2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154599 بازدید | 1207 پست

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_یازدهم- بخش نهم 






گفت : من که گفتم ازتون ممنونم ..ولی باید برم تهران و بفهمم جریان چیه ..

سوگند چرا بار دار شده ..اون فقط بیست سال داره ..لطفا شما هم منو   درک کنین خودتون رو بزارین جای من ؛  دارم دیوونه میشم ..نمی دونین توی این مدت چی کشیدم ....

از اون راه دور دستم از زمین و آسمون کوتاه بود ..به من گفتن دخترت مرده ..عزا داری کردم ...وقتی برگشتم تازه فهمیدم که گم شده و قبری نداره ...

الان دوماهه دارم دنبالش می گردم ..وکیل گرفتم ..تا رد پاشو از اینجا پیدا کردیم ..

خدا می دونه تا اینجا رسیدم چی بهم گذشته ..

اونا حرف می زدن و من به لاکو نگاه می کردم ..

اعضای صورتشو مدام حرکت می داد .چشمهاشو تنگ می کرد و گاهی محکم می بست و باز می کرد .مثل این بود که یک چیزی اذیتش می کنه ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_یازدهم- بخش دهم 






با همون حالت پرسید : من شوهر ندارم ؟ 

مادرش گفت : نه عزیزم ..اما اشکال نداره خودم درستش می کنم ...می برمت پیش بهترین دکترا ..اگر نشد میریم کانادا تو  اصلا نگران نباش ..باید بفهمم تو اینجا اومدی بودی چیکار کنی ؟ 

کی تو رو انداخته توی مرداب ..همه رو می فهمم پدر کسی رو که این بلا رو سرت آورده در میارم ...

لاکو پرسید : پدر  چی ؟دارم ؟ 

گفت بله ..داری عزیزم ...لاکو گفت : اونم کانادا بود ؟ ...

مادر لاکو یکم به لکنت افتاد و دستپاچه شد و گفت : نه ؛ بزار سر فرصت همه چیز رو بهت میگم ..

لاکو بلند تر گفت : اگر اینجا بود چرا دنبالم نیومد ؟ چرا گفت مُردم؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_یازدهم- بخش یازدهم 






مادر لاکو سرشو بغل کرد و با حالتی که مثل التماس بود گفت : عزیزم الان وقتش نیست خودم برات توضیح میدم ... حالا برو حاضر شو ..

لاکو گفت : نه من تا نفهمم جریان چیه با شما نمیام ...

مادر لاکو بدون توجه به حرف اون گفت : خوب اگر اجازه بدین ما دیگه زحمت رو کم کنیم ..بازم میگم خواهش می کنم یک مبلغی بفرمایید تا من مدیون شما نباشم ....

ننه که سعی می کرد فارسی حرف بزنه تا اون بفهمه  گفت : اگر می خوای مدیون ما نباشی لاکو رو بده به ما و خودت برو ..

چیز دیگه ای نمی خوایم ..هی پولم ؛پولم نکن ..ما که گدا نیستیم ؛؛ از جون دل لاکو رو دوست داشتیم .. به زور که این کارو نکردیم و منتظر یک آدم پولدارم نبودیم ..بیشتر از اینم به ما توهین نکنین ...






ادامه دارد

هر گونه کپی بدون اسم نویسنده حرام است








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

بچه ها ببخشید تلفنم زنگ خورد نشد بذارم الان گذاشتم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
چي شد عشقولي،؟؟؟ منتظريم بانوي مهربوووون

گذاشتم عزیزم تلفنم زنگ خورد

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
مرسي عزيزمممم ممنون از وقتي كه ميذاريد❤️

خواهش میکنم عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دوازدهم- بخش اول








مادر لاکو که به نظر دستپاچه و عصبی میومد و بیقرار بود  گفت : تو رو خدا ببخشید مادر بزرگ من قصد بدی ندارم ناراحت نشین ..منم گیجم ..

حال و روز خوبی ندارم شما نمی دونین این مدت من چی کشیدم ؛؛ فکر کنین توی یک کشور دور بهم خبر دادن سوگند مرده ...و من برای اقامتم باید شش ماه می موندم ..

تصمیم گرفتش سخت بود که برگردم یا نه ..همش عذاب و درد بود ...اینکه آدم یک دونه بچه داشته باشه و اونو از دست بده و تازه نباشه و ندونه چی بسر بچه اش اومده خیلی ؛خیلی سخته دیگه اعصاب برام نمونده ... 

حالا فکر کنین برگشتم تازه به من گفتن که قبر نداره چون گمشده ..نمی دونین چه شب ها تا صبح گریه کردم ..

هیچی دیگه سرتون رو درد نیارم ..باید برم و تکلیفم رو با اطرافیانم روشن کنم ....و بدون معطلی  روکرد  به من که گوشه ای ایستاده بودم  و ادامه داد  شما گویا سوگند رو از آب گرفتین درسته ؟اسمتون چی بود ؟ 

گفتم : امیر رضا ...بله من گرفتم ؛






داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دوازدهم- بخش دوم






گفت : درست برام تعریف کنین ببینم چطوری بود ؟  چی تنش بود ؟  ..اصلا هر چی یادته به من بگو ..

همینطور که من توضیح می دادم اون وکیل یاد داشت می کرد و با دقت به حرفای من گوش می داد گفت : جای زخم و یا کتک و یا چیزی که نشون بده به زور اذیتش کرده باشن روی بدنش نبود ...

گفتم : نه ؛ ما دقت کردیم فقط صورت و بدنش کبود بود  دور از جون درست شبیه مُرده ها روی آب بود جایی که شاخ و برگ زیادی داشت و مانع می شد لاکو بره زیر آب ..

یک بلوز و شلوار راحتی  تنش بود ...لاکو به مادرش یاد آوری کرد که : همونی که موقع خواب می پوشیدم ؛؛سفید بود و گلهای ریز آبی داشت از تر...تر ..ترکیه..... برام ....آورد...ین ..و با هیجان به من نگاه کرد و ادامه داد امیر من اینو یادمه ..

باورم نمیشه ...الان یادم اومد ...اون روز رو به خاطر میارم  .. ؛ 

مامان ؛؛ شما چند دست لباس برام آورده بودین و اون لباس توی خونه هم جزوش بود موقع خواب می پوشیدم  ...

مادرش گفت : خدا رو شکر عزیز دلم ..فدات بشم کم کم یادت میاد من مطمئنم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دوازدهم- بخش سوم








لاکو گفت : صبر کنین خونه مون  رو هم  یادم اومد ؛ وکیل پرسید ..چطوری اومدین شمال ؟ با کی اومدین ؟

 لاکو سرشو تکون داد و گفت : نمی دونم ...مادر لاکو دوباره از من پرسید : خوب آقا میشه ادامه بدی ؟

 گفتم : زیاد آب نخورده بود نبضش خیلی کند می زد..البته  اینو زنی که همراه من توی قایق بود گفت همون زن بهش تنفس مصنوعی داد من قایق میروندم و یک مرتبه  داد زد نفس کشید ..زنده اس ..

بعدم بردیمش دکتر و اونجا دیگه کبودی صورتش کم شده بود و چون دیر وقت بود آوردیش خونه با اینکه راه میرفت ولی گیج و بی حال بود و مدام سست می شد ...

دیگه حتما بقیه اش رو مامان تعریف کرده ...

وکیلشون گفت : به احتمال زیاد یکی اونو وقتی بیهوش بوده انداخته توی مرداب ..شایدم فکر می کرده مُرده ...باید با یک پزشک مشورت کنیم ..

این خفگی بر اثر آب نبوده چون میگه آب زیادی نخورده  ...سوگند خانم یادتون نیست با کی و چرا اومده بودین شمال ؟

 لاکو گفت : نه ؛ گفتم که ؛؛چرا دوباره می پرسین ؟چیزی یادم نیست ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دوازدهم- بخش چهارم







مادر لاکو بلند شد و همون طور بیقرار گفت : آره باید بفهمیم ؛؛  زود تر باید بریم؛  ..سوگند جان مادر پاشو تا دیر وقت نشده برسیم تهران ...

خوب خانم نمی دونم با زبونی از شما ها تشکر کنم جون دختر منو نجات دادین و شش ماه ازش نگهداری کردین ..و من چقدر شانس آوردم که گیر شما ها افتاد ...

چه آدم های خوبی هستین

 مامان گفت : اصلا یک کاری بکنین شب رو اینجا بمونین ..بزارین لاکو آماده بشه برای رفتن ...

گفت :  نه دیگه زحمت نمیدیم ممنون ..حال و روزم رو که می ببین دارم دیوونه میشه ..قرار ندارم ..

می خوام بفهمم کی این بلا رو سر بچه ی من آورده ....

و دوباره به گریه افتاد و ادامه داد ..آسون نیست دختر بیست ساله ی من حامله اس و من نمی دونم کی این بلا رو سرش آورده ...

ببخشید یک کاغذ و مداد به من بدین آدرس و شماره ی تلفن خودم رو میدم اگر کاری ؛؛ چیزی,, تهران داشتین روی من حساب کنین ..اگرم یک وقت اومدین تهران خونه ی من متعلق به شماست ..

خوشحالم می کنین ..البته حتما بازم شما رو می ببینم ولی الان اجازه بدین که ما بریم ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دوازدهم- بخش پنجم






لاکو آروم لیوان شیرشو از روی میز بر داشت و در حالیکه قطره های اشک از چشمش پایین میومد و به من نگاه می کرد .. اونو تا ته سر کشید ...

و من با بغض سرمو با افسوس تکون دادم و بدون ملاحظه چشم ازش بر نمی داشتم ..می خواستم صورت اونو خوب به خاطرم بسپرم... لاکو از جاش بلند شد ..

در حالیکه شکمش بزرگ شده بود رو کرد به مامان گفت : اجازه میدین چیزایی که برای بچه خریدیم با خودم ببرم ؟

 مامان در حالیکه بغضش ترکید و با صدای بلند به گریه افتاد گفت : ببر عزیزم ..قربان بشم اون بچه ی تو رو و چادرو کشید توی صورتش ..

لاکو با سمیرا رفت تا وسایلشو جمع کنه مدتی طول کشید توی این فاصله وکیل از بابا  پرسید : ببخشید آبکنار کجاست ؟ 

 گفت : اونطرف مرداب دور نیست چطور مگه ؟ ...

گفت : باید برم اونجا هم تحقیق کنم ببینم کسی چیزی ندیده ...

بابا گفت : من خیلی پرس و جو کردم چیزی نفهمیدم ولی بد نیست شما هم این کارو بکنین ....





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دوازدهم- بخش ششم








لاکو با یک ساک که مال سمیرا بود برگشت  ...به نظر آروم میومد و من تازه فهمیده بودم که اون توی اوج هیجان این حالت رو داره ....با بغضی که نمی تونست پنهون کنه نگاهی به همه ی ما کرد و گفت :چی بگم ؟ شما ها خانواده ی من شده بودین ..و چه خانواده ی خوب و مهربون و گرمی بودین ..چقدر به من محبت کردین  و خودشو انداخت توی بغل ننه ..و محکم اونو گرفت ..و بعد مامان و سمیرا ..و امید ..با بابا دست داد و گفت : من خیلی براتون زحمت درست کردم ..ولی هرگز خوبی های شما رو فراموش نمی کنم شما در حقم پدری کردین و مامان درست مثل دختر خودش مراقبم بود ..نمی دونم مادر بزرگ دارم یا نه ولی تا وقتی زنده ام ننه مادر بزرگ منه و یک خواهر و دوتا برادر دارم که از جونم بیشتر دوستشون دارم .. حتما به دیدن شما میام قول میدم ..

مامان پشت سر هم تکرار می کرد تو رو خدا ما رو در جریان بزارین می خوایم بدونیم کی این بلا رو سر لاکو آورده ..یادتون نره ..حتما زنگ بزنین ..اگر خواستین تحقیق کنین در خونه ی ما به روی شما بازه اینجا رو مال خودتون بدونین .....






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دوازدهم- بخش هفتم








دیگه طاقت نیاوردم  ....بغضم ترکید و نتونستم تحمل کنم ..با سرعت از پله ها رفتم بالا و وقتی به اتاقم رسیدم نشستم روی تخت و دستهامو گذاشتم روی صورتم ...نمی دونستم ببینم جونم داره از تنم بیرون میره ...و تا موقعی که صدای روشن شدن ماشین رو شنیدم به همون حال موندم و گریه کردم ...و تازه اون زمان بود که از جا پریدم و خودمو رسوندم پشت پنجره و نگاه کردم ..لاکو رو ندیدم ...با سرعت از پله ها رفتم پایین  تا یکبار دیگه صورتشو ببینم ..ولی هوا تاریک بود و ماشین دور شد و از کوچه پیچید توی خیابان و رفت   ...مامان در حالیکه گریه می کرد اومد جلوتا دلداریم بده  ولی ننه گفت : فریبا راحتش بزار ...دلش داره می ترکه ..گفتم : همینو می خواستین حالا خوشحال باشین لاکو رفت ...همش تقصیر شماست ..همش تقصیر شماست اگر گذاشته بودین ما با هم ازدواج می کردیم اونا نمی تونستن ببرنش ...









داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دوازدهم- بخش هشتم








بابا  با غیظ گفت : امیر حرف دهنت رو بفهم ..بچه بازی که نیست ؛؛ یکم فکر کن بعد حرف بزن ..

ازدواج تو و لاکو محال بود ..دیدی که شوهر نداره ...معلوم نیست چی شده ؟ کی حامله اش کرده ..تو امروز برات مهم نیست فردا از غصه دق می کنی ...

اینو توی گوشت فرو کن ..لاکو زن تو نمیشه ؛؛ یعنی من نمی زارم چون اون به درد تو نمی خوره ...یک مدت بگذره فراموش می کنی ...حالا برین تو بسه دیگه دم در نمونین تموم شد .....دق کردیم بابا ...و  راهشو کشید و رفت ..

مامان بلند گفت : اووو حالا تو کجا میری ؟توی این ناراحتی ما رو تنها می زاری .. 

گفت : جایی کار دارم بر می گردم .....

دوباره برگشتم توی اتاقم و درو بستم و روی تخت دراز کشیدم ..لاکو رفته بود ..اون مثل یک پرنده پر کشید و رفت ..ولی من بال پرواز نداشتم ...حتی فرصت خدا حافظی با هم رو نداشتیم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دوازدهم- بخش نهم








با خودم حرف می زدم ای بی عرضه ..امیر تو چقدر بی دست و پایی ..حتی درست با مادرش حرف نزدی ...اگر دیگه اونو نبینم ،، اگر منو فراموش کنه ؟

 صدای سمیرا از پشت در اومد که: امیر درو باز کن کارت دارم 

گفتم : از اینجا برو حوصله ندارم ..

گفت : در مورد لاکو می خوام چیزی بهت بگم ...یک نامه برات نوشته ..درو باز کن ..

فورا از جام بلند شدم و درو باز کردم ..و گفتم : کو ؟ کجاست ؟

 گفت : ایناهاش وقت رفتن چند کلام برات نوشت ..من به خدا نخوندم ولی باید بهت بگم شاید یکم آروم بشی داداش جان ...

لاکو هم تو رو دوست داشت به من گفته بود ...

نامه رو گرفتم و باز کردم ..نوشته بود ..امیر ؛؛ منو ببخش که زندگی تو رو دچار درد سر کردم ..

برای همه چیز ازت ممنونم ..تو جون منو نجات دادی بهم محبت و توجه کردی و من در ازای اون هیچ کاری برای تو نکردم ....اما اینو بدون اگر تمام این دنیا رو فراموش کنم تو رو فراموش نمی کنم ..امید وارم خوشبخت بشی منتظر تلفنم باش بهت زنگ می زنم به امید دیدار لاکو ...






ادامه دارد

لطفا بدون نام نویسنده کپی نکنید






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

روزه گرفتنن

imoohii | 23 ثانیه پیش
2791
2779
2792