داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_نوزدهم- بخش هفتم
روز بعد جمعه بود خودم نزدیک ظهر بیدار شدم ..از اتاق که اومدم بیرون فرزین داشت ورزش می کرد ..پرسیدم سوگند بیدار نشده ..
گفت : من از کجا بدونم ؟ دخترت که هیچوقت پیداش نیست ...
هنوز خواب آلود بودم ..اومدم توی اتاقت دیدم نیستی ..همه ی خونه رو گشتم نبودی ..زنگ زدم خونه ی بابات,, تو فائزه رو یادته ؟
گفتم : نه اون دیگه کیه ؟
گفت برای ما کار می کنه ..فائزه گفت اونجا نرفتی ...از همین سُمیه خانم پرسیدم گفت شب قبل خیلی زود رفتی و خوابیدی ...
کسی هم ندیده بود تو از خونه بیرون بری ....
فکر می کردم رفتی خونه ی یکی از دوست هات و به من نگفتی ..قبلا هم این کارو کرده بودی تا شب صبر کردم پیدات نشد ..
به هر کس که می دونستم زنگ زدم ...
گفتم : چرا به پلیس خبر ندادین ؟
گفت : تو از کجا می دونی ؟
گفتم : خوب پلیسِ اونجا می گفت گزارشی از گمشدن کسی ندارن ....ظاهرا یک لیست از گمشده ها توی کامپیوتر همه ی شهر ها هست ...
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_نوزدهم- بخش هشتم
مامان با افسوس نشست لب تخت و گفت : فرزین نذاشت منو اغفال کرد وگفت تو دوست پسر داشتی خودش تو رو با اون دیده ..
اگر به پلیس بگیم آبرو ریزی راه میفته .. می گفت حتم داره با اون فرار کردی ؟ و خودت به زودی بر می گردی ...
در حالیکه دلم می خواست فریاد بزنم و بهش بگم تو مادر من بودی،، نمی دونستی که من همچین آدمی نیستم ؟
ولی گفتم : من دوست پسر داشتم ؟
گفت : نمی دونم ...نه ..فکر نکنم ...نمی دونم شاید داشتی و به من نگفته بودی ...
گفتم : چرا شما که مادرم هستی از حال من با خبر نبودی ؟
گفت : سر همین فرزین یکم با هم اختلاف داشتیم ...مادر ؟ سوگند جان بازم بهت میگم اصلا بهش اعتماد نکن ..
گفتم : چرا دیگه شما که میگی کار اون نیست ؛
اون که مرد خوب و مهربونیه چرا بهش شک داری ..من و هم خیلی دوست داره ..خودش می گفت ما قبلا با هم خیلی خوب بودیم ؛؛
گفت : (..) خورده بهت میگم بهش نزدیک نشو ...اصلام خوب نبودین تو چشم دیدنشو نداشتی ..الانم ازش دور بمون تا من تکلیف این وضعیت تو رو روشن کنم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar