داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_هجدهم- بخش یازدهم
خوب که فکر کردم آخرین چیزی که به یاد میاوردم شبی بود که مامان و فرزین رفته بودن مهمونی و من خواب بودم ...
همین ..بعدم توی قایق تو به هوش اومدم ...
کنار پنجره سرمو گذاشتم به شیشه ی ماشین و فکر می کردم .و با ذهنم کلنجار میرفتم ....
آقای قانع ,وکیلم رو میگم مرتب بر می گشت و نگاهی با نگرانی به من مینداخت ..و یک چیزایی یاد داشت می کرد ......
به محض اینکه مامان خوابش برد ..دستشو از کنار صندلی طرف در آورد عقب و تکون داد نگاه کردم یک کاغذ بود فورا گرفتم و از لای دکمه ی مانتوم کردم توی لباس زیرم ...
آقای قانع یکی از اون کسانی بود که بار ها و بارها ازش خواسته بودم بهم کمک کنه تا شر فرزین رو از سرمون کم کنم ..و در جریان همه ی زندگی ما بود ..
اون روزم توی خونه ی شما جلو نیومد و من دلیلشو بعدا فهمیدم ...
وقتی نامه رو گرفتم طوری که حتی راننده هم متوجه نشد..قانع برگشت و دوباره به من نگاه کرد ..
با بر هم زدن پلک بهش فهموندم که اونو شناختم ..
یک لبخند زد و نفس راحتی کشید ...
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_هجدهم- بخش دوازدهم
تا رسیدیم به خونه ؛؛ ماشین قانع در خونه ی ما بود بدون اینکه دیگه به من حرفی بزنه سوار شد و رفت ....
نیمه شب بود اما چراغ های خونه ی ما همه روشن و فرزین منتظر تا که نتیجه ی کارشو ببینه ...
من وانمود کردم اصلا اونو نمیشناسم و بی تفاوت از کنارش رد شدم ...
از مامان پرسیدم : اینجا خونه ی شماست ؟ گفت : آره عزیزم
گفتم : من اینجا اتاق دارم ؟
گفت : بله که داری ولی اول باید یک چیزی بخوری ...
گفتم : خسته ام میشه بدین ببرم توی اتاقم بخورم ؟
گفت : تو چرا ببری عزیز دلِ مادر ؟ میگم مستخدم برات بیاره ..
پرسیدم : ما مستخدم داریم ؟
گفت : آره فدات بشم ..
فرزین گفت :حسابی حالش خرابه ..تو نگفته بودی اینقدر بده .. با من بیا ؛؛ من خودم می برمت یادت نیست من کیم؟ .....
گفتم :نه ؛ من باید شما رو بشناسم ؟ چه نسبتی با من دارین ...مامان این آقا کیه ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar