو زمزمه می کرد از پله ها اومد پایین ...
خودمو آماده کردم ..و گفتم : دعواتون تموم شد ؟ من ترسیدم اومدم بیام جدا تون کنم دیدم آروم شدین ...
با نگرانی که نتونست پنهونش کنه گفت : تو بیدار بودی ؟حالت بهتره ؟ ببینم حرفای ما رو شنیدی ..
گفتم : خوب ؛ داد می زدین بیدار شدم ...
سمیه می گفت همیشه دعوا می کنین ؟ فرزین مگه تو مامان منو دوست نداری ؟ چرا اذیتش می کنی ؟
به من نگاه کرد می خواست بفهمه من چه چیزایی رو شنیدم ..تمام صورتش علامت سئوال شده بود و نمی دونست چطوری عنوان کنه ؛؛
با تردید گفت : معلومه که دوست دارم ..ولی تو یادت نیست مامانت زود عصبانی میشه ..حرفای بی خودی می زنه و منم عصبی می کنه ..
اما تو نگران نشو ..همون طورم زود میشه آرومش کرد ..
من خوب بلدم چطوری این کارو بکنم .....
و یک نفس کشید و پرسید تو چی شنیدی ؟ یک طوری که سمیه بشنوه ..خیلی خونسرد گفتم : چرا سر سمیه دعوا می کردین ؟ خوب کار نمی کنه ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar