2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 157613 بازدید | 1207 پست
همیشه زحمت میکشی آجی🌹🌹🌹ممنون از مهربونیت😘

خواهش میکنم عزیز دلم 😘❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش اول






 من گردنبند رو گرفتم و به طرفش دراز کردم ..به آرومی کف دستشو باز کرد و من اونو گذاشتم و گفت : همونیه که می دیدم .. همونه ..پس چیزایی هم که این چند روزه می بینم درسته ..خواب هام  و کابوس هام ..همه باید یک دلیلی داشته باشه ...تو یادت نیست این گردنبند به گردن من باشه ؟ 

گفتم : اصلا دقت نکردم ..

مامان گفت : فکر کنم موقعی که تو رو گذاشتن توی وانت از گردنت باز شده چون منم ندیدم ...

لاکو یکم به اون خیره شد و بعد مشتشو جمع کرد ..

اما بشدت رفت توی فکر  و باز به جا خیره موند  ...

مامان گفت : خدا رو شکر اینم نشونه ای بود انشاالله به زودی همه چیز یادت میاد .....

اما سکوتی سنگین حکمفرما شده بود و کسی دلش نمی خواست حرف بزنه ....

بالاخره مامان برای اینکه حال و هوای ما رو  عوض کنه خطاب به بابا گفت : میشه شما ماشین رو بدی امیر ما رو فردا ببره چهارشنبه بازار؟ ..



داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش دوم






گفتم : من صبح نمی تونم بیام بعد از ظهر بریم که سمیرا و امید هم بتونن با ما بیان ....

در واقع این حرف رو زدم که لاکو  هم با ما بیاد و شاید حالش بهتر بشه  ....

لاکو از جاش بلند شد و همینطور که مشتش بسته بود رفت به اتاق و درو بست ..و تمام حواس من دنبال اون بود و شب بدی رو گذروندم ....

روز بعد زود تر کارم رو تعطیل کردم و رفتم بندر تا ماشین رو بگیرم و برم خونه ..

بابا از دور منو دید و اومد جلو و گفت : بیا باهات کار دارم ..دنبالش رفتم ...لب دریا روی یک سکو نشست و سیگارشو روشن کرد و  متفکرانه نگاهی به من انداخت  و گفت : امیر ؟ با تو حرف جدی دارم ...

راستش من و مادرت خیلی برای تو نگرانیم ..

من خودم دلم برای لاکو می سوزه اگر مشکل تو رو نداشتیم تا آخر عمر نوکرش بودم و مثل دختر خودم ازش مراقبت می کردم ...

 ولی اینطوری نمیشه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش سوم





فورا فهمیدم چی می خواد بگه با ناراحتی گفتم :چطوری نمیشه ؟من چیکار کردم ؟ مامان بهتون چی گفته ؟ ..

گفت: شلوغ نکن دارم باهات حرف می زنم دعوا که نمی کنیم پسر جان ؛ فورا حمله می کنی ؛؛؛.






برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش سوم





فورا فهمیدم چی می خواد بگه با ناراحتی گفتم :چطوری نمیشه ؟من چیکار کردم ؟ مامان بهتون چی گفته ؟ ..

گفت: شلوغ نکن دارم باهات حرف می زنم دعوا که نمی کنیم پسر جان ؛ فورا حمله می کنی ؛؛؛

 منطقی باش تو به اون دختر دلبستی و موندنش توی خونه ی ما دیگه صلاح نیست باید بره ...

من نمی تونم آینده ی تو رو فدا کنم ...درس رو گذاشتی کنار هوش و حواس برات نمونده ..

گفتم : کجا بره ؟ اون چرا باید چوبِ کارای منو بخوره ؟

 گفت : اصلا قرار نبود چهار ماه توی خونه ی ما بمونه فکر می کردم فراموشی او موقتیه ولی اینطور که معلومه چیزی رو که دلش می خواد به یاد میاره ..چیزی که دلش نمی خواد نمیاره ...

من دیشب شک کردم اگر اون گردنبند رو به یاد آورده شاید چیزای دیگه ای هم یادشه و به ما نمیگه از کجا معلوم ..برای چی حرف نمی زنه ؟ اصلا چرا موضوع گردنبند رو فقط تو می دونستی ؟ 

برای چی به مادرت نگفتی ؟ من که میگم اون خیلی چیزا یادشه ولی ترجیح میده به زبون نیاره برای همین اینقدر ناراحته ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش چهارم 





گفتم : فکر نمی کردم یک روز شما رو بی انصاف ببینم ..این حرفا مال شما نیست ..مامان پر تون کرده ....

اگر اون بره منم میرم ..نمی تونم تنهاش بزارم بهش قول دادم ...

گفت : گردن کلفت,,  تو که اینقدر وجدان داری در مقابل من و مادرت تعهد نداری ؟ پدر و مادر واجب هستن یا یک دختر غریبه؟ ...پسر جان ..آقا امیر ؛؛ اون دختر فردا می زاد,,  بچه اش رو هم ما بزرگ کنیم ؟ به مردم جواب پس نمیدیم ؛  باشه ..اون بچه شناسنامه نمی خواد ؟ هزار جور درد سر و بدبختی نداره؟ 

چرا نمی خوای قبول کنی ..من تا آخر ماه صبر می کنم بعد می برمش تحویل میدم چه تو بخوای و چه نخوای ؛؛ ما رو هم تهدید نکن اگر می خوای بری برو ولی دیگه پسر من نیستی .....

همین ؛؛

و سویچ  رو پرت کرد طرف من و  راهشو کشید و رفت..با عصبانیت دنبالش رفتم و گفتم : بابا ؟ باشه همین امروز این کارو بکن ..

ببینم وجدانت راضی میشه یک زن بار دار رو تو کوچه و خیابون رها کنی ؟ دلت میاد ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش پنجم





اگر مشکلت من هستم به چشم قول میدم فراموشش کنم ..

ببین بابا من به شما قول میدم ولی به اون کاری نداشته باش یک لقمه نون می خوره و آزارش به کسی نمی رسه ؛ اصلا من میرم خونه ی مادری تا کس و کار لاکو پیدا بشه ..هان چی میگی ؟  

ایستاد و برگشت و گفت : امیر ؟ پسرم بفهم من چی میگم ؛ موندن اون دختر توی خونه ی ما دیگه صلاح نیست ..

گفتم : من نمی زارم ..خودتون هم می دونین  نمی زارم ..شما هم اهل این کار نیستی نمی دونم چرا داری این کارو می کنی .. نمی فهمم ...

 بابا رفت و من مونده بودم چیکار کنم ..تهدیدم برای اینکه میرم تو خالی بودو بابا هم اینو می دونست ؛ 

چون هم جایی رو نداشتم هم دستم خالی بود ...باید مامان رو راضی می کردم ..ولی اینو می فهمیدم که حق با باباست ..ولی اون نمی دونست که من اصلا دلم نمی خواد کس و کار لاکو پیدا بشه ...




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش ششم 





دلشوره ای عجیب وجودم رو گرفت دلشوره ای که از روز قبل به جونم افتاده بود بیشتر شد  و احساس می کردم داره یک اتفاقی میفته و من از اون تغییر بشدت می ترسیدم ..

دیگه لاکو شده بود جون و عمر من چطوری می خواستم ازش جدا بشم  نمی دونستم ؟

اون روز لاکو و سمیرا عقب و مامان و امید جلو رفتیم به چهارشنبه بازار ..

اما بارون امون نمی داد که خرید کنیم ..

سه تا چتر با خودمون برده بودیم ..یکی مامان روی سرش گرفته بود و داشت پیاز و سیب زمینی می خرید ...و یکی سمیرا و لاکو و امید هم کنار من بود ...

چتر رو دادم به امید و خودم رفتم زیر یکی از چادرها  ..

لاکو از دور نگاهی به من انداخت ..در حالیکه من چشم ازش بر نمی داشتم ..می ترسیدم گمش کنم ....

صورت من اونقدر تو هم و ناراحت بود که برای اولین بار لاکو در یک فرصتی که سر مامان به خرید گرم بود اومد کنار م و پرسید : امیر اتفاقی افتاده ؟ چرا ناراحتی ؟






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش هفتم 






گفتم : بگم ؟ سرم داد نمی زنی ؟ 

لبخندی سردی روی لبش نقش بست و گفت : یادت نرفته ؟نه نمی زنم تو  بهم بگو چرا ناراحتی ؛ نگران شدم .چیز تازه ای در مورد من فهمیدی ؟ 

مامان چیزی گفته ؟ 

گفتم : نه هیچکدوم ..دلشوره ی از دست دادن تو رو گرفتم ..می دونی من خیلی بی وجدانم ..دلم نمی خواد کسی تو رو پیدا کنه و از اینجا ببره ..

گفت : امیر تو خیلی بی منطقی ؟ یکم با خودت فکر کن داری بچه بازی در میاری ...

من حامله ام باید برم دنبال زندگیم ..می دونم توام فراموشم می کنی ...

گفتم : نمی کنم ..هر جا تو بری باهات میام ..

گفت : نمیشه ..دست و پای منو نبند .....مامانت نمی زاره ..اون به منم التیماتوم داده که از تو دور باشم ..فکر می کنم دیگه وقتش شده من از اینجا برم ..همه ی خانواده ات نگران تو شدن .

سمیرا می گفت تو همش میری سر کار و درس رو ول کردی خوب همین کارا رو می کنی که صدای همه رو در آوردی ..

کاش نمی ذاشتی کسی بفهمه ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش هشتم





گفتم : تو فکر کن کسی توی خونه ی ما آب بخوره و از چشم مامانم پنهون بمونه ....

با نگاهی که مامان از دور به ما کرد لاکو رفت و من موندم با یک دنیا غمی که توی دلم بود و اضطرابی که از رفتن اون داشتم ...

و وقتی رسیدیم خونه تازه فهمیدم که برای چی اون همه نگران بودم ..

در خونه نگه داشتم بچه ها خرید هایی که کرده بودن بر داشتن و رفتن به طرف خونه ..

من کنار دیوار پارک کردم ؛؛ 

موقعی که پیاده شدم ننه رو دم در دیدم که داشت با مامان حرف می زد اوضاع عادی نبود ..

رفتم جلو ..مامان پرسید : حالا کی میان ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش نهم 





ننه گفت : الانه اس که برسن نیم ساعتی میشه تماس گرفتن ..

رنگ از روی لاکو پریده بود ..دوتا کیسه ای که دستش بود شل شد و افتاد روی زمین ..پرسیدم چی شده ؟ 

مامان گفت : پلیس داره با یک خانم میاد که لاکو رو ببین گویا گمشده دارن  ...

چنان منقلب شده بودم که مثل بچه ها بغض کردم و دستم رو گرفتم به دیوار ...

شاید این خبر باید برای همه ی ما خوشحالی به همراه میاورد ..ولی کسی بین ما نبود  که از شنیدن این خبر خوشحال بشه سمیرا که علنا به گریه افتاد و دوید توی خونه ...

مامان که اونقدر اصرار داشت لاکو بره با استرسی که داشت گفت : اصلا معلوم نیست کس و کار لاکو باشن شاید اشتباه گرفتن ..

حالا خودتون رو ناراحت نکنین فقط میان ببینن ؛؛ از این چیزا ممکنه پیش بیاد ...برین تو ..به بابات زنگ بزن بگو زود تر بیاد ..

یا خدا کمک کن اشتباه شده باشه ...





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_نهم- بخش دهم 






و نگاهی به لاکو کرد مثل این بود که داره بیهوش میشه ..

فورا بغلش کرد و چند بار اونو بوسید و گفت نترس لاکو جان من تو رو دست هر کس نمیدم ..

تا خاطرم جمع نشه و مدرک نشون من ندن تو رو نمیدم ...

قربان بشم ..عزیزم ...امیر ؟ 

حواست به لاکو باشه ما اینا رو جمع و جور کنیم الان میان ..ببرش یک شیر داغ بهش بده ...

بازوی لاکو رو گرفتم و همینطور که با خودم می بردمش طرف آشپزخونه فکر می کردم شاید این آخرین باری باشه که برای اون شیر داغ می کنم  ..

لاکو آهسته دستشو آورد بالا و دست منو گرفت ..

دست های یخ و سرد و اون که محکم دست منو گرفته بود نشون می داد که چقدر ترسیده  ...




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش اول






باورم نمی شد که همه توی خونه ی ما از رفتن لاکو این قدر ناراحت باشن مخصوصا مامان که استرس گرفته بود و تند و تند خونه رو جمع و جور می کرد و زیر لب با خودش غر می زد ..که : بچه رو چهار ماهه ول کردن دنبالش نگشتن حالا معلوم نیست از کدوم گورستونی پیداشون شده ...خدایا تو خودت رحم کن ما چطوری از اون جدا بشیم ...و اونا نمی دونستن که من و لاکو چه حالی داریم ..لاکو سست و بی رمق نشسته بود روی مبل و گوشش به زنگ خونه بود سمیرا دستشو گرفته بود و با چشمی گریون دلداریش می داد ..شیر رو گرم کردم و آوردم دادم بهش همینطور که از من می گرفت تو صورتم نگاه کرد و گفت : امیر اگر من اونا رو نشناختم و برام غریبه بودن چیکار کنم ؟ باهاشون برم ؟ گفتم : اگر دلت نخواد بری کسی نمی تونه مجبورت کنه ..نرو همینجا بمون تا یادت بیاد وگرنه اذیت میشی ..




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش دوم







سمیرا گفت : راست میگه به زور که نمی تونن تو رو با خودشون ببرن ..مامان گفت : مگه به ابن الکی هاس ..من تا خاطرم جمع نشه نمی زارم دست به تو بزنن چه برسه به اینکه تو رو با خودشون ببرن ..اصلا غلط کردن تا حالا دنبال تو نیومدن ..شاید بلایی سرت اومده باشه ..شاید گیر آدم نا باب افتاده باشی ..نمی فهمم دلشون برای تو شور نمی زد؟ عجب مردمانی پیدا میشن ؛  ...ننه گفت : این حرفا رو نزنین چرا در مورد کسی که نمیشناسین نظر میدین ؟ بسه دیگه یکم صبر داشته باشین تا بفهمیم برای چی تا حالا دنبالش نگشتن ...

صدای زنگ در خونه  یک مرتبه همه ی ما رو از جا پروند ..لاکو که چشمهاش گرد شده بود و دستش می لرزید ..امید دوید که درو باز کنه ولی بابا کلید انداخت اومد تو ..اون از بس دستپاچه بود زنگ رو فشار داده بود ...با ناراحتی گفت : چی شده ؟ کی اومده سراغ لاکو ؟ مامان گفت : هنوز که نمی دونیم منتظریم ..پلیس به ننه گفته یک خانم داره میاد سراغ دخترش ؛همین ...بابا گفت : نه خیر من تا مدرک نشونم ندن اجازه نمی دم لاکو پاشو از این در بیرون بزاره ..لاکو تو فکر می کنی اگر مادرت رو ببینی میشناسی ؟






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش سوم








لاکو گفت : نمی دونم بابا جون شاید اگر زنی باشه که گهگاهی صورتش میاد جلوی نظرم می فهمم ؛ ولی اگر نه دیگه اختیار با شماست ..

بابا بادی به سینه انداخت و نشست کنار پنجره و خوب معلومه فورا سیگارشو روشن کرد و فوت کرد بیرون و گفت : بله منم زیاد خوش بین نیستم ...شایدم دزد دختر باشن ..ننه گفت :  چیه ؟ شما ها چتون شده ؟ چرا اینطوری می کنین ؟ دارین خودتون رو گول می زنین ؟ دزد دختر که سراغ پلیس نمیره چرا چرت و پرت میگین ..بهتون میگم  یک کم صبر کنین تا ببینیم چی میشه ...مردم بیکار که نیستن حتما گمشده ای دارن ..

با همه ی ناراحتی که داشتم ..یک چیزی این وسط منو خوشحال می کرد اینکه  از  بابت  بابا و مامانم خیالم راحت شد که اونا هم دلشون نمی خواد لاکو بره پس حتما خیلی دوستش داشتن  و دلم گرم به این شد که یک روز با من موافق میشن ...همه گوش به زنگ بودیم و لاکو لیوان شیر رو بین دو دست گرفته بود ولی نمی خورد ...



داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش چهارم







بی قرار بودم از پنجره به بیرون نگاه می کردم هوا داشت تاریک می شد و همه چیز با بارونی که کمی پیش باریده بود با طراوات شده بود ....بلند گفتم : امید چراغ های حیاط رو روشن کن ....و  صدای ترمز ماشین از توی کوچه باعث شد همه ی ما چند لحظه ساکت بشیم و  مثل یک درد مشترک بهم  نگاه کنیم  ..بابا سیگارشو خاموش کرد و لاکو لیوان شیر رو گذاشت روی میز ....بعد همه اومدن پشت پنجره و نگاه ها به در حیاط و  منتظر به صدای زنگ  ...خبری نشد ...کمی بعد صدای در ماشین و چند دقیقه طول کشید تا اون زنگ به صدا در اومد  ...با اینکه منتظر  بودیم انگار اتفاق غیر منتظره ای افتاده بود از جا پریدیم   ...بابا بلند شد و گفت : شما ها همین جا بمونین من خودم میرم ببینم کیه ؛؛





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش پنجم








لاکو در حالیکه می لرزید ؛  دست سمیرا رو گرفته بود به در نگاه می کرد  ..بابا درو باز کرد پلیس بود سلام کرد ن و اومد تو و پست سرش یک خانم و یک آقا ..وارد حیاط شدن ..مامان گفت: لاکو خوب نیگا کن ببین به نظرت آشنان  ؟ لاکو سرشو به اطراف تکون داد و گفت : نه ؛؛ من اصلا اینا رو تا حالا ندیدم ..مامان نزار منو ببرن مامان بغلش کرد و با محبت بوسید و ..گفت : ای قربان بشم دختر؛ نترس عزیزم ,,  مگه من مرده باشم کسی بتونه تو رو همینطوری بر داره و بره ...

بابا تعارف می کرد و اومدن دم در و گفت : یا الله ..زن که کاملا معلوم بود اهل این طرفا نیست با هیجان وارد شد و چشمش دنبال دخترش گشت ..به همه ی ما مخصوصا سمیرا و لاکو نگاه کرد ..و پرسید ..کجاست ؟ دختر من کجاست ؟

مامان گفت :  شما حالتون بده لطفا بیاین اینجا بشینین ...زن شروع کرد مثل ابر بهار گریه کردن و با همون استرسی که داشت پرسید خانم دختر من کو ؟ چیکارش کردین ؟




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش ششم








مامان گفت : بشین حرف می زنیم سمیرا براشون یک شربت بیار ..لاکو در حالیکه می خندید همراهش رفت ..افسر پلیس دخالت کرد و گفت : نشناختی ؟ همین دختر بود که رفت ..اون نیست ؟ گریه ی زن شدید تر شد و با حالی نزار گفت : نه این نبود دختر من شانزده سال داره ...من پرسیدم خانم شما کی دختر تون رو گم کردین ؟

گفت : تقریبا یکماه پیش ..توی کندلوس بودیم  رفت بگرده دیگه بر نگشته ..زمین و زمان رو گشتیم آب شده رفته توی زمین فرو ...خدای من حالا چیکار کنم ؟ ای خدا کمکم کن فکر کردم دیگه پیدا شده ؛؛ ای خدا حالا چه خاکی توی سرم بریزم ؟ شما گفتین نشونه هاش مثل دختر منه وعکس اونو دیدین ؛؛ چرا منو امید وار کردین ؟و اینقدر با خاطر جمع گفتین دخترت پیدا شده ...و مرد عصبانی شد  و در حالیکه کنترل دست خودشو نداشت مدام اونو تکون می داد و گفت : به خاطر خدا یکم دقت کنین شما ها می دونین چی به روز ما آوردین؟ تا اینجا رسیدیم صد بار مردیم و زنده شدیم ؟ بابا اول خاطرتون رو جمع کنین بعد به یک پدر و مادر بیچاره از این خبر ها بدین ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش هفتم








مامان گفت : بمیرم برای دلتون راست میگین ..ولی بهتره آروم باشین  ما هم توی این مدت کم اذیت نشدیم  ..من می دونم چی می کشین  , غصه نخور پیدا میشه انشاالله ..دعا کن پدر و مادر لاکو هم پیدا بشن ..و رو کرد به پلیس و گفت : شما که عکس لاکو رو داشتین بعدم می دونین که اونو پنج ماه پیش پیداش کردیم پس چی شد ؟ ...گفت : من تازه اومدم به این پاسگاه چند مورد گمشده داشتیم که همه غرق شده بودن جز این دختر والله نشونه ها مثل هم بود ..من به کسی امید ندادم ؛ با خودم گفتم دیدنش ضرر نداره شاید همون باشه ...

سمیرا شربت آورد ..و من رفتم به آشپزخونه ..لاکو با خوشحالی گفت : امیر منو نشناختن ..خدا رو شکر داشتم از استرس میمیردم  ...گفتم : وای به خیر گذشت ..تو فکر کن الان می خواستن تو رو ببرن ؛؛ چی می شد؟ ..ما الان چه حالی داشتیم ؟ گفت : نمی تونم تصور کنم ..خیلی بد می شد ..




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش هشتم








دوساعتی طول کشید تا اون زن و مرد و پلیس رفتن ..ماشاالله چونه ی مامان گرم شده بودو  نشست با خیال راحت زندگی اون زن رو گوش داد ...و منو لاکو و سمیرا و امید توی آشپزخونه از خوشحالی با هم حرف می زدیم و می خندیدم ..وقتی اونا رفتن سمیرا یک آهنگ گذاشت و شروع کرد به رقصیدن و خوشحالی کردن  و لاکو و مامان و ننه براش دست می زد و می خندیدن   ...و من از همه خوشحال تر بودم و چهره ی جدیدی از اونو  دیدم ..چشم های قشنگش برق می زد و این احساس که اونم دوست نداره از ما جدا بشه لذتی وصف نا شدنی بهم می داد ..

از اون روز به بعد کسی حرف از رفتن لاکو نمی زد ..شکمش روز به روز بالا میومد و من مدام در این فکر بودم که با اون ازدواج کنم و برای بچه به اسم خودم شناسنامه بگیرم ..اما می ترسیدم مطرح کنم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش نهم








در حالیکه شب های بلند زمستون اغلب دور هم که می نشستیم از اون بچه حرف می زدیم و دلمون می خواست زود تر بدنیا بیاد ..و من مدام اون بچه رو جلوی چشمم مجسم می کردم  و واقعا اونو  بچه ی خودم می دونستم  ...گاهی به مامان و گاهی به لاکو پول می دادم برای خریدن وسایلش ..مامان  بدون اینکه اعتراضی داشته باشه می خندید و می گفت : اووو امیر جان حالا کو تا به دنیا بیاد دیر نمیشه پسر جان عجله نکن  ...و این بهم امید بیشتری می داد ...

نزدیک عید شد و هوا ی خیلی خوبی بود ..و من دوباره قایق رو راه انداختم ..و به عشق لاکو  نصف روز مسافر به گردش می بردم و نصف روز توی شیلات کار می کردم .....با سر سختی پول جمع می کردم و برای زندگی مشترک نقشه می کشیدم ..




داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش دهم








یک روز که مسافرم رو بر می گردندم از دور لاکو رو دیدم که کنار مرداب ایستاده  ..عجیب بود که اگر روزی صد بار اونو می دیدم بازم قلبم براش می تپید و به هیجان میومدم ....وقتی به ساحل نزدیک اون رسیدم  ..گفت :  سلام قایق ران ..گفتم : سلام این طرفا ؟ چرا اومدی ؟ خوب کردی اومدی ؛؛  صفا آوردی ..چرا تا حالا این کارو نکردی ؟ خندید و گفت : خسته نباشی ,, هوا خیلی خوب بود ؛   قدم زنون اومدم دیدم اینجام فکر کردم  سلامی بهت  بکنم و برم ..گفتم : دستت رو بده به من و بیا بالا  ،  یک دور بزنیم ..بیا ..با خوشحالی گفت : آره خیلی خوبه دوست دارم ...از کارت نمی افتی ؟ گفتم : بیا بالا ؛؛ ....و توی دلم گفتم کار من تویی ...

سوار شد و راه افتادم ..باورم نمی شد من عشق خودم رو می بردم بگردونم ..نمی دونم اگر مامان می فهمید چیکار می کرد ؟ که من واقعا  دلم می خواست یک حرفی بهم بزنه تا سر درد دل من باز بشه و بهش بگم که می خوام با لاکو ازدواج کنم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش یازدهم








وسط های مرداب نگه داشتم ..یک جای خیلی زیبا و دل انگیز و خلوت ..و روبروش نشستم ...در حالیکه دستشو می برد توی آب و کمی از اونو توی مشت می گرفت و به هوا پرتاب می کرد گفت : اون بهشتی  که خدا میگه همین جاست ..آخه مگه زیبا تر از اینجا جایی می تونه باشه ؟ گفتم : لاکو با من ازدواج می کنی ؟ اصلا تعجب نکرد و همینطور که به کار ش ادامه می داد گفت : نه ....گفتم : تو اصلا منو دوست داری ؟ گفت : چه فرقی می کنه ؟ وقتی ما قرار نیست بهم برسیم ...پرسیدم :چرا ؟ کی این قرار رو گذاشته ؟ گفت : حالا بگذریم ..امیر تو رو خدا درس  رو ول نکن از چشم من می ببین ...گفتم : دو ترم دیگه دارم بعدا پاس می کنم اونو ول کن حالا تو بگو چرا نمی خوای با من ازدواج کنی ؟ مگه اون بچه پدر نمی خواد ؟ خوب من هستم ..گفت :  امیر ول کن دیگه اصلا منو برگردون؛؛ تو امروز حالت خوب نیست این حرفا رو نزن  ..من قول دادم و هیچوقت زیر قولم نمی زنم ...گفتم به کی قول دادی ..مامانم ؟ گفت : نه به بابا قول دادم ..اون برای تو نگرانه ..منم بهش حق میدم ..صبر داشته باش امیر چقدر تو عجولی ؛؛  ..





داستان #لاکو 🌱❤️

#قسمت_دهم- بخش دوازدهم









گفتم : من فقط بدونم توام منو دوست داری صبر می کنم ..ولی می ترسم لاکو جان ..همیشه یک دلهره توی دلم هست که یکی پیدا بشه و تو رو با خودش ببره ...گفت : راستی امیر من تازگی ها صورت اون زن رو خیلی زیاد می ببینم ..فکر می کنم مادرم باشه ..هم توی خواب هم توی بیداری ...گفتم : حرف رو عوض نکن جواب منو بده ..من باید برای چی صبر کنم ؟ گفت : برای اینکه آینده ی من نامعلومه ..نه مدرکی نه شناسنامه ای ....آخه تو با کدوم شناسنامه می خوای با من ازدواج کنی ؟ گفتم : من تحقیق کردم اگر تا بعد از عید به همین منوال بود میشه همشو گرفت ..با استشهاد محلی ... گفت : باشه هر وقت گرفتیم جوابت رو میدم ...گفتم : اگر تو زن من باشی دیگه کسی نمی تونه تو رو از من جدا کنه ...روشو برگردوند و حرفی نزد ....طوری که احساس اونو توی صورتش دیدم ..و قلبم به تپش افتاد ...

اما وقتی برگشتیم خونه همه چیز طور دیگه ای رقم خورد ...




ادامه دارد

کپی بدون نام نویسنده حرام است







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792