سلام بچه ها..
الان که دارم تایپ میکنم زیر پتو هستم..
یادتونه خیلی وقت پیش اومدم خونه ی داییم و زنداییم گفتم بچه اش با یه چیزایی تو هوا بازی میکنه؟
اونموقع هم از شدت ترس تاپیک زدم حقیقتا من نسبت به این مسائل خیلی ترسوام..
حالا دوباره تکرار شده. از عصر که اومدم خونه اشون پسر داییم داره با کاراش منو میترسونه همش میبینم میره گوشه ی حیاط دیوار با یکی به اصلاح که من نمیبینم و از قول خودش فقط اون میبینه حرف میزنه میاد به من آمار میده بچه ها شاید باورتون نشه ولی بخدا صاف دست گذاشت رو هدف.. برداشت گفت دوست من میگه چقدر طلای جدیدت رو دوست داری چرا به جاش نقره نمیخری بیاری برامون؟ منو میگی داشتم خوف میکردم چون پریروز طلا خریدم ولی اصلا سر و گردنم نکردم موندم این از کجا فهمید چون حتی به هیچ احدی هم نگفتم اینا بماند باز از این یک سره حرف زدناش بگذریم میبینم زنداییم زیرزیرکی میکشتش کنار با ترس و یه چیزی در گوش بچه اش میگه مثل اینکه دیگه تو حیاط نچرخه بعد میبینم زنداییم هم پا تند میکنه انگار مثلا میترسه وایسته بعد ک میشینه میبینم موهای تنش سیخ شده.. شبم بچه اش گفت میشه پیشت بخوابم دختر عمه منم گفتم بچه اس دلش نشکنه گفتم اره عزیزم چرا نه.. اینم از وقتی پیشم خوابیده مدام سرشو برمیگردونه سمت کنج دیوار اتاق و با یکی حرف میزنه دیگه طاقت نیاوردم و گفتم آرمان جان عزیزم بخواب که صبح خواب آلودی برداشت گفت دوستم میخواد از آشپزخونه غذا برداره میترسه پاهاتو لگد کنه بهم گفت بهت بگم پاتو جمع کنی وگرنه تب میکنی ها بخدا قسم که قالب تهی کردم نمیدونم چیشد تا پاهامو جمع کردم دیدم داره از اشپزخونه اشون که به اتاق آرمان که توش هستیم چسبیده صدا تلق و تولوق بشقاب میاد زنداییم و داییم هم اتاق خودشونن بخوام رد بشم برم بیدارشون کنم مجبورم یه دور از آشپزخونه رد بشم بخدا جراتم نمیاد گه خوردم پامو گذاشتم اینجا کمک کنید از اون موقع تند تند دارم بسم الله بسم الله میکنم