حدود دو هفته پیش عمو و زن عموم اینا خونه مون شب اومدن مهمونی موندن .
دیشب هم زن عموم خودش اومد خونه مون با عروس و نوه هاش ولی من پریود شده بودم به شدت دلم درد میکرد.
مامان تعارف کرد شب بمونید زن عموم داشت قبول میکرد
که یهو یادش افتاد پسراش نیستن گفت فرداشب میایم
امروز من از دل درد نتونستم پاشم خونه مرتب کنم
مامانم هم شاغل هستن
امروز نبودش ، تعطیل نبود امروز مامانم
الانم انگار بمب ترکیده تو خونه مون
منم اینقدر دلم درد میکنه نمی تونم از جام تکون بخورم
کاش امشب نیاین که آبروم میره
مامانم که برگرده نمی تونه به همه کارا برسه