2777
2789
عنوان

بیاین

| مشاهده متن کامل بحث + 271 بازدید | 72 پست

دلم پرازدرده نمیدونم چرامیترسیدم از خواهرم نمیدونم چرا مادرم کمک نمی کرد چرا اینهمه ظلم بهم میکرد چرا خشم رو فرومیبردم چرا گذاشتم کارد به استخوان برسه و کل زندگیم رونابودکنه

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

بدترازاون خدا چرا بهم جرات نمیدادجلوش وچرا هیچ جوابی بهش نمی داد چرا منوناامید میکرد مگرجزاینه ک چون ظلم دیدم ظلم هم میکنم چرا مگر من یه بچه ۸ساله چ گناهی کرده بودم ک تاآخرعمرم یادم نره چ بر سرم گذشت چرا خدایا واقعا اگر عدل  در کارهست چرا اینطورکردب

حالا من زنی تنهادرآستانه فصلی سرد

افسرده شدم از بچگی چون هیچ امیدی برام نگذاشت من شروشیطون بودم ولی اجازه نمی داد از زندگیم لذت ببرم منم نمیدونستم چطوری باهاش رفتار کنم نمیدونستم شاید اگرباهاش مهربون میشدم خودمو بهش میچسبوندم ازش میترسیدم ازش تنفرداشتم همیشه مجبور بودم خودموبدوگندنشون بدم ک یه موقع حسادت نکنه اذیتم کنه پدرم منومیبوسیدولی بعدازیه مدت ازش تنفرپیدامیکردم چون احساس میکردم نیازهای منونمیبینه حرفم براش مهم نیست یکبار ک منو بوسید نگاهم به مادرم افتاد ک ناراحت بود ومن فکر میکردم بخاطراینکه بابام منو می بوسه ناراحت هست بعداز اون دیگ نگذاشتم بابام منوببوسه و بابام بهش برخورد همیشه دنبال جلب محبت همه بودم ی پدرومادربی توجه داشتم ک با بچه هاشون حرف نمیزدن جز اینکه درس چطوره من ساعتها تنهامینشستم و تخیل میکردم اگرکتابی بودمیخوندم زندگی برخلاف میل بود ومن نمی تونستم کاری کنم 

تخیل شد تنها دوست من از مردم میترسیدم احساس بی ارزشی داشتم ک پشت نقاب خودخواهی مبیذاشتم .همین چندوقت پیش خواهرم یه صوتی ازدکترهلاکدیی هلاکویی گذاشت ک یک خواهربزرگ زندگی یک خواهر دیگ رو نابود کرد و گفت این بخاطر بقا بود

کم کم ملکه ذهنم شد ک اگر کسی به حرفم اهمیتی بده یا منو احترام کنه من بایدرفتارم راتغییربدیم دیگه میترسیدم بلندشم میترسیدم مورد احترام باشم و خواهرم حسادت کنه و اذیتم کنه ازته قلبم ازش متنفر بودم ولی راهی نداشتم جلوش بایستم مادروپدرم درگیر جنگ و جدال با دشمنی فامیل بودن 

هنوزهم میترسم اون آدمی ک میخام بشم واقعا حمایت یک نفررونیازداشتم ولی نبود نمیدونم چرابابابام حرف نمیزدم یکبار ک بهش گفتم بنظرم کاری نکرد فقط پول براش مهم بود واینکه خرج زندگی رو بده خواهرم بخوبی نقطه ضعفای منومیدونست و می دونست چطور رفتار کنه ک من سکوت کنم هنوزم میدونه اون برعکس من شروع میکرد با هم سن وسالهاش گشتن و یادگرفتن راههای جدید زرنگی و سیاست و دروغ. هیچوقت با مامانم تنها نشدم بهش بگم چقدر خواهرم اذیتم میکنه یکبار بهش گفتم ک اون دشمن منه و مامانم لب به دندون گزید انگار ک حرف خیلی بدی زدم و نباید این لفظ و بکار میبردم خواهرم با زرنگی خودش میرفت خونه برادرم لباسهای خوشکل میخرید رابطه های خوب داشت شاد بود البته یه خواهردیگه داشتم ک گاهی به این یکی خواهرم ظلم میکرد ومن شاهدناراحتیش بودم ولی اون برعکس من بجای متنفرشدن ازش یاد می گرفت ک چطور ارتباطاتش رو باهاش قوی تر کنه اعتمادبه نفسش رااز دست نمی داد من خجالتی میشدم ولی اون مشکل رو از خودش نمی دونست البته اون خواهرم خیلی خونه نبود و این برای این خواهرم خوب بود همیشه توی آینده بودم دوست داشتم بزرگ بشم که همه این مشکلات تموم بشن دوس داشتم یک جوری از این شهرفرارکنم ازاین خونه فرار کنم داستان دخترفراریارو میخوندم 

ناراحتی روی ناراحتی میومد و جمع میشد البته یه خواهر دیگ هم دارم ک اون وضعش شبیه منه کلا ما۶تاخوااریم ک بترتیب خواهرهای بزرگتراجازه رشد به خواهرهای کوچکترنمیدادن. ویکی درمیان زرنگ و مهرطلب میشدیم .یادمه از ترس فلج میشدم .مادرم خواهرمودوست داشت چون خواهرم باهاش ارتباط می گرفت اونم باهاش ارتباط می گرفت و می براش دکتر و بیرون ولی من با مادرم ارتباطی نداشتم جزخوندن کتاب براش .ارتباطاتم ضعیف بود.یکباربه مادرم گفتم خرگوش دوس دارم اونم رفت خرگوش خواهرم رو برام آورد اون موقع ما توی روستا بودیم خواهرم توی شهر بود توی راه خرگوش از تشنگی مرد وبلدازاون خواهرم به من گفت قاتل.من گفتم من بهش نگفتم خرگوش شما رو بیاره. ولی خواهرم اجازه حرف زدن به من نمیداد.یکی از بچه های فامیل ک همسن و سال یاکوچکترازمن بود هم اونجابودوگفت آره توقاتلی.من دراصل میخاستم یه خرگوش دیگ بخره .اصلابهش نگفتم خرگوش میخام گفتم دوس دارم .احساس گناه اومدروی احساس گناه.درته دلم خودموآدم بدی می دونستم.شادی توی زندگیم نبود .لبخندنبود.زندگی بروفق مرادنبود.من خیلی ناراحت شدم .این حرفهامیدونم دردی رو دوانمیکنه چون اون دوران گذشت.عمررفت‌.لذتی ک میتونستم ببرم رفت.نمیدونم خواهرم اگرایناروبخونه چطورباوجدان خودش کنار میاد.اصلاوجدان داره یا فقط صرفاچون توی جمع زندگی میکنه جوری رفتار میکنه ک همه میکنن مثلااگردیگران ظلم میکنن اونم حرفی نداره باظلمشون اونم ظلم میکنه و چون بقیه توجیهش میکنن اونم انجامش میدا.البته اینم بگم ک منم آدم دورویی شدم .اززیربهش ضربه بزنم شایدم بهش وابسته شدم کلا من به کسی ک بهم ظلم کنه وابسته میشم.یبار یکی بهم گفت اگربرم نمونه دولتی میتونم برم مدرسه شبانه روزی.من با ترس از جای ناشناخته نرفتم.چون میترسیدم برم یه جایی ک پرازآدمه.درس نخوندم رفتم دنبال الکی خوش بودن اصلا سوالات رو ک می دیدم احساس میکردم درحدش نیستم تلاش نمی کردم فقط مادرمواذیت میکردم ک ازم کار نکشد و احساس گناه توش بوجود می آوردم ک باهام بیاد امتحان بدم خودمم میدونستم درس نخوندم.کتاب رو ک می دیدم نمیخوندمش گفتم من از پس این امتحان برنمیام و ارزش ندارم ک هزینه بشه ومن بلد نباشم نمیدونم چرا درس نمیخوندم.فکرمیکردم من ارزش ندارم ک جای خوبی درس بخونم . 

ترس از موفقیت داشتم.میترسیدم جوری باشم ک از خواهرم بالاترباشم.میترسیدم بهم حسادت کنه و ضربه بزنه.شایدم میترسیدم کاری رو انجام بدم ک ناشناخته هست.شرایط بد شناخته شده روبه شرایط خوب ناشناخته ترجیح میدادم.

رفتم اول دبیرستان یه خواهرم ک طلاق گرفته بود هم رفت اول راهنمایی.یادمه عروسی خواهرم ک طلاق گرفته خواهرم ک میگم اذیتم میکرد کلی لباس آورد و بعدش ازبین اون لباسها بلوز شلوار جین درآورد بم دادم بپوشم من دوس داشتم مثل بچه ها لباس نپوشم مثل بزرگاباشم ولی از ترس قبول کردم.اول راهنمایی بودم.عوضش لباس خوشکل و دادبه یکی ازفامیلامون .

دوس داشتم خودم انتخاب کنم البته یادمه یه نگاهی به بقیه لباسها هم انداختم خوب نبودن .شایدم وابسته شدم به نظر خواهرم.خوبی رو توی نظرتان میدونستم اونو خیلی بزرگ ودانامیدونستم 

در عین حال بگم ک من بی دست وپا بودم بی مسوولیتی هم بودم شاید چون خواهرم روزیادبزرگ جلوه میدادم شایدم چون بچه آخربودم خیلی خودم بچه میدونستم توی خونه کارنمیکردم مسوولیتی نمیگرفتم 

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز