2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154599 بازدید | 1207 پست

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

معصومه گلم خودتم اینحا داستان رو میخونی یا کانال؟؟فکر کنم امروز اولین نفربودم اینجا داستان وخوندم😆

عزیزم منم همین جا میخونم همین الان خوندم اتفاقا 😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
عزیزم منم همین جا میخونم همین الان خوندم اتفاقا 😍

ه

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش اول






 نامه رو خوندم با اینکه باعث شد یکم آروم بشم  ؛ ولی نمی دونم چرا دلم برای لاکو شور می زد ..

گفتم : سمیرا دلم گواهی میده که اتفاق بدی برای لاکو افتاده و نمی دونم چرا زیاد به مادرش اعتماد نداشتم ..

برای همین زبونم بند اومده بود نمی دونستم چی بگم ؟ به خدا اگر خاطرم جمع بود که از این به بعد لاکو به خوبی زندگی می کنه آروم می شدم ولی این حس رو ندارم ...

یک مرتبه در اتاق باز شد  مامان اومد تو و گفت : منم همین فکر رو می کنم ..

سمیرا گفت : مامان ؟؟ تو گوش وایساده بودی ؟ گفت : نه بابا الان رسیدم به خدا ؛؛ باور کن ..امیر گوش کن چی میگم ..منم مادرشو اونی که باید باشه و خیال منم راحت کنه ندیدم ..یک کاسه ای زیر نیم کاسه هست ...

نمی دونم چرا ؟ ..یک چیزی به من میگه مادره از بیشتر جریان خبر داره ..ندیدی گفت باید حساب کسانی رو که این بلا رو سر بچه ی من آوردن برسم؟ ...

یعنی ..لابد یک چیزی می دونه که میگه ..حتی وکیلش گفت : امشب بمونیم من تحقیق کنم ..اون گفت اول باید بریم تهران ؛ برمی گردیم ..







داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش دوم 






سمیرا گفت : نه بابا هر چی باشه دخترش بود خوبی اونو می خواد ...

مامان گفت : می دونم اینو می فهمم ؛من که نمیگم بد اونو می خواد ولی توی این جریان با ما رو راست نبود ..

اول اینکه از پدر لاکو حرفی نزد فقط گفت داری ..دوم اینکه مدام حرف تو حرف میاورد و دستپاچه بود زود تر از اینجا بره و جواب سئوال های ما رو نمی داد ...

حتی بابات ازش پرسید گزارش های پلیس رو از کلانتری گرفته یا نه ..به خدا جواب نداد انگار نشنیده ...

سمیرا گفت : خوب خانم مارپل شما فکر می کنی برای چی جواب نداد ؟ 

گفت : والله منم نفهمیدم ..ولی اگر من مادر لاکو بودم از هیچی نمی گذشتم تا بفهمم چی بسر دخترم اومده ..

کم نیست که آدم یک مرتبه دخترشو بی خود بی جهت بار دار ببینه ...

سمیرا گفت : لاکو که یادش نمیاد شاید دوست پسری ؛چیزی داشته و مادرشو می دونه که کار اون بوده ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش سوم 






مامان گفت :نه ؛ نه : فکر نمی کنم .. خُلق آدم ها رو نمیشه عوض کرد ..حتی با فراموشی ..

لاکو اینطور دختری نبود من خیلی امتحانش کردم نجیبه ..اهل این کارا نیست ..رفتار هر کسی نشون میده ..اصلا بی پروا نبود پر رو نبود ..

برای کسی لوندی نمی کرد ..نه اون دختر خوبیه هر چی هست زیر سر مادرشه ..حالا ببین ؛ من نگفته باشم  ...

و یک خنده ی بلند کرد و به شوخی ادامه داد ...فکر می کنم باباتم یک چیزایی حس کرده بود که  سر گذاشت به کوه و بیابان ..

من از چهره ی اون خواندم که ناراضی بود اولش فکر کردم به خاطر رفتن لاکو اینقدر حالش بده ولی حالا که فکرشو می کنم به نظرم برای همین بود ..

پرسیدم ننه چی میگه اونم مثل شما فکر می کنه ؟

 گفت : نمی دونم رفته توی فکر و توی اتاق نشسته با روسریش ور میره اوقاتش خیلی تلخه ...جرات نکردم بهش نزدیک بشم ...

سه تایی بهم نگاه کردیم بدون اینکه حرفی بزنیم با سرعت از پله ها پایین رفتیم ...

و در یک چشم بر هم زدن دور ننه  نشستیم ..با تعجب با لحجه ی غلیظ گیلگی پرسید: چی شده مثل اینکه همه دیوانه شدن ..

دستشو گرفتم و پرسیدم : ننه شما نظرتون در مورد مادر لاکو چی بود ؟ هر چی فهمیدین به ما بگین ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش چهارم 







سمیرا گفت : آره برامون خیلی مهمه ...

ننه گفت : لاکو رفت؛؛؛  از اینجا به بعد به ما مربوط نمیشه ..

با حدس و گمان کاری از پیش نمی بریم بهتره صبر داشته باشم تا ببینیم چی می خواد پیش بیاد ..اختیار لاکو دیگه دست ما نیست ...

ولی باید براش دعا کنیم ..

من اون لاکو ی زیبا رو به اندازه فرزند خودم دوست دارم نگرانشم ..

اما دیگه کاری از دست ما ساخته نیست ...

مامان گفت : ننه ما هم برای همین از شما پرسیدیم در مورد مادرش نظرتون چیه ؟ نگاهی عاقلانه به مامان انداخت و گفت : فریبا؟ چیزی که تو می فهمی,, از چشم من دور می مونه ؟ ..خدا به خیر بگذرونه برای لاکو ...گفتم : من باید برم تهران آدرس خونه ی اونا که داریم ..حتی شده از دور مراقب باشم این کارو می کنم ..ننه گفت : بشین سر جات امیر ..تو هیچ کاری نمی کنی ....گفتم : نمی تونم دست روی دست بزارم در حالیکه دلم شور می زنه ..گفت : گوش بگیر ببین چی میگم ؛ صبر می کنیم ؛؛ لاکو الان می دونه که ما بفکرش هستیم و حاضریم بهش کمک کنیم ..من می دونم اگر کمک بخواد به ما پناه میاره اونوقت ما هم بیکار نمی مونیم ...اما شاید ما غلط فهمیده باشیم بی خودی که نمیشه دخالت کرد ؛








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش پنجم 







اونشب خونه سکوت و کور شده بود و تنها  امید بود که گاهی سر و صداهایی از خودش در میاورد و کسی رغبت به حرف زدن نداشت ...بابا دیر وقت اومد و همه نگرانش شده بودیم که تا اون موقع شب کجا رفته بود ..وقتی برگشت هنوز  اوقاتش تلخ بود ..مامان که جرات نکرد ازش چیزی بپرسه ولی ننه گفت : پسر جان به من بوگو از چی این همه ناراحتی ؟ از رفتن لاکو که نیست؛؛ چون تو همینومی خواستی ...کجا بودی تا حالا ؟ بابا گفت : امیر بیا اینجا باید حرف بزنیم ..گفتم : چشم بابا , و خودش نشست کنار پنجره و سیگارشو روشن کرد ...همه کنجکاو شدن و منتظر که بببین چی می خواد بگه ...چند تا پوک محکم زد و فوت کرد بیرون و گفت : رفته بودم آبکنار ...من یک بار دیگه هم رفته بودم ..ولی چیزی دستگیرم نشده بود ..اون بارم شب بود و کسی چیزی ندیده بود ..ولی امشب وقتی وکیل اون زن ..مادر لاکو رو میگم پرسید آبکنار کجاست مادرش هیچ عکس العملی نشون نداد ...می دونین یک چیزی این وسط منو اذیت می کنه ..اصلا وکیلش از کجا می دونست که لاکو رو نزدیک آبکنار از آب گرفتیم ..ما که چیزی نگفتیم ...من اگر پدر اون دختر بودم اقلا می پرسیدم اونجا کجاست و ممکنه چه سر نخی به دست ما بده ...انگار فقط اومده بود دخترشو ببره در حالیکه این اتفاق اینجا افتاده ..یا نمی دونم شاید من اشتباه می کنم ..منی که هیچ نسبتی با لاکو ندارم ..همون موقع تحقیق کردم ...




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش ششم 








سمیرا گفت : خوب بابا خودش که گفت : اول می خواست بره تهران که حساب کسی رو که ....این بلا رو ...آهان شما میگین مادرش یک چیزایی می دونست ؟ بابا گفت : دقیقا آفرین ..مادرش احتیاجی به این پرس و جو ها نداشت ..اون پریشون بود چون یا حدس می زد یا می دونست که تقریبا جریان چی بوده ؛؛ گفتم : شما امشب رفتین آبکنار چیزی دستگیرتون شد ؟ گفت : نه همه رفته بودن خونه هاشون رفتم پیش شوهر عمه ات؛؛ سید هاشم ..بهش جریان رو گفتم و ازش خواستم فردا از همه بپرسه چیز مشکوکی دیدن یا نه ....گفتم : من فردا میرم ..گفت : باشه تو برو ولی کسی رو از قلم ننداز از همه بپرس ...یک چیز دیگه هم منو ناراحت کرد و نتونستم حرفی بزنم و اونم جریان پدر لاکو بود ..اگر داره چرا نیومده دخترشو ببینه ..اگر نداره چرا گفت داره اونم با اون دستپاچگی ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش هفتم 







سمیرا گفت : من یک حدس می زنم ..فکر می کنم مادرش شوهر کرده و این کارم , ...منظورم همین که لاکو حامله شده کار اونه ..

مامان گفت : اتفاقا منم همین فکر رو کردم و می دونم درسته ....مادرش شوهر کرده دختر طفل معصوم رو سپرده به اونو رفته کانادا ..خوب حتما برای همین لاکو فراموشی گرفته و نمی دونسته چی بسرش اومده ..ننه گفت : پیش داوری نکنین ..ما هنوز نمی دونیم واقعیت چیه ؛؛ مادر هیچوقت بد بچه اش رو نمی خواد ...

با اینکه می دونستم ننه حرفش درسته بازم شب بدی رو گذروندم اینکه نمی دونستم چی به روز اون اومده و از این به بعد چی می خواد بیاد؛؛ فکرم رو سخت در گیر کرده بود ..اما غم بزرگم این بود که نکنه دیگه نتونم اونو  ببینم ...

یک هفته گذشت نه از لاکو خبری شد و نه کسی توی آبکنار چیز مشکوکی دیده بود که سر نخی به ما بده ..دست و دلم به کاری نمی رفت همه چیز منو یاد اون مینداخت و صورتش از جلوی نظرم دور نمی شد ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش هشتم 






نمی دونستم نگرانیم به خاطر  دوست داشتن زیاد بود؛  یا واقعا جای نگرانی داشت ..اما روز و شبم رو نمی فهمیدم ..وقتی خبری ازش نشد مامان که اونم مثل من نگران بود و حال و روز منو می دید گفت : اصلا چرا ما زنگ نزنیم خوب نباید حال لاکو رو بپرسیم ؟

و گوشی رو بر داشت و  به شماره ای که مادرش روی کاغذ نوشته بود زنگ زد  ...گوشی رو گرفت جلوی صورتش و  ..گفت : میگه در شبکه موجود نمی باشد ..فکر کنم شماره ی اشتباه به ما داده ..نکنه می خواسته ارتباط ما با لاکو قطع بشه ؟ گوشی رو گرفتم و خودم زنگ زدم ...همون پیام تکرار شد ..ننه در حالیکه به مامان چشمک می زد  گفت : باز زود قضاوت کردین شاید دستپاچه بوده اشتباه شده ..فکر بد نکنین انشالله خودش زنگ می زنه نگران نباش امیر جان لاکو دختری نیست که تو رو بی خبر بزاره ....امید گفت : من خودم دیدم مادرش از اون تلفن هایی داشت که توی کیفشون می زارن ..موبایل داشت خودم دیدم وقتی تازه رسیده بود دم در خونه یکبار در آورد و زنگ زد .. به یک نفر و گفت پیداش کردم الان در خونه شون هستم؛؛ بعدام گذاشت توی کیفش ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش نهم






سمیرا گفت : پس چرا شماره ی موبایلشو به ما نداد ؟ 

مامان گفت : ای ول کنین دیگه ..اصلا به ما چه مربوط ..به خدا اگر تو امیر اینقدر ناراحت نباشی ما هم روزگار خودمون رو می فهمیم بسه دیگه خسته شدم  ..اصلا معلوم نیست چه خانواده ای هستن ...از کی حامله شده ؟ فردا یک بچه ی بی پدر و حروم زاده به دنیا میاره ..ما باید پامون رو از این ماجرا بکشیم کنار ..خدا رو شکر که مادرش پیداش کرد و اونو  با خودش برد ....ای بابا راحت شدیم حالا خودمون ول نمی کنیم ..

همه سکوت کرده بودیم یک حسی بین همه ی ما مشترک بود حسی که نمی تونستم به زبون بیاریم ..اما مامان دلش آروم نبود ؛  یکم فکر کرد وبا نگرانی ادامه داد ..آخیی..پس چرا دلم براش می سوزه ..اون طفل معصوم بی گناه بود من می دونم ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش دهم 








و در حالیکه چشمش پر از اشک شده بود گفت : ننه نظر شما چیه ..بوگو چی فکر می کنی ...ننه با اشاره به من باز یک چشمک زد و گفت : هیچی به ما چه ؟  ما زندگی خودمون رو می کنیم ..انگار اصلا اون دختر اینجا نیومده ..کاسه ی از آش داغ تر که نمی تونیم باشیم ..هر چی باشه مادرش بوده و از ما دلسوز تر ..امیر هم از فردا میره سر کارشو و درس شو می خونه ..خودم براش یک دختر مقبول و خانم پیدا می کنم صبر داشته باشین یک دختری که امیر تا چشمش بیفته هر چی لاکوی توی این دنیا هست فراموش کنه ..

من دوباره اون شماره رو گرفتم و گفتم شاید خرابی از مخابرات باشه ..راه دوره دیگه امکان داره ..ولی تلاشم بی فایده بود و مرتب همون پیام تکرار می شد  ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش یازدهم 






آدرس رو نگاه کردم ..و گفتم : من باید برم پیداش کنم اینطوری نمی تونم دست روی دست بزارم ..تا خیالم راحت نشه زندگیمو نمی فهمم ...

مامان گفت : امیر جان بی خودی خودت رو آوراره نکن شاید این آدرس هم اشتباه باشه چند روز دیگه صبر کن اگر خبری نشد من خودم باهات میام ..قول میدم ...

گفتم : شما کجا می خوای بیای ؟ من میرم خبر می گیرم و بر می گردم ..

گفت : نه ؛؛ نمیشه تو می خوای بری چی بگی ..حالا یک بزرگتر باشه که رو داشته باشی  در خونه ی اونا رو بزنی ..وگرنه بهت شک می کنن و راهت نمیدن ...چند روز دیگه صبر می کنیم ....

و چند روز دیگه گذشت و خبری نشد ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_سیزدهم- بخش دوازدهم 







نزدیک عید بود چهار روز بود بارون میومد و همه جا؛ نم کشیده بود ..  دلم خیلی گرفته بود ...رفتم توی ایوون زیر بارون  به جایی که لاکو همیشه بهش خیره می شد نگاه کردم ...خدایا میگن همه چیز دست توست ..

میگن بی اذن تو برگ از برگ نمی جنبه ....ولی من که بنده ی توام نباید حکمت تو رو بدونم ؟ بهم بگو چرا اون دختر رو سر راه من گذاشتی ؟ چرا من پیداش کردم ؟ چرا عاشقش شدم ؟ و حالا به چه گناهی دارم تقاص پس میدم که اونو ازم گرفتی ؟  من ازت سئوال دارم چطوری می خوای جواب منو بدی ؟..

سمیرا از پایین پله ها بلند صدام می زد و با سرعت میومد بالا  : امیر ..امیر .. لاکو زنگ زده ..زود باش گوشی رو بر دار  با تو کار داره ....




ادامه دارد

کپی بدون نام نویسنده ممنوع







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها سلام ببخشید یه سوال چرا همش سایت مشکل داره روزه همش ارور میده 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش اول







نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم به گوشی تلفنی که توی اتاقم بود...

 با هیجان گفتم : بله ..با صدایی آهسته و دستپاچه  گفت : امیر ؟

 در حالیکه از شدت هیجان نفسم داشت بند میومد  گفتم : جانم ..بگو خودمم ..لاکو چی شده حالت خوبه ؟

حرف بزن ببینم چرا تماس نگرفتی مگه قول نداده بودی ؟

 گفت : امیر به دادم برس جز تو نمی تونم به کسی بگم لطفا بیا ,,کمکم کن ...

بهت احتیاج دارم ..

گفتم : چی شده اول بهم بگو ..

گفت : پشت تلفن نمیشه مامان الان رفته حموم وقت ندارم ...

گفتم : باشه ..باشه ؛چشم ..همین الان راه میفتم ..تو بگو حالت خوبه یا نه ؟ چه اتفاقی برات افتاده ؟

گفت : راستشو بخوای , نه امیر حالم خوب نیست ..می تونی بیای ؟ 

گفتم :  سمیرا اون آدرس رو بده ببینم خونه شون همونه ...

خیلی آهسته گفت : بگو ..

گفتم : پاسداران ؟..






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش دوم









گفت : نه , نه خونه ی ما اونجا نیست ..یادداشت کن ؛

 و آدرس و شماره ی تلفن رو به من داد و ادامه داد موبایلم دارم ولی تو به خونه زنگ بزن اینطوری بهتره ..

 زود خودتو برسون ...نجاتم بده امیر ..من دیوونه نیستم ؛ اما اونا دارن وانمود می کنن که دیوونه شدم ،، ..

می خوان منو بیمارستان روانی بستری کنن ...امیر میای ؟ 

گفتم : کی داره این کارو می کنه مادرت؟ مگه میشه ؟

گفت : امیر الان نپرس نمی تونم توضیح بدم ..فقط بگو میای یا نه ؟ 

گفتم : معلومه که میام ؛؛ آره حتما ؛؛تو مراقب خودت باش همین الان راه میفتم ..

گفت : وقتی رسیدی به این شماره زنگ بزن بهت میگم چیکار کنی , تو بیا شهرک غرب اول مهستان ...و تلفن رو قطع کرد ...

سمیرا از اون بالا داد زد مامان ,, ...

امیر داره میره تهران ...

من فورا یک ساک کوچک بر داشتم و وسایل لازم رو ریختم توش مامان رسید ه بود و گفت: صبر کن امیرجان من یا بابات با تو بیایم تنهایی نرو ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش سوم









گفتم : نگران نباشین اگر لازم شد زنگ می زنم بیاین ..

گفت :امیر جانم الهی مادر فدای سرت بشه  صبر داشته باش , بابات اگر بفهمه قیامتی به پا میشه ,,اقلا تحمل کن تا اون برسه ..

گفتم : بی خبر بابا  که نمیرم اول میرم بندر می ببینمش ..

مقداری پول داشتم اونا رو بر داشتم و گذاشتم توی جیبم ..

مامان گفت : تو رو خدا با این عجله اینطوری نرو ..آخه نمیگی من مادرم دلواپس تو میشم ؟ صورتشو بوسیدم و گفتم : شما دعا کن تا من میرسم بلایی سرش نیومده باشه ..می خوان بیمارستان روانی بستریش کنن ..

حالا شما بگو نباید برم  ؟ 

گفت : خوب بزار منم باهات بیام ..به خدا زود حاضر میشم ..

گفتم: شهر غریب کجا بریم دست و پا گیر من میشی ..تهران مثل اینجا نیست که در خونه ی همه به روی آدم باز باشه ...

مادر لاکو هم که هم شماره و هم آدرس اشتباه داده پس نمی خواسته ما بریم خونه اش ...شما بهم اعتماد کن ..

زنگ می زنم ..و در حالیکه ساکم توی دستم بود از پله ها رفتم پایین ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم







ننه جلومو گرفت و گفت : صبر کن گوش بگیر ..چرا عجله می کنی ؟ بشنین با هم حرف بزنیم ....

گفتم : ننه تاریک میشه زود تر برم به یک جایی برسم ....

امشب لاکو رو  می دزدمش و میارمش اینجا خوبه ننه جونم ...

گفت : امیر لالا  بو؛ این حرفا رو نزن زشته ... داری میری باشه برو ولی یادت باشه همیشه دو راه برای آدم ها هست یکی غلط و یکی درست ...

راه غلط آسون تره ولی عاقبت نداره ؛؛ راه درست رو انتخاب کن ..

مبادا از روی بی عقلی کاری کنی که پشیمونی به بار بیاره و زندگی تو رو خراب کنه ...زندگی هیچکس فقط مربوط به خودش نیست ..

برای هر کاری اول باید اطرافیانت رو در نظر بگیری ...

هر قدمی به اشتباه بر داری دودش توی چشم همه ی ما میره اینو یادت نره ..حالا برو ..

بغلش کردم و گفتم : ننه شوخی کردم معلومه که این کارو نمی کنم ؛؛ 

گفت : هااان امیر خوشی شه ها شوخیش گرفته ؛؛ ...

گفتم : خیلی دوستت دارم ننه ؛؛ به چشم ؛؛حرف های شما رو یادم نمیره ..ممنونم ..

مامان یک بسته خوراکی فورا برای من حاضر کردو  خودش زیپ ساک رو باز کرد ودر حالیکه  به زور توی اون  جا می داد  گفت : سمیرا قران بیار از زیرش رد کنم ..آب هم بیار زود برگرده ....








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792