2777
2789

🌟من خیس ِ باران باشم و در را برویم وا کنی

عطر ِ تمشڪ و پونه را با خنده ات معنا کنی


🌟مانند ِ برگ و شبنمی، سرد از هواے ِ نم نمی

در خود بلرزم تا کمے در دستهایم "ها" کنی


🌟 بگذارے آن سو صندلی، محو ِ هواے ِ مخملی

با چوبهاے ِ جنگلے شومینه اے برپا کنی


🌟کترے و رقص ِ شعله ها، آویشن و هِل در هوا

یڪ سینے از عشق و صفا سهم ِ من ِ تنها کنی


🌟فنجان پُر از چایے شود، از من پذیرایے شود

عصرم تماشایے شود وقتے سرے بالا کنی


🌟یڪ عمر زن باشے ولی، غرق ِ سخن باشے ولی

دلتنگ ِ من باشے ولے با خنده اے حاشا کنی


🌟حالے به حالے جاے ِ گل، رقص ِ شمالے جاے ِ گل

بر روے ِ قالے جاے ِ گل، نقش ِ نگار ایفا کنی


🌟آیینه اے بگذارے و دل بر دلم بسپارے و

آن شانه را بردارے و با تار ِ مو غوغا کنی


🌟مو جنگلے ِ تا کمر! با روسرے ِ مِه به سر

اے واے اگر چشمت خزر، لب را قزل آلا کنی


🌟با مزه ے ِ توت ِ ملس، با شعر ِ حافظ همنفس

رقص ِ الا یا ایها الساقے ادر ودکا کنی


🌟اے جویبار ِ زمزمه! اے مستے ِ بے واهمه!

اصلآ که گفته اینهمه، آیینه را زیبا کنی؟


🌟جرم ِ من، عاشق بودنم، شلاق ِ مویت بر تنم

بهتر که این حد خوردنم را زودتر اجرا کنی


🌟چیدے گل ِ مهتاب را، تا پشت ِ پلڪ ِ خواب را

سهم ِ هزاران قاب را تصویرے از رویا کنی


🌟من صبح شعرے خوانده ام، شاید تو را گریانده ام

تا جاے ِ خالے مانده ام یڪ شاخه گل پیدا کنی




چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است


بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است


توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:


دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است


نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند


درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است


چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها


چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

از عشقِ دلـت نشانـه ای می خواهم

از کُنـجِ لبـت، تـرانـه ای می خواهم

💕❣💕

حالا کـه رسیده فصـلِ عـاشق شدنم

یک بوسه ی دلبرانـه ای می خواهم

💕❣💕

دوری نکن از دلـم، کـه احساست را

هر لحظه به هر بهانه ای می خواهم

💕❣💕

از رفتـن و دل بُـریـدن هـربـار نگـو

چـون دلبـرِ جاودانـه ای می خواهم

💕❣💕

حالا کـه بـه دامِ عشقت افتـاده دلم

از دستِ تو آب و دانه ای مۍخواهم

💕❣💕

ای عشق بیا و همـدمم باش و بمان

دور از غم و درد شانه ای می خواهم

💕❣💕

هم خلوت عاشقانه ای می نویسم


از عشق چو شاعرانه ای می خواهم



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀





عاشقم هیچ نخواهم ، تو بدانی کافیست ،


گاه گاهی نظری ، از تو نهانی کافیست ،


نیست امید گشایش دامن رحمت تورا ،


همچو مرغم به قفس ، گر نپرانی کافیست ،


گر.. بِه از مجنون نبودم عشق وُ لیلایم مباش ،


منِ سودا زده را ... تیغ زبانی کافیست ،


به مزارم مخوان ای دوست حدیث تلقین ،


جای تلقین دوسه بیت شعر بخوانی کافیست ،


نیست حاجت به کلامی دل ما زخم زنی ،


سرد مهری زِ تو وُ سرد میانی کافیست ،


بر دهانم بزن ای دوست اگر بد گفتم ،


که ز تو نوش بُوَد نوش دهانی کافیست ،


درد گفتن پیش بی دردان ندارد حاصلی ،


کرده ام صد مژه تَر ، بر تو عیانی کافیست ،


لعل لب از تو نخواهم که ز تو مدهوشیم،


گاه گاهی به بهار وُ ، به خزانی کافیست ،


عشق در خانه ی دل بی تو ندارد معنی ،


قبله ی روی تو وُ ، با تو معانی کافیست ،


از دل سوخته ی ما چه خبر داری تو ؟


عشق راحم به نهانست وُ نهانی کافیست ،



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد

دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد


در اوّل آسایشمان سقف فرو ریخت

هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد


زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند

اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد


آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،

شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد


با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد

با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد


ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم

یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد


جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت

گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد


یک عمر به سودای لبش سوختم و آه

روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد


یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر

رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد


با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت

مصداق همان وای به حال دگران شد



سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

ناگهان آیینه حیران شد،گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد،گمان کردم تویی


ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...

چشم آهوها هراسان شد،گمان کردم تویی


ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی

هر کجا زلفی پریشان شد،گمان کردم تویی


سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت

آتشی دیگر گلستان شد،گمان کردم تویی


باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان

عطر نیلوفر فراوان شد،گمان کردم تویی


چون گلی در باغ،پیراهن دریدم در غمت

غنچه ای سر در گریبان شد،گمان کردم تویی


کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم

سایه ای بر خاک مهمان شد،گمان کردم تویی

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

یک نفر را دوست دارم، شعر میگویم برایش

آمده در زیر شعر من نوشته: عاشقین؟!


این همه از دردهایم گفته ام باز آمده

مینویسد: خوش به حال دلبر تو! آفرین!


من کہ شاعر نیستم تا عاشق شعرم شوی

من فقط یک عاشقم بگذار تا شعرم شوی


با من از ماندن بگو رفتن تباهم می کند

خوب میدانی غمت خانه خرابم می کند


من به لبخند دو چشمان تو عادت کرده ام

ترک عادت هم که می دانی چه کارم میکند؟!


قدر یک دم دست هایت را زدستانم مگیر

فکر یک دم بی تو، بر مردن مجابم می کند


ناگهان از پشت ديوارِ خيالم رد شدی

شاه قلبِ شاعرِ ديوانه ی مرتد شدی


ردّ پايت را گرفتم تا لبِ دريای عشق

ناگهان در قلبم آن حسّی که می بايد شدی


آمدم سوی تو با گامی بلند و پرشتاب

رفتی و همبازی زيبایِ جزر و مد شدی


ساده از اين حس پاک من گذشتی بی مرام

من نميدانم چرا با ديدنِ من بد شدی


رد شدی بی اعتنا از پشت آن ديوارِ وَهم

تو خودت ما بين احساس من و تو سد شدی


ياد آن تصوير زيبای تو در ذهن من است

علت احساسِ مجنون بودنِ ممتد شدی


تازه فهميدم که از اين عاشقی بی بهره ام

تو همان شانسی که در بختم نمی افتَد شدی.



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

وین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانم


تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم


شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه

گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم


با پرتوِ ماه آیم و چون سایه ی دیوار

گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم


دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شب ها

چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم


فریاد ز بی مهری ات ای گل که درین باغ

چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم


ای چشمِ سخن گوی تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو وگفتن نتوانم



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

کوچه به کوچه میروم تا نِگرم جمال تو
یا که بیفتد نظرم به چهر بی مثال تو

آمده ام که دل دهم دل ببرم با نگهی
کُشته مرا روز وشبان این همه قیل وقال تو

تاب و توان ندارم ای ماه ز من دور نشو
کعبه ی آرزوی من گشته فقط وِصال تو

گو که کجایی ای گلم جان بدهم به پای تو
درس کمال میدهد بَر هَمِگان کمال تو

یارب اگر نظر کنی تا که به یارم برسم
یا برسم به گوشه ی درگه لایزالِ تو

مِصرَع آخر غزل حسرت با تو بودن است
لحظه وصل کی رسد پاسخ بی ملال تو

چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد

آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد


گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم

به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد


خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند

تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد


من دهان باز نکردم که نرنجی از من

مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد


دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند

بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد

سخن بی تو مگر جای شنیدن دارد؟ نفس بیتو مگر نای دمیدن دارد علت کوری یعقوب نبی معلوم است شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد...

"چڪیده از دلم غزل"
براے چشم هاے تو❣
تمام هستیام ببین، ❣
تمام شد به پاے تو

چگونه بے تو سر ڪنم،❣
تمام دردهاے من❣
تو زنده باش جاے من،
تمام من به جاے تو❣

"رسیده بیت آخرم،
چڪیده از دلم غزل"❣
فداے تو تمام من...
تمام من فداے تو❣

.

چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

2827
2791
2779
2792