داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_چهاردهم- بخش سوم
گفتم : نگران نباشین اگر لازم شد زنگ می زنم بیاین ..
گفت :امیر جانم الهی مادر فدای سرت بشه صبر داشته باش , بابات اگر بفهمه قیامتی به پا میشه ,,اقلا تحمل کن تا اون برسه ..
گفتم : بی خبر بابا که نمیرم اول میرم بندر می ببینمش ..
مقداری پول داشتم اونا رو بر داشتم و گذاشتم توی جیبم ..
مامان گفت : تو رو خدا با این عجله اینطوری نرو ..آخه نمیگی من مادرم دلواپس تو میشم ؟ صورتشو بوسیدم و گفتم : شما دعا کن تا من میرسم بلایی سرش نیومده باشه ..می خوان بیمارستان روانی بستریش کنن ..
حالا شما بگو نباید برم ؟
گفت : خوب بزار منم باهات بیام ..به خدا زود حاضر میشم ..
گفتم: شهر غریب کجا بریم دست و پا گیر من میشی ..تهران مثل اینجا نیست که در خونه ی همه به روی آدم باز باشه ...
مادر لاکو هم که هم شماره و هم آدرس اشتباه داده پس نمی خواسته ما بریم خونه اش ...شما بهم اعتماد کن ..
زنگ می زنم ..و در حالیکه ساکم توی دستم بود از پله ها رفتم پایین ..
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم
ننه جلومو گرفت و گفت : صبر کن گوش بگیر ..چرا عجله می کنی ؟ بشنین با هم حرف بزنیم ....
گفتم : ننه تاریک میشه زود تر برم به یک جایی برسم ....
امشب لاکو رو می دزدمش و میارمش اینجا خوبه ننه جونم ...
گفت : امیر لالا بو؛ این حرفا رو نزن زشته ... داری میری باشه برو ولی یادت باشه همیشه دو راه برای آدم ها هست یکی غلط و یکی درست ...
راه غلط آسون تره ولی عاقبت نداره ؛؛ راه درست رو انتخاب کن ..
مبادا از روی بی عقلی کاری کنی که پشیمونی به بار بیاره و زندگی تو رو خراب کنه ...زندگی هیچکس فقط مربوط به خودش نیست ..
برای هر کاری اول باید اطرافیانت رو در نظر بگیری ...
هر قدمی به اشتباه بر داری دودش توی چشم همه ی ما میره اینو یادت نره ..حالا برو ..
بغلش کردم و گفتم : ننه شوخی کردم معلومه که این کارو نمی کنم ؛؛
گفت : هااان امیر خوشی شه ها شوخیش گرفته ؛؛ ...
گفتم : خیلی دوستت دارم ننه ؛؛ به چشم ؛؛حرف های شما رو یادم نمیره ..ممنونم ..
مامان یک بسته خوراکی فورا برای من حاضر کردو خودش زیپ ساک رو باز کرد ودر حالیکه به زور توی اون جا می داد گفت : سمیرا قران بیار از زیرش رد کنم ..آب هم بیار زود برگرده ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar