انگار مادر پدربزرگم یه زن و تو رودخانه میبینه داره غرق میشه نجاتش میده بعد میفهمه سم داره و حامله هست میفهمه جن میترسه زن میگه نترس چون به من خوبی کردی تا هفت نسل خانواده شما در خوبی و خوشی زندگی میکنند و ما کمک شون میکنیم چون پدربزرگم توی کشاورزی دست تنها بوده بعد یکی میومده کمکش میکرده ولی یواشکی نمیدونسته کیه تا این که بعد از ظهر میبینه یکی داره کار ها شو میکنه میگه تو کی هستی اونم میگه من بچه همون جنی هم که نجات دادی ما تا هفت نسل به شما کمک میکنیم ... ماجرا های خانواده من زیاده بیخیال بخوام بگم تا تا نصفه شب طول میکشه