دلگرمیم بود،من خانواده خوبی دارم،ولی کلا اون بنده خدا تک عروسش خیلی دوس داشت،دو طرفه بود رابطمون،ازدر اتاقش میرفتم تو اسفند دود میکرد سریع،میگفت عروسم چشم نزنن،میخندیدم میگفتم کسی ندید منو،دو شهر متفاوتیم،اگه ده روزم پیشش بودم،میخواستم بیام،اشک میریخت،تو بیمارستان،شب تا صبح چشم روهم نمیزاشتم،میگفت چرا هروقت چشم باز میکنم بیداری،میخندیدم میگفتم فرشته ها مامور ضبط اعمالن،اعمالت ضبط میکنم،همش قربون صدقه،
توicuاون هفته رفتم داخل چون میشناسنم،در گوشش گفتم میارمت خونه،برام بخونی و...هوشیاریش درحدی نبود که چشم باز کنه یا حرف بزنه،فقط اشکاش اومد
تو بیمارستان شهر خودم بستریش کرده بودم،فرداش دست تنها پزشک قانونی و... رفتم،غسالخونه ده دقیقه ای بالا سرش تنها نشستم کلی اروم باهاش حرف زدم
بار اولی بود که وارد خونه شدم وکسی اسپند برام دود نکرد....اخ که چقدر دلتنگم