بماند که چقدر مشکل داره باهام
دیروز مامانم اینا گفتن بریم خونه مادرشوهرت عید دیدنی ماهم باهاشون رفتیم...قبلش چند جا رفته بودیم عید دیدنی و واقعا تا خر خره پر بودیم
گفتم مامان زحمت نکش چایی دم نکن به خدا هرجارفتیم چای خوردیم دیگه تو زحمت نکش یهو با لحن زننده جلو مامانم اینا گفتن تو از طرف خودت حرف بزن واسه بقیه تصمیم نگیر...من هنگ کردم ولی هیچی نگفتم...
اومد پذیرایی کنه واسه همه اجیل شیرینی تعارف کردواسه من هیچی نگرفت هیچ تعارف نکرد...نشست گفت مگه توام باید تعارف کنم .!!!حالا من هیچی نگفتماااا برامم مهم نبود چون تا خرخره پر بودم...خیلی بی شخصیت شدم...