به شهر خودمون برگشتیم اول حس بدی داشتم و مدام دلم میرفت برای بازی کردن با دوستام ولی کم کم دیدم نه بدم نیست فامیلامون دور من اونا را دارم و توی فامیل خیلی دوستای خوب ...
تا یه روز از این روزا بود که خبر رسید یه بچه کوچولو تو دل مامان پیدا شده(بچه ها صاحبشو پیدا کردید بگید لازمش نداریم بیاد ببرتش😂)
همیشه عادت داشتم شبا روی دست مامانم بخوابم این عادت از بچگی باهام بود...
روزی که مامانم رفت برای زایمانو من و موندم و خونه ی خالم که اتفاقا همیشه اونجا را محل بازی میدیدم و عاشق بازی کردن با دختر خاله هام بودن دیگه بهم حجوم میوردن شب که شد دیگه دستی نبود که سرمو بزارم و روی دست خودم خوابم برد(لوسم خودتونین)
دیگه با ورود داداشم خلع اون دوستامو احساس نکردم وحس خوبی گرفتم