داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_نهم- بخش سوم
فورا فهمیدم چی می خواد بگه با ناراحتی گفتم :چطوری نمیشه ؟من چیکار کردم ؟ مامان بهتون چی گفته ؟ ..
گفت: شلوغ نکن دارم باهات حرف می زنم دعوا که نمی کنیم پسر جان ؛ فورا حمله می کنی ؛؛؛
منطقی باش تو به اون دختر دلبستی و موندنش توی خونه ی ما دیگه صلاح نیست باید بره ...
من نمی تونم آینده ی تو رو فدا کنم ...درس رو گذاشتی کنار هوش و حواس برات نمونده ..
گفتم : کجا بره ؟ اون چرا باید چوبِ کارای منو بخوره ؟
گفت : اصلا قرار نبود چهار ماه توی خونه ی ما بمونه فکر می کردم فراموشی او موقتیه ولی اینطور که معلومه چیزی رو که دلش می خواد به یاد میاره ..چیزی که دلش نمی خواد نمیاره ...
من دیشب شک کردم اگر اون گردنبند رو به یاد آورده شاید چیزای دیگه ای هم یادشه و به ما نمیگه از کجا معلوم ..برای چی حرف نمی زنه ؟ اصلا چرا موضوع گردنبند رو فقط تو می دونستی ؟
برای چی به مادرت نگفتی ؟ من که میگم اون خیلی چیزا یادشه ولی ترجیح میده به زبون نیاره برای همین اینقدر ناراحته ..
داستان #لاکو 🌱❤️
#قسمت_نهم- بخش چهارم
گفتم : فکر نمی کردم یک روز شما رو بی انصاف ببینم ..این حرفا مال شما نیست ..مامان پر تون کرده ....
اگر اون بره منم میرم ..نمی تونم تنهاش بزارم بهش قول دادم ...
گفت : گردن کلفت,, تو که اینقدر وجدان داری در مقابل من و مادرت تعهد نداری ؟ پدر و مادر واجب هستن یا یک دختر غریبه؟ ...پسر جان ..آقا امیر ؛؛ اون دختر فردا می زاد,, بچه اش رو هم ما بزرگ کنیم ؟ به مردم جواب پس نمیدیم ؛ باشه ..اون بچه شناسنامه نمی خواد ؟ هزار جور درد سر و بدبختی نداره؟
چرا نمی خوای قبول کنی ..من تا آخر ماه صبر می کنم بعد می برمش تحویل میدم چه تو بخوای و چه نخوای ؛؛ ما رو هم تهدید نکن اگر می خوای بری برو ولی دیگه پسر من نیستی .....
همین ؛؛
و سویچ رو پرت کرد طرف من و راهشو کشید و رفت..با عصبانیت دنبالش رفتم و گفتم : بابا ؟ باشه همین امروز این کارو بکن ..
ببینم وجدانت راضی میشه یک زن بار دار رو تو کوچه و خیابون رها کنی ؟ دلت میاد ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar