من اومدم شهر دیگه برای زندگی
از خانوادم دور شدم
تک دختر خونه بودم
خیلی تنگ شده برای خانوادم
مخصوصا داداش کوچیکم
بغض داره خفم میکنه
یاد گریه های بی امان مادرم موقع اومدنم میفتم حالم بد میشه
یاد پادرد شدید بابام که وقتی پیشش بودم براش نسخه میپیچیدم و اونم با قربون صدقه رفتنم استفاده میکرد
یاد اون حرفش که میگفت بابا تو چطور میخوای بری شهر دیگه زندگی کنی از ما دور بشی
و من میخندیدم و میگفتم نمیخوام برم اروپا که
ولی تو دلم اتیش بود
یاد داداش کوچیکه که با مظلومیت میومد میگفت اگر تو بری من دلم خیلی میگیره.
داداش بزرگه که باید الان اونجا میبودم و خواستگاری رفتن هاش رو با مادر همراهی میکردم
خیلی سخته عزیز دردونه خونه ای باشی و مجبور بشی با کوله باری از بغض بیای شهر دیگه. تو غربت و بی کسی. و دلت پر بزنه برای خانوادت. برای ارامش دلم و خاتمه دادن به اشکام محتاج صلوات هاتون هستم. 22 سال سن دارم و باید از الان بار غربت رو رو دوش بکشم. الحق خانواده همسرم عالی هستن ولی خب هیچ کس خانواده نمیشه. قدر خانواده هامون رو بیشتر بدونیم. شاید زود دیر بشه