2777
2789
عنوان

خیلی زشته

| مشاهده متن کامل بحث + 745 بازدید | 89 پست

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

حالا پسر خواستین موفق شدین یا نه؟؟؟من یه دختر دارم؛دوست دارم اگه خدا بخواد یه پسر داشته باشم 

آره عزیزم هردوتا پسر شدن من کلا دختر نمیخواستم واسه همین خیلی دنبال زمان لقاح و این چیزا بودم حالا یا خواست خدا یا هرچی واقعا درست همون شد البته که درصد خیلی کمی هم به محیط واژن ربط داره

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
اصلا با من بوده استارتر خواسته رو من ریپلای کنه اشتباهی رو شما کرده من نمیتونم بزام من اصلا نازایی ن ...

من اصلا ریپلای نکردم چون به خدا اونقدر دلم شکسته حوصله بحث ندارم فقط خواستم بگم راحت میشه دل شکوند اینجا میاییم دلمون واشه نه راه اشکامون خواسته یا ناخواسته

 به خدا❤ ایمان دارم " حتی اگر سکوت کرده باشد.... 
این کاربر داره مظلوم نمایی میکنه به روح بابا قسم من اصن نمیدونستم ایشون مشکل بارداری داره یه تاپیکی ...

من تورو قبول دارم

دیدین خدا بالاخره بغلمو با دستاش پر کرد؟                         امضای قبلیم: خدایامیشه بغلمو با  دستات پر  کنی؟ آخه  مامانم میگه: دستای خدا به لطافت نوزاد تازه  متولد  شدس❤ 

آره عزیزم هردوتا پسر شدن من کلا دختر نمیخواستم واسه همین خیلی دنبال زمان لقاح و این چیزا بودم حالا ی ...

میشه راهنمایی کنی ببخشید وقتتو میگیرم

خدایا بابت همچی شکرت
عزیزم  7 ماهه ازدواج کردی هنوز خیلی زوده بگی بچه دار نشدنم رو ب رخم نکشید 😐😐😐

این حرفش که نظر دادم گفت تو نظر نده برو بزا بعد نظر بده سوزوندنم حرف نازایی نیست

 به خدا❤ ایمان دارم " حتی اگر سکوت کرده باشد.... 
من اصلا ریپلای نکردم چون به خدا اونقدر دلم شکسته حوصله بحث ندارم فقط خواستم بگم راحت میشه دل شکوند ا ...

عزیز دلم به جون بچه هام به روح پدرم به مرگ مادرم به چی قسم بخورم؟؟؟ من اصلا نرفتم تاپیک قبلیایه شمارو بخونم به خدا اشتباه میکنی چرا باور نمیکنی 

از ته قلبم برات دعا میکنم باردار شی عزیزم به خدا موقع زایمانم حتما دعات میکنم 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
من اصلا ریپلای نکردم چون به خدا اونقدر دلم شکسته حوصله بحث ندارم فقط خواستم بگم راحت میشه دل شکوند ا ...

احساساتتو درک میکنم منم تمام طعنه های نازا بودنو شنیدم میفهممت😧ولی من اصلا نازا نبودم بی خیال دنیا دوروزه

اسمم گلاره صدام میکنن گلاررررر😆😊
بابا من طبق حرفایی که دکترم قبل از بچه اول بهم زد چون خیلی پسر میخواستم و طبق چیزایی که خوندم اسپرم ...

در مورد تخمک حق باشماست حرف شما درسته

ببخشید اگر بد قضاوت کردم😀

طومار طولاني انتظارم به اميد خودت يارب. سوال دندانپزشکی داشتید اینجا بپرسید https://www.ninisite.com/discussion/topic/3804499/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84-%d8%af%d9%86%d8%af%d9%88%d9%86%d9%be%d8%b2%d8%b4%da%a9%db%8c?page=2

یه دفه هم یه کاربری تاپیک زده بود جاریم همش جلو من بچشو میبوسه و قربون صدقش میره میخاد دل منو بشکنه.متاسفانه بعضی خانما خیلی حساسن

تو آن گل مریم سپیدی... بی تو دلم  شوری و امیدی ....دیگر به فردا ندارد 
عزیزم من کاری به استارتر و اون خانم ندارم ولی خداییش یکی بچه دار نشدنم رو به رخم بکشه واقعا دلم میشک ...

دل آدم دست خودشه وقتی کسی عمدا میخواد ناراحتت کنه یعنی بیماره. آدم که از بیمار ناراحت نمیشه

یادمه یه کاربر حامله بمن گفت تو که میگی بچه دار شدن اولویت زندگیت نیست الهی هیچوقت خدا بهت نده! منم گفتم حرفت ممکنه به خودت برگرده یه چیزی بگو که بهت برگشت بتونی تحمل کنی. عین دیوانه ها همین طور کامنت میذاشت من نه تنها ناراحت نشدم بلکه دلم براش سوخت. یا چند بار تو بحث سن ازدواج چند تا زیر دیپلم خونه دار بمن و کاربرا گفتن ترشیده، آدم نگاه میکنه طرف حسابش کیه بعد دلشو میلرزونه. بلانسبت کسی که آدم حساب نکنی بیاد هر حرفی بگه چه اهمیتی داره. ذهنتو باید بهش مسلط باشی.

من امروز و در همین لحظه به اتفاقات خوب خوشامد می گم و خودم رو برای دریافت فراوانی، نور، برکت و زیبایی سزاوار و شایسته می دونم. من با تمام وجودم باور دارم که اتفاقات مثبت هر روز و هر لحظه و هر کجا و توی هر وضعیتی در انتظارم هستن. حق الهی و طبیعی من اینه که در زیباترین و آرامترین مکان های دنیا زندگی کنم تا بتونم استعدادها و توانایی های درونیم رو آشکار کنم و به ظهور برسونم."" تاپیک اطلاعات قانونی شروط ضمن عقد ویژه مجردها ""  
این حرفش که نظر دادم گفت تو نظر نده برو بزا بعد نظر بده سوزوندنم حرف نازایی نیست

چرا آخه اینجوری میگی من کی گفتم تو نظر نده برو بزا؟؟؟ بابا من گفتم یه شکم بزا منظورم این بود کسی که به فکر بچه و اینا باشه خیلی اطلاعاتش درباره تخمک و اسپرم زنده موندنش و زمان باروری درسته 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز