حوصلم سر رفته از شمام خاطره ای دارین بگین اگه دوست داشتین
زندایی من یه بار قهر طولانی کرده بود با شوهرش یعنی داییم، بعد بچه هاش رو گذاشته بود پیش داییم؛ کلا رفته بود یه شهرستان دیگه، بچه هاشم کوچیک بودن بنده خداها یکیشون ابتدایی بود تازه اونیکی خیلی کوچیک تر بود اوم موقعه پوشکی بود، هم داییم روانی بود هم زن داییم حالا حساب کنین اون بچه های بدبخت چی کشیدن تا بزرگ شدن، بعدش اون تایم طولانی که قهر بود زن داییم، به صدا ظبط کن برای دخترداییم که اون موقعه کلاس اول بود خریده بود🫠😂
از اون کوچیکا بعد بچه ساده؛ میومد به هممون میگفت این چیه صدامونو ظبط میکرد
این یکی خیلی دارک نیست ولی برای خودم ترسناک بود؛ عموم پسر عموم رو با یه دختری عقد کرده بود که با هماهنگی بابای دختره بود؛ اینقدر دعا گرفته بودن برای اون دختر که قبول کنه بدبخت میگفتن زبونش بند اومده بود، حالا من اعتقاد چندانی ندارم ولی اینکه بابای دختره اینکارو کرده بود خیلی برام ناراحت کننده بود
بابای دختره خیلی پولدار بود بعدش دقیقا نمیدونم سر چی عموم گفته بود اگه بذاری پسرم با دخترت ازدواج کنه کمکت میکنم زمین هاتو پس بگیری، الان خیلی وقته از این ماجرا میگذره اونام زندگی شون اوکیه و بچه دارن بچه هاشونم بزرگن
چبزای عجیبی آدم میبینه تو زندگی🤏🏽🚬