همه ی اینایی که گفتی سره منم اومده....
بعدشم هیچوقت مادرم اعتماد بنفس نداد به من...
هروقت اومدم ظرف غذا رو بشورم گفت برو بشین درس بخون یا تو آروم میشوری حوصلم نمیگیره ....
اومدم کنارش وایسم غذا یاد بگیرم گفت هنوز زوده تو رفتی خونه ی شوهر یادمیگیری....
و هزاران اتفاق دیگه !
الان که اصلا اعصاب ندارم خدا شاهده از هیچی هم خوشم نمیاد اعتماد بنفسمم صفر شده