2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154597 بازدید | 1207 پست

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش سوم 






اون زمان حدس زدم اینم بهانه ای که منو وادار کنه خونه ها رو به نامش بزنم ..و خیالم هم از بابت اینکه حالا قصد شوهر دادن منو نداره راحت شدغافل از اینکه اون اصلا نمی خواد به خاطر خونه ها شوهر کنم که نکنه اختیار از دستش خارج بشه ... ....

گفتم : باشه هر کاری دلتون می خواد بکنین ...به من مربوط نیست ..ولی اگر افتادین زندان من ملاقات بیا نیستم ...

در حالیکه از در اتاق بیرون میرفت گفت : مثل بابات بی غیرت و بی عاطفه ای ....

و اینطوری پای فرزین به خونه ی ما باز شد ....

و به عنوان کار و شرکتی که راه انداخته بودن همه جا با هم بودن  .....و فرزین بی پول و جاه طلب و شیاد ؛؛ شد  رئیس هیئت مدیره ی اون شرکتی که در واقع همه ی پول اون از حساب من بر داشته میشد ..







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش چهارم 






با بهترین جا و بهترین وسایل مدرن روز  ....

 بچه نبودم و می فهمیدم مامان داره چیکار می کنه و دیگه نمی تونستم ساکت بمونم  ...و دعوا های من و مامان از اینجا بالا گرفت  ..

با اینکه هر بار بازنده  ی اون دعوا من بودم بازم از رفت و آمد های فرزین توی اون خونه که با پر رویی نشون می داد مال اونم هست طاقتم تموم می شد  ...

تا یک شب از سر و صدا ی موسیقی و خنده های بلند و صدا دار اونا کلافه شده بودم .. یواشکی رفتم توی پارگینگ و سوار ماشینم شدم و اومدم اینجا ...

وقتی فهمید مثل برق خودشو رسوند ... کلید شو نیاورده بود در حالیکه فریاد می زد و فحش می داد زنگ زد ...

فائزه خانم درو باز کرد ..اول از همه چنان کوبید وسط سینه ی اون زن که با سر خورد زمین و چنان قشقرقی راه انداخت که مجبور شدم باهاش برگردم خونه تا بابا بیشتر از این ناراحت نشه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش پنجم 






مامانم با وجود همه ی کارایی که می کرد دلش نمی خواست من ازش جدا بشم ..

گاهی فکر می کردم به خاطر پول و خونه هایی که به اسم من بود ولی باید منصف باشم اگر یک دلیلش این بود دلیل مهمتری هم داشت اون منو دوست داره اما به روش خودش ....

 بار ها دیدم که حتی اگر شده منو از لای در نگاه کنه ازم بی خبر نمی موند ..در هر شرایطی دوست داشت نزدیکش باشم

وقتی برگشتم باهاش قهر کردم تا می تونستم با اون همکلام نمی شدم ...

اونم بدون اینکه به من بگه از بابا طلاق گرفت  و موقعی که من اینو فهمیدم که یکشب باز از در دوستی با من وارد شد و اومد سراغم ؛؛

  توی آشپزخونه پشت میز ناهار خوری نشسته بودم و  شام می خوردم ...روبروی من نشست و با خنده گفت : اومدم منت کشی,, ..

آخه قربونت برم ؛؛ مادر و دختر این همه مدت با هم قهر نمی مونن که ...تو چقدر بد کینه شدی ؟ به خدا دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده ..میشه دیگه بس کنی ؟





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش ششم







جواب ندادم ...در حالیکه از اون بعید بود بازم ناز منو بکشه گفت : عزیز دلم  ؛ من که جز تو کسی رو ندارم ..اون از فامیل های بی عاطفه ی بابات که  ما رو ول کردن ؛اونم از  فامیل خودمم که آدم نیستن تا بگی گیوت مبارک میگن منو ور دار برو زیارت ..

فکر می کنن من سر گنج قارون نشستم و ازم پول می خوان ..باباتم که دیگه امیدی بهش نیست ...تک و تنها موندیم ...

گفتم : شما که خودت خواستی اینطوری بشه پای فامیل بابا رو کی از این خونه برید ؟ ...

گفت : من ؟ من کردم ؟ یا اونا که توی هر کاری دخالت می کردن ؟ حالا چرا نمیرن به برادرشون سر بزنن ..

چون امیدی به پولاش ندارن ...من خواستم بابات بیفته یک گوشه و  بی شوهر بشم ؟ من هنوز جوونم تو بگو جای من بودی چطوری توی این زندگی دوام میاوردی ؟ در حالیکه حدس می زدم برای چی داره مقدمه چینی می کنه ..گفتم من اگر بودم از این همه نعمتی که خدا بهم داده استفاده می کردم نه مثل تو همیشه ناراضی باشم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش هفتم 






گفت : تو نمی فهمی درد من  چیه ... من تنهام بی کسم می فهمی ؟ احتیاج دارم یکی ازم حمایت کنه ..

گفتم : بی کس ؟ نه ؛متاسفانه  من شما رو نمی فهمم ..با اینکه دختر توام اصلا درکت نمی کنم ...آخه چی می خوای که نداشتی ؟

با یک تلفن و پول همه ی کارات انجام میشه  این همه دوست و رفیق داری ...مدام به گردش و تفریحی ؛؛ بازم تنهایی ؟..

گفت : آره تنهام من می خوام یک مرد کنارم باشه دوست و رفیق به چه دردم می خورن ؟امروز هستن فردا که خرجشون نکنم نیستن ..

 گفتم : مامان ؟ این حرفا رو برای چی می زنی ؟ 

گفت : خوب ؛ چیزه ..آخه تو که دختر منی نباید دلسوز مادرت باشی ؟و بفهمی عمرم داره تباه میشه ؟..اگر پیر بشم دیگه کسی تو صورتم نگاه نمی کنه ....

گفتم : نگو که می خوای ازدواج کنی ؟ آره ؟  با کی  ؟

گفت : چه عیبی داره ؟ حالا فرض کن با فرزین اشکالی داره ؟

 گفتم : تو رو خدا مامان یک وقت این کارو نکنی ؛؛ اون جای پسر توست ؛  مامان به خدا پولاتو می خوره و تنهات می زاره ...

خواهش می کنم ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش هشتم 







حالت شرمنده ای به خودش گرفت و گفت : سوگند جان ..عزیز دلم ؛؛ خوب گوش ..بزار برات توضیح بدم ...اونطوری که تو فکر می کنی نیست ..

اونم منو دوست داره منم بهش احتیاج دارم ...

بدنم شروع کرد به لرزیدن و حالم دگرگون شد و بغض کردم ..

گفت :...جون مادر اینطوری نکن برای من قیافه نگیر ..به خدا از این به بعد خوشبخت میشم اگر تو دیدی من از زندگی شکایت کنم هر چی دلت خواست به من بگو ..تا حالا رنگ خوشحالی واقعی رو نچشیده بودم؛ خودت که بابات رو می شناسی چی از دستش کشیدم ...حالا دلت نمی خواد من خوشحال باشم ؟ ..

گفتم : نه ..مامان,, نکن تو رو خدا؛؛؛  این کارو دیگه با من نکن ..اقلا یک مرد پیدا کن که همسن و سال خودت باشه ....

گفت : چرا ؟ مگه من چِمه ؟ وقتی فرزین هست که اینقدر عاشقم شده؛؛  چرا برم سراغ یکی دیگه ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_goolkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش نهم 







گفتم : اگر این کارو بکنی ترکت می کنم دیگه پیشت نمی مونم  ..

نه مامان خواهش می کنم منصرف شو ..بعد خودمو انداختم توی بغلش و التماس کردم ...نکن مامان جون تو رو خدا مامان جونم ...قسمت میدم ...

نکن پشیمون میشی ...

منو از خودش جدا کرد و با ناراحتی گفت :نکنه به من حسودی می کنی ؟ ببین سوگند می خوام باهات رو راست باشم ... دیگه کار از کار گذشته من سه روز پیش توی محضر با فرزین عقد کردم ...

شل شدم ؛ مثل یخ وارفته بودم ..با حیرت بهش نگاه کردم و گفتم : پس بابا چی ؟مگه زن اون نیستی ؟ 

 گفت شش ماه پیش طلاق گرفتم ...

اول سکوت کردم تا جمله ای رو شنیدم هضم کنم ...و بدون اینکه صدام در بیاد مچاله شدم ...خرد شدم ..

تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که خودمو بزنم ..دیگه نمی فهمیدم چیکار می کنم ..

دلم می خواست یک آسیبی به خودم بزنم تا از این دنیا برم ...وقتی دستمو گرفته بود با گریه بهش  گفتم من اینجا نمی مونم میرم پیش بابام تو هر کاری دلت می خواد بکن ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش دهم 






اونم به گریه افتاد و سعی می کرد آرومم کنه و دلیل بیاره که منو راضی کنه ..

لاکو ساکت شد ...

غوغایی توی وجودم بر پا شده بود ...عصبی شده بودم و انگار تحمل شنیدن بقیه ی داستان رو نداشتم ...... 

لیوان های خالی رو بر داشتم و بردم تا دوتا چای دیگه بریزم و یکم به مغزم استراحت بدم ..

نمی دونم لاکو چطور تحمل کرده بود ..اونقدر این حرفا برای من عجیب و غریب بود که نمی تونستم باور کنم مادری بتونه به دخترش این همه ظلم کنه  ...و اینم فهمیدم که هر چی دنیای آدما کوچیکتر باشه راحت تره و خوشبخت تره ...

لاکو با یک دستمال بینی شو گرفت و یکم از چای خودشو سر کشید و ادامه داد ؛ دستت درد نکنه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش یازدهم 






نه بیقراری و اعتراض من اثری داشت و نه التماس و خواهش و نه تهدید ؛ برای اینکه ترکش می کنم ..

گفته بودم اگر اون مرد پاشو از این در بزاره توی این خونه من میرم و بر نمی گردم ....اما  عرضه همین کار رو هم نداشتم ... 

چند روز بعد یک روز صبح که آماده شده بودم برم دانشگاه؛  فرزین از اتاق مامان اومد بیرون ...و با پرویی گفت : سلام سوگند صبح بخیر ...

گفتم : تو اینجا چیکار می کنی ؟بالاخره خودتو انداختی توی این خونه ؟ 

 گفت :مادب باش ؛ من دیگه شوهر مادرتم از این بعد با هم زندگی می کنیم ...

گفتم : به زودی اونم تو رو میشناسه ....

با حرص از پله ها رفتم پایین و فریاد زدم خدا لعنت تون کنه ؛ خدا ازتون نگذره ....

تمام روز بغض داشتم و از دانشگاه رفتم پیش بابا تا سرمو بزارم روی پاشو گریه کنم ..ولی مامان اونجا بود ..

ترسیدم  جلوی بابا حرفی بزنه و اون که دستش از همه چیز کوتاه بود  بفهمه که مامان چیکار کرده و  غصه بخورد؛؛ پس با هاش برگشتم خونه  ...

چون می دونستم  دست از سرم بر نمی داره و تا منو با خودش نبره ول کنم  نیست ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش دوازدهم 





رفتم ولی سعی می کردم تا اونجایی که می تونم از اتاقم بیرون نرم و با فرزین روبرو نشم ..

تنها دلخوشی من کشیدن نقاشی بود و درس خوندن ...گاهی صدای خنده و شوخی اونا رو می شنیدم... 

ولی حتی شام و ناهارم رو هم بیرون از خونه با دوستام می خوردم و یا پیش بابا می خوردم و اگر خونه بودم  توی اتاقم ..اما اگر اتفاقی با فرزین روبرو می شدم ...از نگاه و رفتارش چندشم می شد ..

ازش متنفر بودم ...

هنوز چند ماه بیشتر طول نکشیده بود که صدای دعوا ی اونا رو شنیدم ...

از یک مهمونی برگشته بودن و اینطور که از فریاد های مامان فهمیدم فرزین با یک زن دیگه گرم گرفته بود و مادرِ احمق من حسودی کرده بود ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkari

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش سیزدهم 





امیر اصلا نمی دونم مامان من با چه عقلی از مردی مثل فرزین انتظار داشت که بهش وفادار باشه ؟ ....

آهان تا یادم نرفته اینو بگم که مامان مرتب به من می گفت تا فرزین نفهمیده  خونه مال اون نیست برم و به اسمش بکنم ..

قبلا هر وقت می گفت با خودم فکر می کردم شاید یک روز این کارو بکنم  ولی با وجود فرزین و اینکه مامان سعی داشت با پول اونو نگه داره دیگه محال بود این کارو بکنم ...

یکشب رفته بودم پیش بابا دکتر گفته بود که حالش خوب نیست ضربان قلبش نا منظم شده تلفن زدم و به مامان خبر دادم  ..

همینطور که با فائزه خانم حرف می زدم و شام زیادی هم خورده بودم خوابم گرفت و همین جا خوابیدم صبح هم رفتم دانشگاه ..بر خلاف همیشه از مامان هیچ خبری نشد ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هفدهم- بخش چهاردهم 







هر وقت پیش بابا بودم صد بار زنگ می زد و تا منو نمی کشوند خونه راحتم نمیذاشت ..

نگران شدم و بهش زنگ زدم جواب نداد ...

وقتی رسیدم خونه خانمی که برامون کار می کرد گفت : کجا بودی دیشب اینجا قیامت شده بود ..می خواستم بهتون زنگ بزنم ولی شیرین خانم اجازه نداد ..

با آقا فرزین دعوا ی بدی کردن و اونم از خونه گذاشته رفته ...یعنی مادرتون بیرونش کرد ..پرسیدم حالا کجاست ؟ 

گفت : تو اتاقشون درو بسته و بیرون نمیاد ...

مامان روی تخت خوابیده بود وقتی درو باز کردم لحاف رو کشید روی صورتش ...به زور لحاف رو از روش  کشیدم ...

اونقدر کتک خورده بود که جای سالم توی بدنش نبود ..صورتش از کبود ی  سیاه بود اصلا کج و کوله شده بود ..




ادامه دارد 




لطفا بدون نام نویسنده کپی نفرمایید







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش اول






به گریه افتاد و خودشو انداخت توی بغل من که تو راست می گفتی من اشتباه کردم ..

سوگند زدم بیرونش کردم کثافت دست روی من دراز کرد . 

دیگه تموم شد همه چیز رو ازش می گیرم از شرکت میندازم بیرون بیچاره اش می کنم ...

می دونی تا حالا چقدر بهمون ضرر زده ؟ هیچ کاری نمی کنه ..چند تا دختر آورده اونجا و صبح تا شب با اونا مشغول بگو و بخنده ...

سری با افسوس تکون دادم و  همینطور که اون  از فرزین شکایت می کرد ..زخم هاشو تمیز کردم و روی کبودی هاش یخ گذاشتم ..

بعدم خودم سوپ درست کردم و دهنش گذاشتم دو روزی توی رختخواب بود ؛؛اما هر چی ازش خواستم بریم و شکایت کنیم قبول نکرد و گفت : شلوغش نکن آبروی ریزی راه ننداز ... همین مونده که بگن شیرین از شوهرش کتک خورده ؟ لازم نکرده ؛؛ 

فقط  ازش طلاق بگیرم براش بسه ...دیگه نمی تونه از من سوءاستفاده کنه ....








داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش دوم









اما روز سوم وقتی برگشتم خونه فرزین رو با پیرهن زیر و شلوارک  توی آشپزخونه خیلی خونسرد سر یخچال دیدم .

در حالیکه از عصبانیت پامو محکم می کوبیدم به زمین و مامان رو صدا می کردم ..از پله ها رفتم بالا ..و خودمو رسوندم به اتاق اون ....

دیدم  روی تخت نشسته و لباس خواب پوشیده ومعلوم بود که با فرزین بوده ..

 اونقدر چندش آور و مشمئز کننده بود که حال تهوع بهم دست داد .. با حالتی که می خواستم خودمو کنترل کنم گفتم : چرا مامان فرزین اینجاست؟ مگه نگفتی که طلاق می گیری ؟ 

یادت رفت چطوری تو رو زده بود ؟ ..

گفت : مامان جان ؛ قربونت برم آروم باش ...تو رو خدا خودتو ناراحت نکن؛؛اول من اونو زدم خوب مرده دیگه بهش بر خورده بود ..

حالام پشیمون شده ..خوب زن و شوهریم دیگه به خاطر یک دعوا که نمی تونیم از هم جدا بشیم ...

دستم رو گذاشتم روی صورتم و اون ادامه داد جون من تو رو جون بابات قسمت میدم  چیزی بهش نگی الان دوباره بهش بر می خوره و میره  ..

سوگند خودم برات توضیح میدم ...؛؛








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش سوم








خلاصه این شد کار ما ،،، فرزین مدام مامان رو می دوشید و به هوای کار و خرید عتیقه ازش پول های کلان می گرفت؛؛ و مامان هم مرتب برای گرفتن پول به من فشار میاورد .؛؛ 

و هر بار من میمیرم و زنده می شدم تا به مامانم بفهمونم که داره اشتباه می کنه ولی بی فایده بود و مامان کسی نبود که من از عهده اش بر بیام ... 

چون خودش می دونست ....فرزین بهش خیانت می کرد می بخشیدش ...

اونو به قصد کُشت می زد بازم می بخشید ..علنا جلوی چشم اون به من نظر داشت ..ندیده می گرفت .... 

شب ها در اتاقم رو قفل می کردم ...معذب بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم ..

اوضاع وقتی بیشتر بهم ریخت که فرزین فهمید خونه ها به اسم منه ...

مثل اینکه به مامان فشار میاورد  خونه رو بفروشه و با هم برن کانادا ..و اونم برای اینکه آب پاکی رو روی دست فرزین بریزه بهش گفته بود ...

فرزین وقتی اینو فهمید از راه دیگه ای وارد شد ؛؛   دیگه ناراحش نمی کرد رفتار عاشقانه ای به خودش گرفته بود و اونقدر بهش محبت می کرد که  این فکر به سر مامان افتاد که پس منو به خاطر پول نمی خواست ...








داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش چهارم








اما اون شیاد از اون به بعد سعی داشت به من نزدیک بشه ..

برام کادو می خرید و وقتی نبودم با یک شاخه گل میذاشت روی تختم ...

در اتاق رو فقل می کردم  و از خونه میرفتم وقتی بر می گشتم گذاشته بود پشت در ...

به مامان می گفتم ..ولی جواب می داد ..من خبر دارم می خواد دل تو رو بدست بیاره که مثل یک خانواده با هم زندگی کنیم نمی خواد تو اینقدر منزوی باشی ...

مادر  من دیوونه وار عاشق اون مرد بود و برای اینکه اونو از دست نده حاضر بود هر کاری بکنه و زیر بار هر خفتی بره ....

حتی از منه دخترش سوءاستفاده می کرد ....

لاکو ساکت شد ..و سرشو انداخت پایین ...

در حالیکه از شدت استرس قلبم تند می زد و داشتم از کوره در میرفتم گفتم : ای خدا با این حال تو رو با این مرد تنها گذاشت و شش ماه رفت کانادا ؟









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش پنجم









گفت : نه بابا ؛ کانادایی در کار نبود ...

مامان یک لحظه چشم ازم بر نمی داشت اون می دونست که خطر در کمین منه ..اینقدر هام دیگه احمق نیست ...و فکر می کرد اگر مراقب من باشه چیزی نمیشه ...

الانم صبح تا شب خوراکش گریه اس ..می دونه و از ترس از دست دادن فرزین توی خودش میریزه ...

گفتم : وای ..خدای من ؛؛ لاکو من ظرفیت شنیدن این حرفا رو ندارم برای من مثل کابوس وحشتناکه ....

آخه مگه همچین چیزی توی این دنیا امکان داره ؟ به نظرم توام بی خودی داشتی صبر می کردی ..اصلا به یکی می گفتی ..از کسی کمک می خواستی ..

چه می دونم مثلا از وکیل بابات ..

گفت : همشو برات میگم ؟ هر کاری که تو فکر کنی کردم ..اگر تعریف کنم سه روز طول میکشه ..

هر کس رو واسطه کردم یک آبرو ریزی و دعوا نتیجه اش بود و اعصابی که از من خورد شد ...

خودت فکر کن واقعا فکر می کنی کاری از دستم بر میومد و نکردم ؟ اما چرا یک نتیجه داشت اینکه  الان من اینجام و دارم با تو حرف می زنم ..







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش ششم







گفتم : چی ؟ منظورت رو نمی فهمم ...پس این بچه ..یعنی پدرش ....

گفت :نه , فرزین نیست کار اون نبوده ...صبر کن برات میگم ...

امیر چیزایی که باید می دونستی بهت گفتم ..

حالا م معمای  پیدا شدن من توی مرداب اونو که بگم خودت می فهمی منظورم چی بود ... 

برای اینکه بدونی چی بهم گذشته میرم از اون روزی که با هم کنار مرداب قدم می زدیم و داشتیم بر می گشتیم خونه ...

از صبح اون روز من دلم خیلی گرفته بود ..بی دلیل قلبم تند می زد و استرس داشتم ...رفتم توی ایوون بالا ....

داشتم تماشا می کردم از اون منظره ها لذت می بردم که  یک مرتبه صورت مامانم اومد جلوی نظرم ...و چند تا صحنه که نمی فهمیدم چیه ولی متوجه بودم که مربوط میشه به گذشته ام ...

مردی رو می دیدم با موهای سفید خوابیده.... و صورت چندش آور یک مرد جوون که دلم نمی خواست به یاد بیارم و حتی دستم رو چند بار تکون دادم و ناله کردم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش هفتم








تا اون زمان هر وقت اینطوری می شدم انگار ناخودآگاه وجودم با به یاد آوردن اون خاطرات مبارزه می کرد و یک غم سنگین به دلم می نشست و هراس از اینکه تو رو از دست بدم  و دیگه نتونم ببینمت باعث می شد فکرمو به جای دیگه معطوف کنم تا چیزی به یادم نیاد  ....

اما اون روز با بقیه روزا فرق داشت و حسم بهم می گفت یک خطری داره بهم نزدیک میشه .نمی دونم می فهمی چی میگم ؟ دلشوره بد ی داشتم ....

از پله ها اومدم پایین و به مامان گفتم : اجازه میدین برم مرداب ؟ 

گفت : چی شده لاکو جان حالت خوب نیست ؟ گفتم : اگر اشکال نداره می خوام برم امیر رو ببینم  ....

مکثی کرد و در حالیکه معلوم بود راضی نیست گفت : نمی دونم والله اگر اینطوری حال تو بهتر میشه برو ..چیکار کنم ؟...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش هشتم








راستش امیر من از روزی که تو رو شناختم و فهمیدم چطور آدمی هستی ؛حس می کردم یک حامی پیدا کردم ؛

 هر چی توی ذهنم بود دوست داشتم با تو در میون بزارم ...اون روزم به هوای گفتن همین چیزا اومدم سراغت ...

در حالیکه  می فهمیدم  با به یاد آوردن گذشته ام تو و خانوادت رو از دست میدم مثل این بود که چاره ای نداشتم ...

وقتی برگشتیم خونه با اولین نگاه به مامانم اونو شناختم ...

حتی وکیل بابا رو هم به یاد آوردم ..و دیگه نتونستم جلوی مغزم رو بگیرم دونه ؛دونه گذشته ام میومد جلوی چشمم ...

در اون حالت هم دلم می خواست با تو حرف بزنم و بهت بگم چی داره بهم میگذره ..ولی تو موقع خدا حافظی رفتی بالا ..بدون اینکه بهم فرصت بدی ازت به خاطر همه ی خوبی هات و کارایی که برام کردی  تشکر کنم ..تا آخرین لحظه چشمم به پله ها بود که بیای پایین ولی نیومدی ..

حتی توی ماشین که نشستم تا سر کوچه رسیدیم منتظر بودم یکبار دیگه تو رو ببینم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش نهم








خیلی ناامید شدم و احساس بدی داشتم و این حس هر چی از تو دورتر میشدم بیشتر میشد ... و گذشته مثل یک سیل به مغزم هجوم آورد ..و ناراحتم می کرد ..

نمی تونستم چیزایی رو که به ذهنم می رسید کنار هم بگذرم و گیج بودم ..

اونقدر که چشمم رو بسته بودم و ناله می کردم ...

می دونی امیر چون دلم نمی خواست چیزی رو به یاد بیارم ...و اون زمان تصورم این بود که دارم دیوونه میشم ...

مامان از این حالت من ترسیده بود و گریه می کرد و مدام می گفت:  زود باشین عجله کنین حالش خوب نیست ...

مثل اینکه تب داره ...

توی اون حال بودم که  تلفنش زنگ خورد و جواب داد و گفت : الو فرزین ..آره ؛؛ تو راهم دارم سوگند رو میارم ...نه هیچی یادش نیست ..

حافظه اش روکامل از دست داده دکترای اینجا گفتن که دیگه خوب نمیشه ...







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش دهم








همون جا زنگ خطر توی گوش من و یک نفر دیگه که توی ماشین بود به صدا در اومد ..

آره وکیلم آقای قانع ...

مامان ادامه داد الانم حالش بده فکر کنم رسیدم تهران ببرمش بیمارستان بستری بشه ...

یک خبر بدی هم دارم ...؛؛فرزین سوگند حامله اس ...نه : نمی دونم چطوری ..

والله اون زن می گفت از دکتر مدرک گرفته و پلیس هم در جریانه که از قبل حامله بوده .... دوست پسر؟ نمی دونم حالا میام با هم تصمیم می گیریم چیکار کنیم ....

و این مکالمه دوباره دنیای واقعی منو جلوی نظرم آورد ..

در یک لحظه آره  زمانی طول نکشید فقط یک لحظه بود ...

اما  اون زنگ خطر باعث شد به مامان نگم که همه چیز رو به یاد آوردم ... و تصمیم گرفتم قوی باشم و اون دونفر رو از زندگیم بیرون بندازم ..

مادرمه ؟که باشه؛؛ دیگه برام مهم نبود ..اما اینو نمی فهمیدم که چرا یادم نمیاد چطوری توی مرداب افتادم ...

اصلا کی با من این کارو کرده ..حتی یک صحنه به خاطر نمیاوردم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش یازدهم








خوب که فکر کردم آخرین چیزی که به یاد میاوردم شبی بود که مامان و فرزین رفته بودن مهمونی و من خواب بودم ...

همین ..بعدم توی قایق تو به هوش اومدم ...

کنار پنجره سرمو گذاشتم به شیشه ی ماشین و فکر می کردم .و با ذهنم کلنجار میرفتم ....

آقای قانع ,وکیلم رو میگم مرتب بر می گشت و نگاهی با نگرانی به من مینداخت ..و یک چیزایی یاد داشت می کرد  ...... 

به محض اینکه مامان خوابش برد ..دستشو از کنار صندلی طرف در آورد عقب و تکون داد نگاه کردم یک کاغذ بود فورا گرفتم و از لای دکمه ی مانتوم کردم توی لباس زیرم ...

آقای قانع یکی از اون کسانی بود که بار ها و بارها ازش خواسته بودم بهم کمک کنه تا شر فرزین رو از سرمون کم کنم ..و در جریان همه ی زندگی ما بود ..

اون روزم توی خونه ی شما جلو نیومد و من دلیلشو بعدا فهمیدم ...

وقتی نامه رو گرفتم طوری که حتی راننده هم متوجه نشد..قانع برگشت و دوباره به من نگاه کرد ..

با بر هم زدن پلک بهش فهموندم که اونو شناختم ..

یک لبخند زد و نفس راحتی کشید ...







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش دوازدهم








تا رسیدیم به خونه ؛؛ ماشین قانع در خونه ی ما بود بدون اینکه دیگه به من حرفی بزنه سوار شد و رفت ....

نیمه شب بود اما چراغ های خونه ی ما همه روشن و فرزین منتظر تا که نتیجه ی کارشو ببینه ...

من وانمود کردم اصلا اونو نمیشناسم و بی تفاوت از کنارش رد شدم ...

از مامان پرسیدم : اینجا خونه ی شماست ؟ گفت : آره عزیزم 

گفتم : من اینجا اتاق دارم ؟ 

گفت : بله که داری ولی اول باید یک چیزی بخوری ...

گفتم : خسته ام میشه بدین ببرم توی اتاقم بخورم ؟ 

گفت : تو چرا ببری عزیز دلِ مادر ؟  میگم مستخدم برات بیاره ..

پرسیدم : ما مستخدم داریم ؟

 گفت : آره فدات بشم ..

فرزین گفت :حسابی حالش خرابه ..تو نگفته بودی اینقدر بده .. با من بیا ؛؛ من خودم می برمت یادت نیست من کیم؟ .....

گفتم :نه ؛ من باید شما رو بشناسم ؟ چه نسبتی با من دارین ...مامان این آقا کیه ؟








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش سیزدهم









فورا دست منو گرفت و گفت : به این بدیم نبود الان گیج شده ...

بیا خودم بهت نشون میدم .... باشه بعدا یواش یواش می فهمی اون کیه ....

برای اینکه باورشون بشه این کارا لازم بود ...

وقتی رسیدم توی اتاقم حس بدی داشتم ... بغضی که توی گلوم بود و داشت خفه ام می کرد به محض اینکه مامان رفت ترکید ؛ 

درو بستم و دستم رو گذاشتم روی دهنم و در حالیکه نیابد صدام در میومد گریه کردم ...

آره نباید صدام در میومد ...صدای داد خواهی تمام عمرمم   ...

هنوز می ترسیدم نامه رو بخونم ..فورا در آوردم و گذاشتم زیر تشک تختم ..باید صبر می کردم تا شامم رو بیارن و فکر کنن خوابیدم ..







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_هجدهم- بخش چهاردهم








بالاخره تنها شدم ...و نامه رو باز کردم ..

نوشته بود سوگند خانم من قانع هستم وکیل پدرتون و شما ؛؛..

از همه چیز خبر دارم نمی دونم منو به یاد میارین یا نه ؛ ولی  اگر میشه حتما با من تماس بگیرین اینم شماره ....

من می دونم چه کسی با شما این کارو کرده ....با من همکاری کنین تا گیرش بندازم ...

اگر چیزی یادتون اومد نزارین کسی بفهمه ...نامه رو هم از بین ببرین ..

نامه رو ریز کردم ریختم توی توالت و سیفون رو کشیدم ...

مدام به خودم می گفتم ..سوگند هر بلایی سرت اومده  نتیجه ی بی عرضگی خودته  ..

اما دیگه تمومش کن ؛  باید قوی باشی ..آره باید قوی باشم ..

دیگه نباید زیر بار ظلم و ستم زندگی کنم ...و این یک قانون در طبیعته که  ضعیف همیشه پایمال میشه ؛؛

سکوت در برابر ظلم تاوان داره و من  بد جوری پس دادم   ....




ادامه دارد 



لطفا بدون نام نویسنده کپی نفرمایید .






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792