داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_یازدهم- بخش سوم
لاکو این بهشت رو از من نگیر ...
یک مرتبه با صدای بلند گفت : امیر اونجا روببین ؛ امید داره میاد ...مثل اینکه عجله داره ..تو میگی چی شده ...
ما هم سرعتمون رو زیاد کردیم و رسیدیم به امید ...
از بس دویده بود نمی تونست درست نفس بکشه ..همینطور که قفسه ی سینه اش بالا و پایین میرفت گفت : امیر اومدن لاکو رو ببرن ...مادرش اومده پیداش کردن ...
دوباره رنگ از روی هر دوی ما پرید ....
لاکو لبشو گاز گرفت و پرسید تو از کجا می دونی مادر منه ؟
گفت : یک عالمه عکس آورده از تو ؛؛ ما دیدیم ..مامان؛ بابا رو خبر کرد اونم قبول کرده ..
خودش می خواست بیاد دنبال تو ولی منو فرستادن ...
لاکو قدرت حرکت نداشت ..و من اگر لازم نبود مراقب اون باشم شاید از حال میرفتم ...
در حالیکه امید پشت سر هم می گفت زود باشین منتظر شما هستن یک ماشین خیلی شیک دارن راننده هم دارن ....
امیر پولدارن ..خیلی زیاد هم پولدارن ... مادرش از خارج اومده ..کانادا ؛؛لباس های خیلی قشنگی پوشیده , یک عالمه جواهر توی دستش کرده .. ما هنوز ایستاده بودیم ..
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_یازدهم- بخش چهارم
بالاخره رسید اون چیزی که ازش می ترسیدم ..و لاکو حالش از من بدتر بود ...
خودمو جمع و جور کردم و گفتم : ناراحت نباش چه بهتر دیگه این بهانه رو نداری که کس و کارت پیدا نشدن ..
حالا خانواده داری و مانعی بین ما نیست .. بیا بریم اصلا ببینیم تو چرا توی مرداب افتاده بودی ..هان ؟ به نظرت بهتر نشد ؟
گفت :نه ؛؛ اصلا ،نمی خوام ؛ امیر اگر شوهر داشته باشم چی ؟ بازم این حرف رو می زنی ؟
بغض گلومو گرفت و گفتم : نه نداری من می دونم ..می فهمم ..خودت گفتی دختر با زن فرق داره ..
تو چی فکر می کنی شوهر داری ؟
سری تکون داد و گفت : امیر می ترسم ...نمی دونم چرا از اینکه گذشته ام رو به یاد بیارم اینقدر واهمه دارم ...
گفتم : ولی از این تاریکی که توش قدم بر می داری بهتره ..هان ؟ به نظرِتو اینطور نیست ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar