داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_دوازدهم- بخش سوم
لاکو گفت : صبر کنین خونه مون رو هم یادم اومد ؛ وکیل پرسید ..چطوری اومدین شمال ؟ با کی اومدین ؟
لاکو سرشو تکون داد و گفت : نمی دونم ...مادر لاکو دوباره از من پرسید : خوب آقا میشه ادامه بدی ؟
گفتم : زیاد آب نخورده بود نبضش خیلی کند می زد..البته اینو زنی که همراه من توی قایق بود گفت همون زن بهش تنفس مصنوعی داد من قایق میروندم و یک مرتبه داد زد نفس کشید ..زنده اس ..
بعدم بردیمش دکتر و اونجا دیگه کبودی صورتش کم شده بود و چون دیر وقت بود آوردیش خونه با اینکه راه میرفت ولی گیج و بی حال بود و مدام سست می شد ...
دیگه حتما بقیه اش رو مامان تعریف کرده ...
وکیلشون گفت : به احتمال زیاد یکی اونو وقتی بیهوش بوده انداخته توی مرداب ..شایدم فکر می کرده مُرده ...باید با یک پزشک مشورت کنیم ..
این خفگی بر اثر آب نبوده چون میگه آب زیادی نخورده ...سوگند خانم یادتون نیست با کی و چرا اومده بودین شمال ؟
لاکو گفت : نه ؛ گفتم که ؛؛چرا دوباره می پرسین ؟چیزی یادم نیست ...
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_دوازدهم- بخش چهارم
مادر لاکو بلند شد و همون طور بیقرار گفت : آره باید بفهمیم ؛؛ زود تر باید بریم؛ ..سوگند جان مادر پاشو تا دیر وقت نشده برسیم تهران ...
خوب خانم نمی دونم با زبونی از شما ها تشکر کنم جون دختر منو نجات دادین و شش ماه ازش نگهداری کردین ..و من چقدر شانس آوردم که گیر شما ها افتاد ...
چه آدم های خوبی هستین
مامان گفت : اصلا یک کاری بکنین شب رو اینجا بمونین ..بزارین لاکو آماده بشه برای رفتن ...
گفت : نه دیگه زحمت نمیدیم ممنون ..حال و روزم رو که می ببین دارم دیوونه میشه ..قرار ندارم ..
می خوام بفهمم کی این بلا رو سر بچه ی من آورده ....
و دوباره به گریه افتاد و ادامه داد ..آسون نیست دختر بیست ساله ی من حامله اس و من نمی دونم کی این بلا رو سرش آورده ...
ببخشید یک کاغذ و مداد به من بدین آدرس و شماره ی تلفن خودم رو میدم اگر کاری ؛؛ چیزی,, تهران داشتین روی من حساب کنین ..اگرم یک وقت اومدین تهران خونه ی من متعلق به شماست ..
خوشحالم می کنین ..البته حتما بازم شما رو می ببینم ولی الان اجازه بدین که ما بریم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar