منم 40سالم یه دختر دبستانی دارم. شوهرم اصراربه دومی داره و من معتقدم دیرشده و دیگه نمیشه.
نمیدونم، بیشتر دلم میخواد کتاب بخونم تنها باشم، دکترامو بخونم. از بچه داری خوشم نمیاد هیچوقت خوشم نمیومد.
آرزوهای نرسیده زیاد دارم. فکرمیکنم لیاقتم بیشتر از جایی بودکه الان هستم. درحد تلاش و استعدادم موفق نبودم.
ولی یه ترس بزرگ دارم که هرشب باهاش میخوابم،، از دست دادن مادر و پدرم چون مسن شدند و بیمار. التماس دعا