2777
2789



اگر غمگین و پر دردم, به من اینگونه عادت کن

مرا کمتر بران از خود, مرا کمتر ملامت کن


کمی بنشین کنار من میان حجم تنهایی

سکوت سرد بودن را, تو بشکن این جسارت کن


فقط من شعر نیمایی برایت نیمه میخوانم

تو با هر مصرع ناکام, بساز با من قناعت کن


اگر حرفی زدم بیجا, اگر کار خطا کردم

نمیخواهم تو را ناصح, مرا کمتر نصیحت کن


معما نیستم اقا, کمی پیچیده گی دارم

اگر حل ام نمیدانی, برو خود را اهانت کن


تو با من مهربان باش و به من صبر و تحمل ده

تو مردی, زن منم اینجا, کمی کمتر شکایت کن


به حرفم گوش کن جانم, نه انچه در خیال توست

دهانت را ببند گاهی و کمتر هی قضاوت کن


تو با من همسفر گشتی و اینجا نیمه راهست

در این راه سفر با من, بمان یک شمه جرات کن


بله میدانم اسان نیست, من و صد رنگ احساسم

ولی از اینکه صد رنگم, تو احساس سعادت کن


اگر دیوانگی کردم, تو هم دیوانه گی برگیر

اگر بی منطقی کردم تو هم شوق حماقت کن


اگر من شهر را روزی به رنگ سرخ پیچیدم

تو هم مغرور و بی پروا بیا با من قیامت کن



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

شبیه معجزه، از دور،پیدا می شوی گاهی

بهجای کشفِ رازِ دل، معما می شوی گاهی


گریزی نیست از احساسِ تنهایی در این دنیا

میان جمعِ یاران هم تو تنها می شوی گاهی


ز عمقِ حسرتِ شبهای تنهایی و تاریکی

نویدِ تابشِ خورشیدِ فردا می شوی گاهی


کنارِ ساحلِ امنِ نگاهت، غرق طوفانم

میانِ چشمهء چشمم، تو دریا می شوی گاهی


تو در هرگوشه از قلبم،شدی پنهان به بطن عشق

تماشایی تر از کل زوایا می شوی گاهی


نمی گنجی در ادراکِ حریمِ عقلِ بی منطق

فقط در محور احساس، معنا می شوی گاهی


از اوجِ خلوتِ شبهای بی مهتابِ دلتنگی

امیدِ روشنِ روزِ مبادا می شوی گاهی


تغزّل می چکد از غنچه های باغ طبعِ تو

تبسّم می کنی ناگه؛شکوفا می شوی گاهی...




چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


ای ڪاش ، در آغوش
ٺو ای یار ، بمیرم ،
یڪ بار نه ، هر روز ،
دو صد بار بمیرم.....،

احساس لطیفی اسٺ
در آغوش ٺو مردن
بڪَذار در آغوش
ٺو ای یار ، بمیرم.......


چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد

آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد


گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم

به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد!


خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند،

تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد،


من دهان باز نکردم که نرنجی از من

مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد


دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند

بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد!


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

ندهد هيچ گلى عطـر خوش بوی تو را

نفـروشم بــه جهـان پیـچشی از موی تو را


نـاز ِچشمانِ تــو دل برده ، بـه جان ِتو قسم

خوش کشیده است خدا آن خم ابروی تورا


هیچـکس جـای تــو را پـر نکند هیـچ زمان

کـار من نیـست فــراموش کنـد روی تــو را


آن زمان غصه سفر کرد از این جان که لبم

بوسه زد چشم و لب و شانه و بازوی تو را


من اگــر اهـلِ محبـت شده ام لطف تو بود

چون گرفته است وجودم همه ی خوی تو را


خـواستـم دل نـدهم ، دل نسپارم به کسی

عــاجـزم وصف کنـم قدرت جــادوی تو را


شـاعـر چشم دل آرای تــو شد سنگ صبور

تـا بـه تصویـر کشد قـــامت دلجــوی تو را


چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

شاعرم باش و برای دل ویران بنویس

دو سه خط از من بیمار و پریشان بنویس


بنویس هرچه دلت خواست که آرام شوم

تا که آرام شوم ،شعر فراوان بنویس


مدتی هست دلم تنگ غزل خوانی هاست

تا دلم وا شود از یار غزلخوان بنویس


سر و سامان که ندارد ،غم و آشفتگی ام

چند خطی ز من بی سرو سامان بنویس


قلمت سبز و دلت شاد بماند شاعر

از پریشانی من هر دم و هر آن بنویس


برده چشمان تو آرامش شب های مرا

شاعرم باش و برایم سر و سامان بنویس


تو طیبب دل سرگشته و مجنون منی

لااقل نسخه ام امشب لب و دندان بنویس


باب میل دل من باش و به پرونده ی من

تا قیامت تو فقط واژه ی عصیان بنویس.



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀



راستی از هوس و میل شکفتن چه خبر؟

از شب و دردِ دل و میل به گفتن چه خبر؟


مدتی هست ز احوال شما بی خبریم

تا سحر مستی و از جام شکستن چه خبر؟


از من و خانه که اصلا خبری نیست ولی

تو بگو از خود و آن قصه ی رفتن چه خبر؟


این طرف سردترین نقطه ی دنیا شده است

آن طرفها تو بگو گرم نشستن چه خبر؟


خستگی همدم و همراهِ من این کنج قفس

تو پریدی و از آن لحظه ی جَستن چه خبر؟


دوستی رسم قشنگیست فراموش نکن

وقت بگذار کمی حسِ نوشتن چه خبر؟



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

دلبری دارم و عشقی ، که جهانم همه اوست

صبر و آرام دلم ، راحت جانم همه اوست


شور عشقش شده چون آب حیاتی به تنم

تارو پودم، نفسم ، روح و روانم ،همه اوست


گوئیا در نفسش روح مسیحا نفسی ست

آنکه پیرانه سرم کرده جوانم ، همه اوست


ماه رویش به شبی دیدم و زان شب همه دم

سخنم وصف رخش ، ورد زبانم همه اوست


گر چه در پرده نهانست و نیاید به نظر

با خبر از من و اسرار نهانم همه اوست


در نظر بازی ما ، مسجد و میخانه یکیست

کعبه او،صومعه او ، دیر مغانم همه اوست


واعظان وعده ی حوران و بهشتم ندهید

آنکه خود بهترازاین کرده از آنم همه اوست


فاش گفتم سخن از سینه ی درویش پریش

دلبری دارم و عشقی که جهانم همه اوست

چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

2827
2791
2779
2792