2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154597 بازدید | 1207 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش اول







 آره امیر برای اینکه بتونم حقیقت رو بفهمم باید یاد می گرفتم دروغ بگم و کلک بزنم ...برای اینکه بتونم این بچه رو توی شکمم تحمل کنم باید بد می شدم ...

قبل از اینکه مامان رو ببینم و چیزی یادم نمی اومد ؛؛ راحت تر می تونستم باهاش کنار بیارم  ..ولی دیگه چنان ازش متنفر شدم  که دلم می خواد  شکمم  رو پاره کنم و اون بچه رو در بیارم و بندازم دور.....

مثل خوره داره روح و روانم رو از بین می بره ...و   یک چیزی رو توی این زندگی فهمیدم که نمی تونم خوب بمونم ؛

این دنیای بی رحم همه ی صداقت و پاکی و معصومیت  منو ازم گرفت ...بدون اینکه گناهی جز مظلومیت داشته باشم ...

کاش یکی بهم می گفت چرا اینطوری شد ؟ 

دیگه نزدیک صبح بود و خوابم برد ..روز بعد با صدای ضربه هایی که به در می خورد بیدار شدم ...

مامان هرگز در نمی زد و همیشه سر زده میومد تو ی اتاق ؛؛ پس باید کس دیگه ای باشه ..







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش دوم








سرمو از روی بالش بلند کردم و پرسیدم کیه ؟ در باز شد و فرزین رو با یک سینی صبحانه دیدم ...

لباس خوبی پوشیده بود و حسابی به سر و صورتش رسیده بود ..بوی ادوکلن تندش توی فضا پیچید ..

چندشم شد دلم می خواست بالا بیارم ..و توی صورتش تف کنم ...

اما با لحن آرومی گفتم : شما اینجا چیکار می کنی ؟

 گفت : یادت نیست ؟ من این کارو بیشتر وقتا برای تو می کردم توام خوشحال می شدی ..ما با هم خیلی رفیق بودیم ..

گفتم : واقعا ؟ ولی من شما رو نشناختم  ..

گفت : من شوهر شیرینم

 گفتم : شیرین کیه ؟

 گفت : مادرتون ...

گفتم : آهان پس اسم مادر من اینه ...

با یکم شک پرسید : واقعا مامانت رو به یاد آوردی ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش سوم






گفتم : درست نه ؛ از عکس هایی که نشون داد اینطوری معلوم میشه ...

گفت : ما سه ساله ازدواج کردیم .... با هم ..یعنی من و ؛ تو ؛با هم؛   رابطه ی خیلی خوبی داشتیم ....

گفتم : ببخشید  تو رو نشناختم ..مگه من خودم پدر ندارم ..ولی مامانم گفت دارم ..

گفت : منظورش من بودم دیگه یک طواریی پدرت حساب میشم و خنده ی مسخره ای کرد ...

گفتم :آهان فهمیدم ...دستت درد نکنه ..من واقعا صبحانه مو توی رختخواب می خوردم ؟ لبخندِ رضایت مندی زد و همینطور که سینی رو میذاشت روی تخت گفت : گاهی ؛؛ ..گاهی هم وقتی مامانت حوصله نداشت و خواب بود ؛  با هم دو تایی میرفتیم پایین صبحانه می خوردیم ...خیلی هم  خوش میگذشت ...

گفتم : پس چقدر من لوس بودم ....

این بار خنده ی دندون نمایی کرد و سرشو تکون داد و با حالتی صمیمی گفت : حالا که فکرشو می کنم می ببینم آره یکم لوس بودی اما  به نظر من دوست داشتی بگیم بهتره .....





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش چهارم 






حالم داشت بهم می خورد دلم می خواست چشمهای هیزشو از کاسه در بیارم ..

چون فکر می کردم اونه که این بلا رو سرم آورده  ...اما خودمو کنترل کردم وگفتم : ممنون میشم اگر حالا تنهام بزارین ؟

گفت : به روی چشم ..امر؛ امر شماست سوگند خانم  ..ولی من در خدمتم ..هر وقت کاری داشتی بهم بگو با دل و جون انجامش میدم ...

به محض اینکه پاشو از در بیرون گذاشت همینطور که توی تختخواب بودم گوشی رو بر داشتم زنگ زدم به قانع و با دستپاچگی گفتم ..

سلام من سوگندم ..آقای قانع لطفا برای من یک خط تلفن بگیرین و  به من برسونین ..

گفت : سوگند خانم حالتون خوبه ؟ صدای پای مامان رو شنیدم ..تا اومدم گوشی ور بزارم منو دید و پرسید ..با کی حرف می زدی؟ ...

گفتم : می خواستم خونه ی کسانی رو که منو پیدا کرده بودن بگیرم و تشکر کنم و بگم که من سالمم ..ولی مثل اینکه اشتباه گرفتم ..

شما شماره ی اونا رو ندارین ؟ من یادم رفته ...

یکم رفت توی فکر و گفت : نه ندارم اصلا به من ندادن ..حا ..لا.... اگر خواستیم پیدا می کنیم ....کی این صبحانه رو برای تو آورده ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش پنجم 







گفتم : شوهرت اسمش چی بود یادم رفت ..راستی مامان ؟ من پدرم مرده ؟ تو با این مرد ازدواج کردی ؟

 گفت : نه؛  کی گفته بابات مرده ؟غلط کرده ..من  طلاق گرفتم یادت نیست ؟ ..

بابات مریضه ..یک روز می برم ببینیش ..شاید یه چیزایی یادت بیاد ..اما دیگه فرزین رو توی اتاقت راه نده ..می فهمی چی میگم ؟ 

به هیچ وجه بهش اعتماد نکن ..

گفتم : واقعا ؟ اون که مرد خوبی به نظر می رسید می گفت که من و اون با هم خیلی خوب بودیم ..بیشتر روزا صبحانه ی منو میاورد توی رختخواب و با هم اینجا کنار هم می نشستیم و می خوردیم ..

تازه می گفت تو اغلب صبح ها خواب بودی و حوصله نداشتی من و اون با هم میرفتیم بیرون ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش ششم 






حالش بد شده و چشمهاش از شدت ناراحتی سرخ شده بود در حالیکه دستش می لرزید گفت : غلط زیادی کرده ...به حرفاش گوش نکن ..

می فهمی چی میگم ..سوگند حواست رو جمع کن اون خیر خواه تو نیست ..اصلا درِ اتاقت رو قفل کن نزار بیاد تو ؟ ...

از جام بلند شدم و رفتم کنارش و گفتم : مامان ناراحت شدی ؟ اون مرد بدیه ؟ من باید ازش بترسم ؟ 

گفت : آره من بهش شک دارم صبر کن ته و توی این قضیه رو در بیارم ..تکلیفم رو روشن می کنم ...

گفتم : نکنه این بلا رو اون سرم آورده باشه ؟ آره ...

گفت : نه بابا تا این حد هم نیست ..فقط یکم شیطنت می کنه همین ....

گفتم : خوب شما مطمئنی کار اون نیست؟  از کجا می دونی ؟  نمیشه کار اون باشه ؟ گفت : نه؛ نه ,  چون اونشبی که تو گم شدی من و اون با هم مهمونی بودیم از هم جدا نشدیم ؛؛  بعدم اومدیم خونه و خوابیدیم من نمی دونستم چه اتفاقی برات افتاده خسته بودم و بهت سر نزدم  ..










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش هفتم 






روز بعد جمعه بود خودم نزدیک ظهر بیدار شدم ..از اتاق که اومدم بیرون فرزین داشت ورزش می کرد ..پرسیدم سوگند بیدار نشده ..

گفت : من از کجا بدونم ؟ دخترت که هیچوقت پیداش نیست ...

هنوز خواب آلود بودم ..اومدم توی اتاقت دیدم نیستی ..همه ی خونه رو گشتم نبودی ..زنگ زدم خونه ی بابات,, تو  فائزه رو یادته ؟

 گفتم : نه اون دیگه کیه ؟ 

گفت برای ما کار می کنه ..فائزه گفت اونجا نرفتی ...از همین سُمیه خانم پرسیدم گفت شب قبل خیلی زود رفتی و خوابیدی ...

کسی هم ندیده بود تو از خونه بیرون بری ....

فکر می کردم رفتی خونه ی یکی از دوست هات و به من نگفتی ..قبلا هم این کارو کرده بودی تا شب صبر کردم پیدات نشد ..

به هر کس که می دونستم زنگ زدم ...

گفتم : چرا به پلیس خبر ندادین ؟

 گفت : تو از کجا می دونی ؟ 

گفتم : خوب پلیسِ  اونجا می گفت گزارشی از گمشدن کسی ندارن ....ظاهرا یک لیست از گمشده ها توی کامپیوتر همه ی شهر ها هست ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش هشتم 







مامان با افسوس نشست لب تخت و گفت : فرزین نذاشت منو اغفال کرد وگفت تو دوست پسر داشتی خودش تو رو با اون دیده ..

اگر به پلیس بگیم آبرو ریزی راه میفته .. می گفت حتم داره با اون فرار کردی ؟ و خودت به زودی بر می گردی ...

در حالیکه دلم می خواست فریاد بزنم و بهش بگم تو مادر من بودی،، نمی دونستی که من همچین آدمی نیستم ؟  

ولی گفتم : من دوست پسر داشتم ؟ 

گفت : نمی دونم ...نه ..فکر نکنم ...نمی دونم شاید داشتی و به من نگفته بودی ...

گفتم : چرا شما که مادرم هستی از حال من با خبر نبودی ؟

 گفت : سر همین فرزین یکم با هم اختلاف داشتیم ...مادر ؟ سوگند جان بازم بهت میگم اصلا بهش اعتماد نکن ..

گفتم : چرا دیگه شما که میگی کار اون نیست ؛ 

اون که مرد خوب و مهربونیه چرا بهش شک داری ..من و هم خیلی دوست داره ..خودش می گفت ما قبلا با هم خیلی خوب بودیم  ؛؛ 

گفت : (..) خورده بهت میگم بهش نزدیک نشو ...اصلام خوب نبودین تو چشم دیدنشو نداشتی  ..الانم ازش دور بمون تا من تکلیف این وضعیت تو رو روشن کنم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش نهم







با اینکه من آدمی نبودم که یک موجود زنده و بی گناه رو که مدام توی شکمم تکون می خورد و موجودیت خودشو اعلان می کرد از بین ببرم؛ اما  دلم می خواست اون به زور این کارو با من بکنه و از شر بچه ای که نمی دونستم مال کیه راحت بشم ...

دکتر بعد از معاینه و سونوگرافی گفت که بچه توی ماه هفت هست و ما نمی تونیم ثابت کنیم که بعد از گم شدن من این اتفاق افتاده ...و حاضر نیست بچه رو از بین ببره ....

من که اینو می دونستم ولی اون هنوز باور نداشت ...

وقتی از مطب دکتر اومدیم بیرون حال خیلی بدی داشتم ..دنیا برام تیره و تار بود ...با خودم فکر کردم برم پیش دکترِ خانوادگی خودمون که از بچگی منو می شناخت و یک دکتر عمومی بود ولی خیلی حاذق ؛؛  و ازش کمک بخوام و بفهمم چه بلایی سرم اومده ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش دهم








اینو می دونستم که دکتر تا ساعت یک توی مطب هست و بعد تعطیل می کنه پس برای اینکه مامان بهم شک نکنه  مجبور شدم خودمو بزنم به دیوونگی تا مامان نفهمه کجا دارم میرم ...دم ماشین که رسیدیم و اون نشست پشت فرمون قبل از اینکه سوار بشم .. شروع کردم به چرت و پرت گفتن و  داد و هوار کردن ..و پا گذاشتم به فرار ...

تا به خودش اومد از جلوی چشمش نا پدید شدم ...

فورا  یک تاکسی گرفتم و خودمو رسوندم مطب دکتر ...و خلاصه ی ماجرا رو براش تعریف کردم ....

همین طور که به من گوش می داد معلوم بود خیلی ناراحت شده ..اول از همه گفت :چرا  از مادرت و شوهرش شکایت نمی کنی؟ ....

گفتم : تا نفهمم چی شده این کارو نمی تونم بکنم ...

گفت : من حدس می زنم ..یکی به تو قرص خواب آور قوی داده ....و تو رو با خودش برده وقتی چیزی نمی فهمیدی بهت تجاوز کرده و حالا به هر دلیلی که من نمی دونم یکی قصد جونت رو کرده  ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش یازدهم





علائمی که میگی کبودی صورت و پوست بدنت معلوم میشه که اکسیژن به سلول هات نمی رسیده ... 

بدون اینکه آب خورده باشی ..در حالیکه شاید مدت زمان طولانی توی آب بودی این  نشون میده قبل از اینکه توی آب بیفتی یکی خواسته تو رو خفه کنه و کارشو تموم نکرده و به این خیال که  مُردی تو رو انداخته توی مرداب تا همه فکر کنن تو اونجا خفه شدی ...

در حالیکه قلب از کار نیفتاده بوده و کند می زده پس ریه ها هم کار خودشون رو کند انجام می دادن ...که تو تونستی  با یک تنفس مصنوعی ؛ یک آدم نا وارد دوباره به زندگی برگردی و نفس بکشی ...

دکتر یکم فکر کرد و ادامه داد  ؛ بله حتما همین طور بوده فکر می کنم درست فهمیدم هر کس بوده با این تصور که تو مُردی می خواسته وانمود کنه غرق شدی ...

گفتم : آقای دکتر الان من باید چیکار کنم ؟ نه تجربه ی این کارا رو دارم نه دستم به خاطرمادرم بازه که دنبال این کارو بگیرم ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش دوازدهم








با تعجب گفت : این کارکه  تجربه نمی خواد ..ممکنه برای هر کس فقط یکبار اتفاق میفته ..به نظر من شما باید فورا شکایت کنین پلیس خودش پیگیر میشه اصلا صبر نکنین خانم این حرفا شوخی نیست یک نفر شما رو دزدیده تجاوز کرده و قصد داشته شما رو بکشه ...

باید با یک وکیل مشورت کنی ....اصلا  چه می دونی خطر هنوز در کمین تو  نباشه ؟ اون آدمی که این کارو با تو کرده مسلما دست بر دار نیست ..و حتما آشنا بوده که به راحتی وارد خونه ی شما شده ...هر چی زود تر بهتر ه این کارو بکنین ...

از مطب که بیرون اومدم زنگ زدم به آقای قانع ...

فورا گفت : سوگند خانم خریدم دارم میارم خونه ..

گفتم من نزدیک میدون تجریشم میرم اونجا شما هم اگر می تونین بیاین و گرنه من بیام دفتر شما ..

گفت : همون جا باشین الان خودمو می رسونم ...باید با شما حرف بزنم ...










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش سیزدهم







منتظر آقای قانع بودم و به اطراف نگاه می کردم ..فضای میدون تجریش باز رنگ عید گرفته بود سبزه و گلدون های مخصوص سفره ی هفت سین و ماهی قرمز .....

سبزی خوردن های تازه و آب زده و کاهو هایی که زیر نور خورشید برق می زدن ...و سمنو ،،  یاد بچگی هام  و بابام افتادم ..اون که خیلی بهش نزدیک بودم ولی اون زمان نمی تونستم برم ببینمش ... 

اونقدر غم و دردم  سنگین بود که حتی دیگه دلم نمی خواست گریه کنم ...صدای چند تا بوق پشت سر هم نظرمو جلب کرد و آقای قانع رو دیدم و رفتم سوار شدم ..

سلام کردم ..در حالیکه جعبه ی گوشی رو می ذاشت جلوی من گفت : یک گوش هم براتون  خریدم ؛؛ بر دارین انشاالله خوشتون بیاد ..روشنه ...

راهش انداختم که راحت باشین با اجازه یکبارم به خودم زنگ زدم که شماره تون بیفته و شماره ی منم داشته باشین ...

خوب چه خبر از دیشب تا حالا چیکار کردین ؟همه چیزایی که باید می گفتم  تعریف کردم واینکه دکتر زنان و دکتر خودم چی  دادن  ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نوزدهم- بخش چهاردهم





با هیجان گفت :خوب کردین ...

من همه ی این ها رو تحقیق کردم ..حواسم هست ..می دونین اگر من دنبال کارتون نمی افتادم کسی نمی اومد سراغتون ؟ 

گفتم یعنی مامان نمی خواست منو پیدا کنه ؟

 گفت : مامانتون چرا ..ولی  حالا بزارین من باید مفصل براتون تعریف کنم ....شما کجا می خوای بری ..

گفتم : خونه ؛؛ چاره ی دیگه ای ندارم فعلا ...

گفت : یک چیزی بخرم بریم یک جا بشینیم و یک چیزی بخوریم  و من براتون بگم تا حالا چیکار کردم و چی می دونم ....




ادامه دارد 




هر گونه کپی بدون نام نویسنده ممنوع است






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش اول







 گفتم : نه , لطفا همین جا تعریف کنین مامانم رو که میشناسین زیاد وقت ندارم الان همه ی شهر رو بهم میریزه ...

شایدم فکر می کنه دوباره فرار کردم ...

گفت : چشم میگم ...راستش وقتی یک روز  شیرین خانم  اومد پیش منو و می خواست یک کاری کنم تا بتونه از حساب تو پول بر داره ..

ازحال  شما پرسیدم : که چرا خبری ازتون نیست و خودتون نمیاین ؟ شروع کرد به اشک ریختن و با حالت سوزناکی  گفت : متاسفانه  با یک پسر فرار کردی و رفتی کیش زندگی می کنی ...

از تعجب شاخ در آوردم اونطوری که مادرتون گفت  با شناختی که من از ما داشتم  اصلا جور در نمی اومد ... من الان یازده ساله که وکیل پدرتون و شما هستم خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این موضوع رو هضم کنم بالاخره به این نتیجه رسیدم  که حتما  از دست مادر تون و فرزین رفتین یک جایی و زود بر می گردین ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش دوم 








خوب این در حالی بود که نمی دونستم  پنج ماهه که گمشدین ...

ولی بر داشت از اون حساب محال بود و اینو بهش گفتم ..پرسید راهی نداره من به پول احتیاج دارم و به سوگند دسترسی ندارم ....

گفتم متاسفانه نه  ؛؛ ..

چند روز بعد  یک چک با امضاء شما که مبلغش زیادو در وجه حامل  بود می بره بانک وخبرش به من رسید چون پول قابل توجهی بود ... 

 تقریبا  نصف حساب  ...

من به شک افتادم ..رفتم در خونه ی شما ,, شیرین خانم اول خودشو  نشون نداد و کارگر تون سمیه گفت خوابیدی ؛..

اصرار کردم تا اومد و با لحن بدی جواب منو داد ...پرسیدم : چک در وجه کی بوده و برای چه کاری داده شده ؟ ..

ناراحت شد که بیا برو از خودش بپرس سوگند برگشته ,,گفتم باید ببینمش بیدارش کنین ...

گفت : ای بابا از دست شما وکیل ها تو پولتو بگیر به این کارا چیکار داری ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش سوم 






با لحن قاطعی گفتم : من باید سوگند خانم رو ببینم وگرنه با پلیس میام .....

چنان جیغی سرم کشید که فکر کردم می خواد منو بزنه فریاد زد ..برو دنبال کارت سوگند  چک رو داد و دوباره رفت ... 

تو فکر می کنی کی هستی من مادرشم این پولا مال اون نیست ..حق منه که باباش به حساب اون گذاشته ..حالا تو از من باز خواست می کنی ؟ در وجه من بود حالا چی میگین ؟ می خوایم باهاش کار کنیم شما مشکلی داری ؟

سوگند دیگه به سن قانونی رسیده وکیل لازم نداره ...ای خدا حالا دیگه کارمون به جایی رسیده که باید به تو حساب پس بدم ؟

  گفتم : من وکیل سوگند خانم هستم و  می خوام  خودشو ببینم این کجاش بده ؟  ..باید به من توضیح بده چرا نصف حساب رو یک روزه خالی کرده ؟ 

حساب سپرده بود کلی سود ازش کم شده ..

من سوگند رو میشناسم این کارو نمی کنه ..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش چهارم






گفت : داری اون روی سگ منو بالا میاری ...

بهت گفتم اومد و دوباره برگشته کیش  داره برای خودش زندگی می کنه برو اونجا پیداش کن نتونستی صبر کن  ...

هر وقت اومد میگم باهات تماس بگیره ..و درو زد بهم ....

از همون جا بلند داد زدم من دو روز بیشتر صبر نمی کنم باید سوگند خانم رو ببینم ...

خیلی کارش مشکوک بود حرف های ضد و نقیض و دستپاچگی که داشت کاملا معلوم بود کاسه ای زیر نیم کاسه هست و منم بچه نبودم ..

.چند روزی صبر کردم خبری نشد ..رفتم بانک و با آشنایی که داشتم چک رو نگاه کردم ..امضاء شما خیلی شبیه جعل شده بود ...

اونقدر که قابل تشخیص برای من بود  ...و میشد  حدس زد که امضاء شما نیست ...

فورا حکم دادگاه گرفتم برای تطبیق امضاء اما نباید بدون اجازه ی شما کاری می کردم .. یک پرونده برای این جعل درست کردم و تمبر زدم ..

حالا مدام سعی می کردم  با شما تماس بگیرم ولی هر بار یک طوری منو دست بسر کردن  ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش پنجم 







تا بالاخره  رفتم پیش بابا و از فائزه خانم سئوال کردم اون زن بقدری ناراحت بود و گریه می کرد که منم دلواپس کرد و اونجا بود که فهمیدم  پنج ماه و نیمه که سراغشون نرفتی و شیرین خانم جواب سر بالا میده ... 

رفتم دانشگاه شما ؛ غیبت غیر موجه . بدون خبر ..

دیگه مطمئن شدم یک بلایی سرتون آوردن ...نتونستم صبر کنم فورا حکم قضایی ورود به خونه رو گرفتم و  با مامور رفتم سراغشون ...

مامانت دم در شروع کرد به گریه کردن و گفت : بگو مامور بره من خودم همه چیز رو تعریف می کنم ...

با فرزین منو بردن توی خونه ؛؛ در حالیکه هر دو وانمود می کردن خیلی ناراحت شدن و مدت هاست دارن دنبال شما می گردن  ..

مادرت گفت : سوگند با یک پسری دوست شده بود من مخالفت می کردم ..فرزین هم می گفت اون پسر خوبی نیست ..

برای پولاش اومده سراغش ..اما گوش نداد و یکشب اومدیم خونه دیدیم نیست ..

الانم از ترس آبرو ریزی حرفی نمی زنیم داریم توی کیش دنبالش می گردیم چون می دونیم اونجاست ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش ششم 






البته مامانت بشدت گریه می کرد و منو تحت تاثیر قرار داد و یک آن گول خوردم که نکنه واقعا این کارو کرده باشی .. دلیل محکمی داشتن ؛؛

 چون شیرین خانم به من گفت  چمدونشو بسته و با خودش برده اگر گم شده بود که وسایلشو نمی برد  ...

اون چک رو هم خودش وقتی دید ما گرفتاریم برای من فرستاد ...و این دروغ باعث شد من بفهمم واقعا بلایی سرت اومده  چون چک رو خود شیرین خانم برده بود بانک و پول رو همون جا به حساب خودش واریز کرده  بود ...

دیگه معطل نکردم و اون موقع بود که پلیس رو در جریان گذاشتم ...

و تو رو گمشده اعلام کردم تا دنبا لت بگردن ... 

چند روز بیشتر طول نکشید که بهم خبر دادن که توی انزلی یه  دختر با مشخصات شما پیدا شده که نام و نشون نداره و حافظه اش رو از دست داده ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش هفتم 






رفتم در خونه ی شما و همون جا به مادرت جریان رو گفتم ؛ به هیجان اومد و سراسیمه خواست با من بیاد ولی فرزین مداخله کرد و من دیدم که رنگ به صورت نداره 

 گفت : نه ؛ ما خبرشو از کیش داریم اون دختر نمی تونه سوگند باشه ما با تو جایی نمیایم  ...

ولی مامانت سرش داد زد تو چی داری میگی فرزین ؟  می خوام برم ببینم اون دختر بچه ی من  هست یا نه ,

 گفتم : پس چند تا عکس بر دارین چون پلیس گفت حافظه اش رو از دست داده ...

با امید به خدا که تو رو پیدا کرده باشیم راه افتادیم طرف انزلی .....

عکس تو اونجا بود فورا شناختیم و اومدیم سراغت ....

سوگند با حرفایی که خانم اون خونه زد و شناختی که از تو دارم  تو رو که دیدم حدس زدم اونطورم که می گفتن همه چیز یادت نرفته مامانت رو شناختی ولی حس کردم نمی خوای با من آشنایی بدی برای همین جلو نیومدم تا ببینم مامانت چیکار می کنه ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش هشتم







توی کلانتری به من گفتن که یک قایق توی آبکنار گم شده بوده  ..من فورا ازشون خواستم که اگر پیدا شد انگشت نگاری کنن ...

حالا من باید برم و خودم پیگیری کنم  شاید چیزی پیدا بشه که سر نخی به ما بده ..

راستش من بیشتر از فرزین به مامانت شک دارم ..چند باری که رفتم سراغش البته به جز بار آخر طوری نبود که معلوم بشه واقعا از گمشدن تو ناراحت شده ...خیلی طبیعی زندگی می کرد ..

 شکل مادری نبود که بچه اش گمشده باشه  ..اما تو راه انزلی خیلی گریه کرد و دعا می کرد خودت باشی و دخترم ؛ دخترم می کرد ...

من در مقابل این زن کم میارم واقعا نمی فهمم تو فکرش چی میگذره ...هر لحظه به یک رنگ در میاد ..

شما باید برای زندگی توی اون خونه خیلی مراقب باشین  تا من مدارک لازم رو بدست بیارم ..فعلا جز اون چک که چیزی رو جز جعل امضاء نمی رسونه در دستم نیست ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش نهم 






گفتم : مادر من همچین کاری با من نمی کنه ..

اون پول رو هم که بر داشت کرده به خاطر اینکه مال خودش می دونه   ..من مطمئنم که فرزین وادارش می کنه فقط در مقابل اونه که ضعیف میشه ...نه ؛ مادر من همچین کاری نمی کنه ...

گفت : خدا کنه اینطوری باشه ..ولی ببخشید من شک دارم ,, مادری که از دخترش شش ماه خبر نداشته باشه و بره مهمونی به نظرتون نباید بهش شک کرد ؟ ....

گفتم : خوب الان من باید چیکار کنم ؟ 

گفت : همینطور به نقش بازی کردن ادامه بدین  و سعی کنین به حرفایی که در خلوت می زنن گوش کنین ...

اگر تونستین با یک حرفی که تحریکشون کنه و احساس خطر کنن که چه بهتر ؛؛ چون ممکنه حرفایی بزنن که به درد مون بخوره مخصوصا شیرین خانم زود تحت تاثیر قرار می گیره و زبونش باز میشه ....

من فردا صبح میرم انزلی خودم باید تحقیق کنم و دنبال اون قایق بگردم ...خبرشو به شما میدم .






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_بیستم- بخش دهم 






لاکو ساکت شد ..انگار سردش بود و می لرزید ..

گفتم : می خوای بریم تو بقیه اش رو بگی ؟ 

گفت : نه , امیر می تونی تصور کنی چه حالی داشتم ؟ اون زمان؛ فقط  به تو فکر می کردم و دلم می خواست پیش تو باشم ...

گفتم : می دونی برای چی؟؟  برای اینکه تمام فکرم منم پیش تو بود حتی یک لحظه تو رو فراموش نکردم تو خواب و بیداری ..

حالا نه تنها من  همه ی خانواده ی منم نگرانت بودن  ..به شماره ای که مامانت داده بود زنگ زدیم ...ولی اشتباه بود ..

گفت : امیر واقعا نمی دونستم چطوری برگردم خونه که مامان شک نکنه ,,نباید می فهمید که راه خونه رو بلدم ..

این بود که از آقای قانع خواستم منو ببره همون جایی که از مامان جدا شدم؛؛ بعد  رفتم پیش منشی دکتر و ازش خواستم زنگ بزنه و بهش بگه من اونجام ..

هنوز خونه نرفته بود و در بدر گریه کنون دنبال من می گشت ...

وقتی به من رسید دیگه نای حرف زدن نداشت ..

اونقدر  پریشون بود که دلم براش سوخت ... منو بغل کرد و زار زار گریه کرد .. از اینکه به اون ظن بد برده بودم از خودم بدم اومد ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792