داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_شانزدهم- بخش پنجم
با وجود اینکه خیلی زیاد منو دوست داشتن و در فرصتی بهم می رسیدن از نظر روحی من زندگیمو از اونا جدا کردم ..
نمی دونی چقدر از اون رفتار های مادرم عذاب کشیدم ..دلم نمی خواست با مردی جز پدرم گرم بگیره و خوش بگذرونه ..
ولی اینطور که معلوم بود اصلا برای بابا اهمیتی نداشت ..به روی خودش نمیاورد ...و یکی از اون چیزایی که مادرم رو آزار می داد بی غیرتی بابام بود ...
من بار ها دیده بودم که در مقابل یک حرکت زشت مامان خندیده بود.....که بازم این مامان بود که معترض می شد چرا غیرت نداشتی ...
با این حال مامانم دلش می خواست منو مثل خودش بار بیاره حتی گاهی سرزنشم می کرد که مثل عقب مونده ها هستم ....
کم کم وقتی بابا هم نبود این مهمونی ها ادامه پیدا کرد ...در واقع این روش زندگی بابا بود که مامانم بهش عادت کرد و بیشتر اوقات تا دیر وقت خونه نبود ...و اغلب یکی اونو مست میاورد خونه ...و من با یک خانمی که برامون کار می کرد توی خونه تنها می موندم ...
یاد گرفتم تنهایی درس بخونم تنهایی بازی کنم و بیشتر از مردم دوری می کردم ..اما از پس کارای خودم بر میومدم ...
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_شانزدهم- بخش ششم
بابا همیشه این حرف رو می زد که ممکنه یک موقع ور شکست بشه و احساس خطر می کرد ..
حالا می فهمم که شاید نا خود اگاه این روزا رو می دید و یا اینکه به مامان اعتمادی نداشت ...
وقتی بزرگتر شده بودم ازش پرسیدم چرا جلوی کارای مامان رو نمی گیری ؟ چرا بهش چیزی نمیگی ؟
گفت : آدم باید آدم باشه اگر نبود گفتن من و تو فایده ای نداره ..
گفتم : خوب تقصیر شماست ازتون نمی ترسه ...
گفت : من بیشتر وقتا نیستم اگر بترسه بدتر می کنه ؛؛
گفتم : شما از اینکه وقتی نیستی مامان میره خوش گذرونی ناراحت نمیشی؟
گفت : تو نگران نباش بابا جون کار بدی که نمی کنه همونی که وقتی منم هستم ,مامانت اهل پنهون کاری نیست من اونو می شناسم زن خوبیه ....
و مامانم عقیده داشت و بار ها به زبون آورده بود که از بس خودش آدم بدیه به من باج میده که بهش حرفی نزنم ...
قضاوت های اونا در مورد هم برای من قابل قبول نبود ولی چاره ای نداشتم پدر و مادرم بودن ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar