کم کم ملکه ذهنم شد ک اگر کسی به حرفم اهمیتی بده یا منو احترام کنه من بایدرفتارم راتغییربدیم دیگه میترسیدم بلندشم میترسیدم مورد احترام باشم و خواهرم حسادت کنه و اذیتم کنه ازته قلبم ازش متنفر بودم ولی راهی نداشتم جلوش بایستم مادروپدرم درگیر جنگ و جدال با دشمنی فامیل بودن
هنوزهم میترسم اون آدمی ک میخام بشم واقعا حمایت یک نفررونیازداشتم ولی نبود نمیدونم چرابابابام حرف نمیزدم یکبار ک بهش گفتم بنظرم کاری نکرد فقط پول براش مهم بود واینکه خرج زندگی رو بده خواهرم بخوبی نقطه ضعفای منومیدونست و می دونست چطور رفتار کنه ک من سکوت کنم هنوزم میدونه اون برعکس من شروع میکرد با هم سن وسالهاش گشتن و یادگرفتن راههای جدید زرنگی و سیاست و دروغ. هیچوقت با مامانم تنها نشدم بهش بگم چقدر خواهرم اذیتم میکنه یکبار بهش گفتم ک اون دشمن منه و مامانم لب به دندون گزید انگار ک حرف خیلی بدی زدم و نباید این لفظ و بکار میبردم خواهرم با زرنگی خودش میرفت خونه برادرم لباسهای خوشکل میخرید رابطه های خوب داشت شاد بود البته یه خواهردیگه داشتم ک گاهی به این یکی خواهرم ظلم میکرد ومن شاهدناراحتیش بودم ولی اون برعکس من بجای متنفرشدن ازش یاد می گرفت ک چطور ارتباطاتش رو باهاش قوی تر کنه اعتمادبه نفسش رااز دست نمی داد من خجالتی میشدم ولی اون مشکل رو از خودش نمی دونست البته اون خواهرم خیلی خونه نبود و این برای این خواهرم خوب بود همیشه توی آینده بودم دوست داشتم بزرگ بشم که همه این مشکلات تموم بشن دوس داشتم یک جوری از این شهرفرارکنم ازاین خونه فرار کنم داستان دخترفراریارو میخوندم