2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154599 بازدید | 1207 پست

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش پنجم








بابا منتظرم بود چون  قبل از رسیدن من مامان زنگ زده بود و جریان رو گفته بود خودمو آماده کرده بودم که در مقابل سرزنش و مخالفت اون از تصمیمم دفاع کنم ..

ولی یک دستشو گذاشت روی شونه ی منو بادست دیگه اش یک مقدار پول گذاشت توی جیبم و گفت : اگر بگم نرو فایده ای داره ؟ 

گفتم بابا نمی تونم طاقت بیارم شما جای من بودین چیکار می کردین ؟ من اومدم اجازه بگیرم ..

خندید و گفت : ای پسر جان چی به تو بگم ؟ پس خودمو سبک نکنم و اجازه بدم هان ؟ راستشو بخوای منم نگران اون دختر هستم ولی از دست تو چه کاری بر میاد ؟ می دونم که آرامش ازت گرفته شده ولی رفتن تو بی فایده اس من می دونم ..... ؛؛ چی بگم والله ؟....برو بسلامت ,, ببینم چیکار می کنی .. 

مرتب با ما تماس بگیر من باید از حال تو با خبر باشم وگرنه کلاهمون میره توی هم ..شنیدی ؟ امیر زنگ نزنی گوشت رو می کشم ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش ششم








بیا سوار شو خودم ببرمت تا کرایه های رشت از اونجا راحت تر میری تهران ..

با هم راه افتادیم ...و بابا یک لحظه رو برای سفارش هاش از دست نمی داد ...و می گفت : همون جا جلوی ترمینال میدون آزادی نگه می داره از هر کس بپرسی بهت میگه مسافر خونه کجاست اول جابجا بشو بعد برو سراغ لاکو ؛؛به یکشب چیزی نمیشه..

بی پول نمونی محتاج کسی نشی ..

فورا به من خبر بده برات حواله می کنم ..امیر جان پسرم خبر بگیر و برگرد سال تحویل اینجا باشی ها ما رو چشم انتظار نزاری ...

و بالاخره  رسیدیم به کرایه های رشت ..هنوز پیاده نشده بودم که یکی از دوست هام که اونم با قایقش مسافر می برد مرداب ؛؛ و بچه ی آبکنار بود در حالیکه میومد جلو دستشو بلند کرد وداد زد  گفت : امیر؛؛ وایسا کارت دارم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش هفتم








با هم دست دادیم و گفتم : چی شده چیکارم داری من عجله دارم ..

گفت : داداش سید هاشم جریان اون دختر رو که تو پیدا کردی به من گفت از صبح دنبالت می گشتم رفتم در خونه تون مادرت گفت اینجا پیدات کنم ...

باید یک چیزی بهت بگم .. 

گفتم: تو چیزی می دونی ؟

 گفت : نه ولی  چند ماه پیش صبح که رفتم سراغ قایقم نبود ...

گفتم : چند ماه پیش ؟ دقیق بگو مهمه ,, چند ماه پیش منظورت کی هست ؟

 گفت فکر کنم هنوز تابستان بود ..درست یادم نیست ولی توی شهریور بود  ...

گفتم : خوب حرف بزن  ..

گفت : والله قایق نبود ..خیلی گشتم تا چند روز بعد اونو خیلی دور توی مرداب پیدا کردم  ,, بدون موتور و شکسته و داغون توی مرداب ..

گفتم : مرد حسابی این همه من پرس و جو کردم مرده بودی حرف بزنی؟ ..

گفت آخه مگه من کف دستم رو بو کرده بودم؟ .. قایق که خراب شد رفتم نور  پیش شوهر خاله ی خودم کار کردم ...پرورش ماهی داره ..تا پول برای تعمیر قایق جمع کنم می موندم اینجا چیکار ؟ 

ولی همه خبر داشتن  ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش هشتم








گفتم : ای خدا ؛؛ اینهمه ما پرسیدیم هیچ کس به ما چیزی نگفت ...

بابا اومده بود به حرفای ما گوش می داد ..گفت : چرا به پلیس خبر ندادی ؟ 

گفت : سلام ..خوبین ؟ خبر دادم به خدا ... بهشون گفتم قایقم گمشده ...آخه خودتون که می دونین از این چیزا زیاد پیش میاد چند بار تا حالا پلیس اینجور آدم ها رو گرفته ؟ کاری نمی کنن که؛؛  فقط علافیه ...آخرم خودم قایق رو پیدا کردم ...

بابا گفت: امیر تو برو من با این دوست تو میرم کلانتری خبر میدم ...

فکر می کنم یکی از معما ها حل شد پلیس به وکیل گفته بوده که قایق گمشده ...چرا به ما نگفت ؟

 باید بفهمم ..تو سوار شو برو من پیگیر میشم ...

من راه افتادم بدون اینکه بدونم می خوام چیکار کنم و چطوری می تونم به لاکو کمک کنم ...حتی به شهری میرفتم که برام نا آشنا بود فقط یکبار اونم زمانی که پنج سال داشتم اونجا رو دیده بودم ...

مثل کسی بودم که بدون اینکه شنا بلد باشه می خواد خودشو بندازه وسط دریا ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش نهم








به رشت که رسیدم از یک تلفن همگانی زنگ زدم ..

اما یک مرد جواب داد و فورا قطع کردم ...دوباره سوار کرایه های تهران شدم و ساعت یازده رسیدم تهران ....

دور میدون آزادی دوباره زنگ زدم ..

این بار خودش گوشی رو برداشت و گفت : الو ؟ گفتم : لاکو خودتی منم امیر رسیدم تهرانم ..

خیلی آهسته گفت : من حاضرم بیا سر همون خیابونی که بهت گفتم ..الان دیگه نمی زارن ماشین  وارد خیابون ما بشه ..تو بیا من اونجا منتظرتم ..

گفتم : لاکو این وقت شب بهتر نیست  نیام ؟  صبح اول وقت پیش تو باشم ؟  ..

گفت : امیر خیلی مهمه ؛باید تو رو ببینم ..دیگه نمی تونم حرف بزنم سر مهستان منتظرتم ..

راستش دلم به اندازه تمام این دنیا براش تنگ شده بود و اصلا فکر نمی کردم بتونم شبونه اون ببینم ..

یک تاکسی رد می شد داد زدم شهرک غرب در بست ..

فورا زد روی ترمز و یک دنده عقب گرفت و گفت بیا بالا ..نشستم جلو ؛؛  پرسید  : کجای شهرک غرب ؟

 گفتم خیابان مهستان ..سر خیابون پیاده میشم ..

گفت : بچه ی شهرستانی؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش دهم









گفتم : بله انزلی ...

گفت : اون طرفا ؟

 گفتم : منظورتون رو نمی فهمم ..

گفت : خونه ات اونجاس یا مهمونی ؟ 

گفتم : بازم نمی دونم سوال شما برای چیه ؟ ولی مهمونم ...

گفت : تو با از ما بهترون چیکار داری ؟ 

گفتم : خونه ی یکی از آشناهامونه ...

نگاهی به من انداخت و گفت : خوش به حالت؛  یکی از اون ؛؛از ما بهترون آشنای آدم باشن نون آدم توی روغنه ...

گفتم :  از ما بهترون ؟ اینطوری که شما فکر می کنی نیست ....

دیگه به سوال هاش جواب ندادم  و ساکت شد ....

شب بود و خیابون ها خلوت و اون با سرعت میرفت و من دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نمی دونستم چی در انتظارمه ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش یازدهم








و مدتی بعد ؛ وارد خیابون هایی شد که از خونه های اونجا منظورشو از جمله ی از ما بهترون فهمیدم ...

پرسیدم خیلی مونده ؟ 

گفت : نه الان می رسیم ..

پرسیدم چقدر میشه ؟ 

گفت : سی تومن ..

گفتم : یا خدا ..من از انزلی تا اینجا سی تومن ندادم چیه ؟ فکر کردی بچه ی شهرستانم ؟یا مایه دار؟ هر چی دلت خواست گفتی ..

حالا بگو چقدر ؟ پیچید توی یک خیابون دیگه و گفت : تو نرخ دستت نیست کرایه ها گرون شده از ساعت ده به بعدم بالا میره در بست گرفتی داداش ...

من چشمم افتاد به لاکو که با یک ساک سر خیابون ایستاده بود ...

با هیجان گفتم : نگه دار ..نگه دار ..

راننده فورا زد روی ترمز ...

لاکو با عجله اومد و در ماشین رو باز کرد ونشست عقب و  گفت : سلام امیر ...آقا برو من بهت میگم کجا بری ..زود تر برو ..





 ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش اول








 من غافلگیر  شده بودم و  نمی تونستم چی بگم  راننده هم هاج و واج ما رو نگاه می کرد و از من پرسید : آره برم ؟  ..

گفتم : لاکو چی داری میگی کجا بریم ؟ درست نیست به خدا صبر کن من درستش می کنم ...در واقع فکر کردم می خواد با من فرار کنه ..

گفت : بهت میگم برو آقا دارم از ترس میمیرم ...الان دیگه ممکنه فهمیده باشن من از خونه اومدم بیرون ...

امیر ببخشید که تو رو  در جریان  نذاشتم ولی باور کن نمی تونستم بمونم ..من همه چیز رو یادم اومده برای همین امنیت ندارم ..

گفتم : یادت اومد کی تو انداخته توی مرداب ؟ 

گفت : برات تعریف می کنم همه چیز رو میگم ..

از ماشین پیاده شدم و رفتم عقب و کنارش نشستم  و گفتم : لاکو نکن این کارو درست نیست ممکنه پشیمون بشی ...

گفت : آقا برو قیطریه بلوار کاوه , تو رو خدا زود تر از اینجا دور شو ..

گفتم :قیطریه ؟ چرا  اونجا ؟ بگو   کجا داریم میریم ؟...

گفت : خونه ی بابام ..

گفتم : نمی فهمم مگه بابات اینجا نیست ؟گیجم نکن چی داری میگی ؟  

گفت : نه ؛ نیست ...بهش نگاه کردم پریشون و در مونده به نظرم رسید ..توی نور کمرنگ چراغ های بیرون کاملا معلوم بود که گریه کرده ...






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش دوم 






گفتم : این همه اضطراب برات خوب نیست ...تو حامله ای ...باشه بریم آقا ....

وقتی ماشین راه افتاد بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن و گفت : از خودم بدم میاد ..از این بچه بدم میاد ..

امیر باور کن اگر تو نبودی خودمو می کشتم ...تو نمی دونی چه بلایی سرم آوردن ....چرا این دنیا اینقدر بی رحمه ..یکی نباید به داد دل من برسه ؟ 

مجبور بشم تو رو توی درد سر بندازم ؟  حال و روزم رو ببین ..کم شما ها رو اذیت کردم ؟ ..

گفتم : صبر داشته باش من دیگه اومدم لازم باشه مامان و بابام هم حاضرن بیان بهت کمک کنن ..تو خودت گفتی ما خانواده ی تو هستیم ...

گفت : صبر در مقابل چی امیر  ؟ 

من دیگه بدبخت شدم زندگیم تباه شده ...تو می فهمی من چی میگم ؟ نه  چون خوشبختی ..

هر چی باشه من برای خانواده ی تو غریبه ام ..ولی حاضرم همه چیزم رو بدم جای سمیرا باشم ..

راننده با کنجکاوی از توی آینه ما رو نگاه می کرد ...و گفت : آقا برای ما درد سر نشه ..

گفتم : نه ما به شما چیکار داریم ؟ 

گفت : همه ی وکیل وزرا اینجا ها زندگی می کنن نکنه این خانم هم دختر یکی از این ها باشه ....گفتم : نه آقا نیست ..دیدی که داریم میریم خونه ی پدر ایشون ...








برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش سوم 






احساس کردم بهم نیاز داره و چقدر دلم می خواست بغلش کنم ...

آهسته دستم رو بردم جلو و دستشو که روی ساکش بود گرفتم ...

هم دلم براش تنگ شده بود هم اینکه خواستم دلداریش بدم ...

اونم دستم رو محکم گرفت و با حالتی در مونده نگاهم کرد  ...آخ که چقدر دلم برای اون چشمها تنگ شده بود ... و در حالیکه لبشو گاز می گرفت گفت : امیر می دونی تو بهترین اتفاق زندگی منی ..و فکر می کنم منم بدترین اتفاق زندگی تو ...

روزگار اینطوریه همیشه یکی قربانی یکی دیگه میشه ...و گریه اش شدید تر شد و سرشو گذاشت روی شونه ی من ....

گفتم : این حرفا رو نزن ..حالا بگو پدرت از اینکه من برم خونه اش ناراحت نمیشه ؟ 

گفت : نه نگران نباش ..

گفتم : مامانت نمی فهمه ما اونجایم ؟ چرا به من نگفتی یکراست برم اونجا ؟

 گفت : چرا ،، می فهمه چون خودم همین امشب بهش میگم؛؛  منتظر بودم تو بیای؛؛ آخه  از اومدنت  مطمئن نبودم تنهایی نمی تونستم از پس اونا بر بیام ..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش چهارم






لاکو ساکت شد ,,و همینطور که سرش روی شونه ی من بود و دستش توی دست من بود چشمش رو بست ..

برای من این حس که پناهگاه کسی باشم که دوستش دارم عالی بود اما  ...

دلم براش می سوخت و از اینکه اومده بودم از خودم راضی شدم ..و تصمیم گرفتم با جون و دل هر کاری از دستم بر میومد براش انجام بدم ... 

اما از جهتی خدا رو شکر کردم که پای شوهر مادر در میون نیست و اون پدر داره ؛ چون از وقتی مامان و سمیرا اینو گفته بودن اعصابم خرد شده بود و مدام بهش فکر می کردم .... ولی خیلی زود فهمیدم که اصلا ماجرا اون چیزی که من فکر می کردم نیست ...

تاکسی جلوی یک خونه با یک در قدیمی نگه داشت ..و لاکو فورا پیاده شد ..

منم کرایه ی تاکسی رو دادم و دنبالش رفتم؛  

 کلید انداخته بود توی قفل  و با در آهنی قدیمی که به سختی باز می شد کلنجار میرفت  ...

گفتم بده به من بازش کنم  زنگ نزنیم ؟ خواب نیستن ؟ 

نگاهی به من کرد و گفت : بزار بریم تو خودت  همه چیز رو می فهمی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش پنجم 







وارد یک حیاط بزرگ و باغ مانند شدیم ..حوضی خالی از آب و پر از برگهای خشک شده و باغچه های بهم ریخته ولی سر سبز ...

یک خونه ی ویلایی و قدیمی ..مثل اینکه مدت ها بود کسی اونجا زندگی نمی کرد اما چراغ حیاط و یکی از اتاق ها  روشن بود ....

گفتم : لاکو تو رو خدا حرف بزن اینجا واقعا خونه ی پدر توست ؟ 

بدون اینکه برگرده به راهش ادامه داد و منم دنبالش میرفتم ..از دو تا پله ی کوتاه بالا رفت و یک ایوون کوچیک و یک میز و چهار صندلی خاک گرفته ....توجه منو جلب کرد ..

دستگیره رو فشار داد و وارد شد ...

چراغ هال رو روشن کرد ..ساک ها رو گذاشتم کنار دیوار ...

لاکو  صدا زد فائزه خانم ؟ من اومدم ..

یک خانم مسن خواب آلود از توی اتاق اومد بیرون و گفت : سلام خانم ..و رو کرد به منو ادامه داد خوش اومدین ..

لاکو گفت : خوابه ؟






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش ششم 






گفت : نه ,چشمش بازه ؛؛  می دونست شما میای نخوابیده چشم براهه ..

لاکو رو کرد به منو گفت : بیا با بابای من آشنا شو ..

در اتاق باز بود ..مردی رو دیدم با موهای کاملا سفید و لاغر روی تخت به پشت خوابیده بود و به سقف نگاه می کرد ..

لاکو رفت جلو و گفت : بابا امیر اومده ..همون که بهت گفتم ..اومده بهم کمک کنه دیگه نگران نباش ..اینطوری خوبه ؟ خیالت راحت میشه ؟ 

مرد یک بار پلک زد ...

گفتم : سلام ..ولی عکس العملی نشون نداد ..

لاکو گفت : اون هفت ساله که همینطوری خوابیده ..بی حرکت فقط هر وقت دلش بخواد یک پلک می زنه ..

ولی بدبختی اینه که نمی دونم متوجه میشه یا نه شایدم همه چیز می فهمه ..

نمی دونم خدا یک وقت هایی چرا با آدماش  این کارو می کنه ...گاهی آرزو می کنم بمیره و راحت بشه و اینقدر عذاب نکشه ..

ولی بازم می ببینم که همین آدم تنها کسی هست که به حرف های من گوش می کنه  ..با اینکه حتی نمی فهمم کی خوشحاله و کی ناراحت ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش هفتم 








فائزه خانم اومد دم در اتاق و گفت : سوگند خانم غذا رو کشیدم تشریف بیارین ....

پرسید بابا چیزی خورده ؟

 گفت : بله همون که دکتر اومد سندشو عوض کرد همونی که  گفته بود بهش دادم امشب خوب غذا خورد ..

نمی دونستم چی بگم به هر حال با پدر لاکو روبرو شده بودم  ..

آروم گفتم : نگران نباشین قربان من اگر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم ..

با اینکه هنوز نمی دونم چه کاری هست ....

لاکو گفت : خودتو خسته نکن؛ بیا شام بخوریم ..

گفتم : تو گفته بودی شام آماده کنن ؟ 

نفس عمیقی کشید و گفت : بشین یک چیزی بخوریم بعد حرف می زنیم ...

نگاهی به میزی که چیده شده بود  انداختم یک دیس پلو و یک ظرف خورش قیمه و یک سبد سبزی خوردن و یک پارچ آب ... 

روی یک صندلی نشستم و گفتم : من اول باید به خونه زنگ بزنم نگرانم میشن ...




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش هشتم 





گفت : آخ راستی ..من دو تا خط موبایل خریدم که راحت با هم در تماس داشته باشیم ...بزار بیارم با گوشی خودت زنگ بزن ..

روشنش نکردم ترسیدم زنگ بخوره و مامان بفهمه  ...

گفتم : نه من گوشی که تو خریده باشی نمی خوام ..

گفت :این چه حرفیه  امیر ؟  تو هر بار به من پول دادی گرفتم؛  هر چی در میاوردی خرج من می کردی یکبار باهات تعارف نکردم یادت نیست ؟ 

مگه من یادم میره هر روز با یک دبه شیر میومدی خونه چون می دونستی من دوست دارم ..برام لباس خریدی اونم چقدر زیاد تا مجبور نشم لباس سمیرا رو بپوشم ..

برای بچه ....

به اینجا که رسید صدای زنگ تلفن خونه بلند شد ..

لاکو رنگش شد مثل گچ دیوار    و به فائزه خانم گفت : بهش بگو اینجام ؛؛ صبح خودم زنگ می زنم نمی خوام الان باهاش حرف بزنم ..

گوشی رو بر داشت و گفت : الو ..سلام خانم ..بله اینجان ...تازه رسیدن ..صدای مادر لاکو تبدیل شد به جیغ هایی که باور کردنی نبود ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش نهم 






گفت : گوشی رو بده بهش ...بهت میگم بده بهش ...لاکو در حالیکه آشکارا  می لرزید چند بار سرشو به علامت نه تکون داد ...

فائزه هم دستپاچه شده بود و با اشاره التماس می کرد دوکلام حرف بزن ...ولی لاکو زیر بار نرفت ..

بالاخره گفت : سوگند خانم تا رسیدن خوابیدن گفتن صبح خودم زنگ می زنم  .....

صداشو بلند تر کرد وبا فریاد های دلخراش  گفت : بهش بگو صبح ساعت هشت اینجا نباشه اون خونه رو آتیش می زنم ؛ دختره ی احمق , اگر سر ساعت اینجا نباشه من می دونم و اون ..بهش بگو اعصابم رو خرد کردی ؟ 

باشه اعصابت رو خرد می کنم ؛؛ حالا ببین چطوری حسابت رو می رسم ...

و تماس رو قطع کرد ..

فائزه در حالیکه گوشی توی دستش مونده بود گفت : سوگند خانم شما که اونو می شناسی چرا اینطوری می کنی ؟  

بهتر بود باهاش حرف بزنی دوباره یک کاری دستمون میده ...







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش دهم 






گفت : این بار نمی تونه ؛  من اونو آتیش می زنم ..و در حالیکه سعی می کرد  خودشو کنترل کنه تا من بیشتر ناراحت نشم گوشی ها رو از کیفش در آورد و روشن کرد و بعد  یکی رو داد به من و گفت : با این زنگ بزن تا شماره ی تو رو داشته باشن راحت باهات تماس بگیرن ..

قلب منم داشت تند می زد استرس بدی بهم وارد شده بود ولی به روی خودم نیاوردم بعد  نشست کنار من ...

شماره خونه رو گرفتم در حالیکه فکر می کردم ممکنه خواب باشن با اولین زنگ مامان گوشی رو بر داشت و گفت : الو بفرمایید ..

گفتم : مامان جان منم ..خواب نبودین 

با  بغض گفت : الهی مادر به فدای سرت بشه ..امیرم؛؛ کجایی ؟ سالمی ؟ رسیدی ؟ حالت خوبه مادر ؟..لاکو رو دیدی ؟ 

گفتم : آره مامان همه چیز روبراهه الان لاکو پیش من نشسته سلام می رسونه خونه ی بابای لاکو داریم شام می خوریم ..

جاتون خالی خورش قیمه درست کردن ...بابا کجاست ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکا

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش یازدهم 






گفت : آوو پس چی شد ؟ مشکل لاکو حل شد ؟تو می تونی برگردی ؟ تو حلش کردی ؟ به این زودی ؟  

گفتم :مامان ؟ چی داری میگی من یکساعت نیست که رسیدم چی رو حل کردم؟ .. صبح دوباره زنگ می زنم این شماره ی موبایل دست منه هر وقت خواستین می تونین با من تماس بگیرین ..شماره اش افتاده روی تلفن ؟

 سمیرا گفت : امیر حالت خوبه ؟ مامان فکر می کنه پسرش سوپرمنه .....به لاکو سلام برسون ...بگو دلم براش تنگ شده ..

آره شماره افتاده .من نگاه کردم .امیر موبایل از کجا آوردی ؟ 

مامان گفت : اووو برو کنار حرف مفت می زنی موبایلش کجا بود؟ ....باشه امیر جان برو استراحت کن صبح زنگ بزن بابات خوابه من و سمیرا بیدار موندیم تا از تو خبری بشه ...

بده به لاکو باهاش حرف بزنم گفتم : الان نمی تونه حرف بزنه دیر وقته باشه فردا ...

شب به خیر به بابا و ننه هم سلام برسون ...







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش دوازدهم 







گوشی رو که قطع کردم لاکو گفت : نمی دونی دلم براشون چقدر تنگ شده من این شش ماه واقعا مزه ی زندگی رو چشیدم ....

شما توی بهشت زندگی می کنین با اون صفا و مهربونی ..دلم برای اونجا پر می کشه ....خوب برات بکشم یا خودت می کشی ؟ 

گفتم : مامان هم یک چیزایی برام گذاشته بود توی ساکم ..ولی اونقدر دلم برای تو شور می زد که اصلا دست بهش نزدم ..

از جاش بلند شد و گفت : می تونم درِساکت رو باز کنم ؟...

گفتم آره همون رو گذاشته ...

اونشب من خورش قیمه خوردم و لاکو با اشتها از کوکوی مرغی که از شب قبل مونده بود و  مامان برام لای نون ساندویج کرده بود... 

 بعد بلند شد و به من گفت بیا اتاقت رو نشون بدم ..

گفتم : لاکو باید حرف بزنیم من گیج شدم نمی دونم برای چی به من گفتی بیام ؟

 می خوای چیکار کنی ؟

 گفت : خوابت نمیاد ؟

 گفتم : نه اصلا ..

گفت :پس  با من بیا ..در حالیکه میرفت به طرف در حیاط گفت : فائزه خانم یک چیزی بیار من بپوشم سردمه یک دستمالم روی اون صندلی ها بکش بعدشم  شما دیگه برو بخواب ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_پانزدهم- بخش سیزدهم






با هم رفتیم توی حیاط ..

گفتم اگر سردته چرا اومدی  بیرون ؟

 گفت : سقف منو خفه می کنه ..دلم هوای آزاد می خواد ..یادته گفتی دوست داری بال در بیاریم و پرواز کنیم ؟ من الان اون حس تو رو دارم ...کاش می شد ...تو سردت نیست ؟ 

گفتم نه من کتم گرمه هر طوری تو راحتی ...

روبروی هم نشستیم و در حالیکه شال پشمی که فائزه خانم آورده بود دورش جمع می کرد گفت : ببخشید یک چایی هم به ما میدی ؟ 

گفت : چشم خانم حاضره الان براتون میریزم ...

بعد به صورت من خیره شد و  با یک لبخند تلخ گفت : امیر ممکنه بعد از شنیدن زندگی من بزاری بری ..همین الان میگم به جون خودت قسم ناراحت نمیشم ..تو می تونی انتخاب کنی ..

گفتم : بگو من وقتی عاشق تو شدم انتخابم رو کردم ..خودت می دونی چقدر دوستت دارم ..

گفت : امیر تو دیوونه ای ...ولی برای اینکه واقعیت رو بدونی من باید خیلی برم عقب .....

گفتم : گوش می کنم بگو ...

گفت : باشه سعی می کنم خلاصه بگم ...



ادامه دارد 




👈👈هر گونه کپی بدون نام نویسنده حرام است👉👉








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون دوست مهربونم😘

خواهش میکنم عزیزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792