2777
2789
عنوان

سرگذشت من

275 بازدید | 19 پست

سلام به همگی من چند ساله نی نی شایت میام هر وقت دلم میگیره اکثرماها کسیرو نداریم باهاش حرف بزنیم وه تو دنیای واقعی چه تو دنیای مجازی من که از تنهایی بی کسیو کاری میام اینجا درد دل میکنم

من یه زن ۲۱ ساله ام. سه ماهه از عروسیم میگذره، حیلی سختی ها کشیدم وخیلی درد رو دارم تحمل میکنم همش با خودم میگم خدایا مگه چی توی وجود من دیدی که اینهمه سختی رو یکجا باید به جون بخرم 

تک فرزند بودم درسم خوب بود خانواده حیلی معمولی داشتم پدر مادر کارمند خونه معمولی و کوچیک، یه اتاق کوچیک مخصوص خودم درسمو میخوندم ورزشمو میکردم سال اخر دبیرستان فشار زیادی روم بود بابام خیلی اذیت میکرد ادم بشدت ارومیه اما توی خونه مارو اذیت میکرد من دیگه طاقتم طاق شده بود هرکاری میکردم بی فایده بود اختلافات داشت اذیتم میکرد هر دفعه دعوا هر دفعه قهر همیشه استرس داشتم نگران بودم نکنه اتفاقی برای مامانم بیفته نکنه یچیزی بشه انگار توی همون سن کم من یاد گرفتم نگران بقیه باشم و مراقب بقیه باشم ،سال اخر بابام برای ادامه تحصیل رفت یه شهر دیگه مامانم اکثر اوقات سرکار بود من منزوی تنها. شدم خیلی غصه میخوردم همش میگفتم خدایا یعنی میشه یه کسی سر راهم قرار بدی که کمکم کنه که همدردم باشه خدایا منو تو مسیر درست قرار بده تا یوقت خطایی لغزشی نکنم خودت مراقبم باش 

گذشت گذشت کلی اذیت میشدم تو خونمون ولی همه چی داشتم عوضش فشار روحی روانی زیاد بودتااینکه درست سال کنکورم موقع امتحانای دی ماه یه خواستگار برام اومد اونم سنتی سنتی

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

من ۱۷ سالم بود خیلی کوچولو تر از بقیه بودم از لحاظ فکری تو خط درس کتاب و رمان بودم و ورزش میکردم تو خونه اون زمان کرونا بود جایی نمیرفتم اعتقاداتمم اما خیلی قوی شده بود 

من این خواستگارو شب خواستگاری دیدم پسر خوبی بود قد بلند ریش سبیل چشم ابرو مشکی چیزی که توی رویاهام بود و سه سال از خودم بزرگتر بود اولین بار حرف زدیم فهمیدم نه کار داره نه خونه نه ماشین نه هیچی سرباز بود 

منم بعدش نشستم و فکرامو کردم با خودم گفتم خدایا شاید این همون کسیه که میخواستم ولی انگار بیشتر باید من توی مسیر به اون کمک کنم و همراهش باشم

باهم چند قرار بیرون رفتیم و من قبول کردم 

و فتمیل دور قودن مورد تایید 

البته اونموقع ها به من گفت تا شش ماه دیگه که سربازیش تموم بشه سرکار میره وهمه چی درست میشه منم میخواستم کنارش بمونم

احساس میکردم افسردگی داشت زیر چشاش گوگد گود گود بود  و خیلی چیزهای دیگه حس میکردم که این پسر یچیزی مصرف میکنه حالا یا سیگار بود یا هرچیزی ولی چون بچه بودم اطلاعاتی نداشتم پشت گوش انداختم

گذشت گذشت هرروز اون سر پست های سربازیش زنگ میزد ومنم بعد مدرسه کلی براش تعریف میکردم خیلی ذوق داشتم اما خیلی هم خجالت میکشیدم ولی چون خانوادم همه چیزو تایید کردن دلم قرص بود 

براش داستان میخوندم شعر میخوندم یه عالمه امید و انگیزه بهش دادم از وقت درس خوندنم و غذا خوردنم کم میکردم و با اون حرف میزدم همون موقع ها فهمیدم این پسر وابستگی شدید به مادرش داشت و همونقدر که با من حرف میزد با مادرش هم حرف میزد 

از احاظ خانوادگی ما خانواده معمولی اما حساس روی تربیت بودیم همه تحصیلکرده و اروم 

اما اونها متاسفانه خیلی با ما اختلاف فرهنگی داشتن که بعدا فهمیدم 

دایی ها و پدرش اعتباد داشتن و دو نفر از خانواده مادریش اوردوز کرده بودن که من بعد ها فهمیدم

و اینکه اهل پارتی و مشروب بودن دختر هاشون روابط کاملا بازی داشتن و و وو

من به این پسر وابسته شدم چون هیچ رابطه ای نداشتم اولین بارم بود که با یه پسر حرف میزدم کم کم شروع کردم به ارایش کردن و لباسای خوشگل خریدن از فضای درس خوندنم دور شدم و وارد دنیای زنانه و عاشقانه و... شده بودم 

درسم عالی بود اما پشتکارم نه...من غرق شدم در عشق اون اپم اهداف اون اپم و زندگی با اون ادم

گذشت تا بعد شش ماه با مخالفت خانواده که میگفتن کاری نداره نامزد کردیم من خیلی پیش خانواده طرفداری میکردم خیلی هواشو داشتم همیشه میگفتم نه ایندش روشنه شما به من گوش بدید زندگیه منه و همه رو راضی میکردم نامزد کردیم و همون موقع های نامزدی دعوامون شد ولی من خیلی کوتاه میومدم اما اون پرخاشگر بود حرف خودشو به کرسی مینشوند مامانم برامون یه تالار کوچیک رزرو کرد رسم ما اینه نامزدی با خانواده دختره 

ولی خب معمولا توی خونه جمع جور میگیرن اما خانوادم سنگ تموم گزاشتن همون موقع ها فهمیدم این پسر بشدت خسیسه برای نامزدی چیز زیادی نیاوردن حتی شیرینی رو چون رسمه پسر میاره به انگشتر ظریف و دسته گل توی سطل بود 

یه کیف کفش قدیمی هم بود 

ارایشگاه لباس نامزدیم اکسسوری هام حتی کوچک ترین چیزهارو با پول خانواده خریدم و این پسر حتی تعارف نمیکرد که بزار من برات بخرم 

بعد نامزدی اون  تازه اخلاقای بدترشو رو کرد بشدت گیر بود برای رابطه جنسی باهام قهر میکرد دعوا میکرد اذیت میکرد منم خب کم سن سال فقط میخواستم دلشو بدست بیارم اما دختر خیلی سرسختی یودم گذشت تا شش ماه بعد نامزدی که اجازه دادم بدنمو ببینه فقط در همین حد و ما خیلی درگیری داشتیم فهمیدم شدیدا سیگار میکشید هیز بود کار پیدا نکرد و بشدت مامانب بود یعنی نمیتونست سه چهارروز مامانشو نبینه دیوونه میشد 

چندباری با اطرافیانش بیزون رفتم همه یجورایی میگفتم میدونی که فلانی چجوریه میدونستی دخترباز بوده نزدیک چهارپنج نفر اینو بهم گفتن 

وبین همه این ماجراها ینفر از فامیل هاشون به گوش من رسوند که این پسر عاشق یه دختری بوده که دختره ولش میکنه و اون هم فورا میره سربازی توی. سربازی هم به دختر بازی و ارتباطات تلفنیش ادامه میده و با خیلی ها توی رابطه بوده 

من اهمیتی ندادم  و هی گذشت گذشت تا اینکه بعد دوسال قرار شد عقد کنیم چون درست نبود نامحرم باشیم بعد اینهمه مدت 

اونها برای عقد یه تایمی رو تعیین کردن که بعد از عید بود 

ما همه کارارو انجام دادیم لباس دوختم طلا خریدیم و همرو دعوت کردیم و پنج روی مونده بود به مراسم که...

خواهر این پسر قبلا یکبار طلاق گرفته یود و دوباره ازدواج کرد به یک شهر دیگه مادرشوهرم ثبل عید رفت خونشون و یکماهی موند و دعوای شدیدی ایجاد شد با شوهر دومش و باعث شد اونهم طلاق بگیره 

بخاطر طلاق اون شوهرم گفت که خواهرم مادرم میگن کا باید بریم پیش روانشناس حتما و عقد رو عقب بندازید 

در صورتی که من قبل عید مدام اطرار میکردم که بریم پیش روانشناس و شوهرم قبول نمیکرد یکهو پنج روز مونده به مراسم مثل پتک که بخوره توی سرم توی جمع جلوی همه بهم گفت عقدو عقب بندازیم من تازه ۱۹ سالم شده یود خیلی غصه خوردم فکر میکردم یک دلیلی داره شاید واقعا قصد ازدواج نداشته و من رو بازی داده توی مهمونی بلند شدم و تا خونه ی خودمون تنها با گریه رفتم و اون حتی دنبالم هم نیومد 

من خیلی ناراحت بودم و اون هی اصرار و نازکشی و منت کشی میکرد تا اینکه قرار شد خرداد عقد کنیم بازهم مشکل داشتیم یکروز توی ارایشگاه که با خواهرش رفتم دوست خواهرش اومد و بعد سلام احوالپرسی گفت داداشت چخبر خواهرشوهرم گفت داره ازدواج میکنه و اونهم گفت اعع با اهمون دختره که میخواستش و خواهرشوهر چشماشو گرد کرد همه ساکت شدن گفت اره با زنداداشم منو نشون داد 

من دیگه شک کردم دوباره اون حرفای قدیمی اومدن توی سرم رژه میرفتن یک هفته مونده بود به عقدمون 

توی این دوسال من کلی ازش پرسیدم که رابطه داشتی قبلا یا نه کسیرو دوست داشتی و اون قسم میخورد که نه و ت و اولین دختری هستی که من باخاش حرف میزنم و من هم میگفتم حتما شوهرم راست میگه و بقیه دروغ گفتن

اما متاسفانه حقیقت همون بود متاسفانه شونرم اوس قهر قهرو رفتارای فوق بچگانه داشتشب قبل عقدمون دعوامون شد و اومد بخاطر کارهای خانوادش خواهرشو مادرش که کلی. ازار اذیت کردن منو و منو خراب کردن پیش همه و دوبهم زنی کردن من به شووهرم گفتم که من میترسم مادر وخواهرت دوروران و همون جا بعد همون کلمه کوبید توی سر خودش داد زد قهر کرد. رفت گفت عقد نکنیم اما من دوباره پشیمون شدم و گفتم بیا درستش کنیم و اشتی کردیم همون شب و عقد کردیم فرداش اما خیلی ناراحت بودم ته دلم راضی نبودم همش بغض داشتم همون شب هم مامانم و بقیه اعضای خانواده گفتن که جدا شید همین الان و تمومش کن بدترش نکن ما راضی نیستیم اینها نرمال نیستن

اما من کار خودمو کردم ....

شب عقد از شدت مشتی دعوا درست کرد و ابروریز شد که باباش جمع کرد ماجرارو و ازهمون جا خانواده من کلی ناراحت شدن و ترسیدن 

بعد عقد با پول های عقدمون رفتن مسافرت ومن هم باهاشون رفتم یکجورایی برای عوض شدن روحیه خواهرشوهرم که تازه طلاق گرفته بود و خب همه ی کاپو های عقدمون هم به باد رفت که سرمایه کوچکی بود 


مناسفانه همون جا بطور اتفاقی یه اتفاقی افتاد و ما رابطه داشتیم و منخونریزی داشتم همونجا توی اون ویلا تاصبح رفتم توی بالکن و ازتنهایی ترس گریه کردم اینقدر گریه کردم و فقط میگم تم چرا باید این اتفاق میفتاد و تنهای تنها دور ازخانوادم بودم 

کلی گریه میکردم ومسافرت کوفتم شد و مریض شدم و ازار اذیت و تیکه کلام مادرش که بماند

اما من باهمه مهربون بودم ولی خب یادم میوند همه ی رفتارها و کاراهاس زشتشون روو چشم پوشی میکردم

بعد از عقد خیلی بهم نزدیک شدیم و همدیگرو دوست داشتیم اما تختلافات بالا گرفت شوهرم بیکار بود خسیس بود بددهن بود چند باری کتکم زد خیلی کوچیک مدام قهر میکرد انتظارلت بیخود داشت و هیچ هدفی نداشت نهبرای عروسی نه کارش نه چیز دیگه 


گذشت تا یکسال بعد عقدمون که شوهرم گفت برای کار میخوام برم یک شهر دیگه به مدت چهارپنج ماه و با خانوادش رفت با اینکه من مخالف بودم و البته کار خودش هم نبود و کار پدرش بود و اون هم با پدرش رفت 

پدرم ضامن وام ازدواجمون شد اون باهاش یه پراید خرید و بقیشو هم خرج چیزای الکی کرد

توی اون مدت که اون شهر دیگه قود من روی اکانتش رفتمو فهمیدم بله اقا با دخترهای زیادی در ارتباط بوده ... خیلی غمگین شدم دنیاروی سرم خراب شد تازه شروع کرده بودم که درس بخونم که این اتفاق افتاد و من اینقدر گریه میکردم که خشکی چشم گرفتم و زیر چشمام تا مدت قرمز و متورم و خشک شده بود

توی اون مابین خاهر شوهرم تولد گرفتو شوهرم قرارشد ازون شهربیا و بریم تولد یکجورایی پارتی بود م ختلط بود من دوست نداشتم بریم اینجورجاها اما جرات نداشتم بگم نریم چون خودشو میکشت و درمورد خانوادش خیلی تعصب داشت 

منم توی تون چندما ه که نبود باشگاه رفته بودم خیلی تغییر کرده بودم یه دامن مشکی پلیسه کوتاه با جوراب شیشه ای مشکی و کفش پاشنه دار و یه شومیز استین دارمشکی که حالت کراوات داشت پوشیدم ورفتیم 

اونجاهمه بودن و شوهرم هیچی براش مهم نبود هرچی میگفتم کنار من بمون اولش مانتومو درنیاوردم معذب بودم اما خانواده خودش گفتن درار و... شوهرم منو ول کرد رفت چشم چرونی دخترهای دیگه و مشروب خوردم من تنها بودم با چنتا دختر همسن خودم از فامیل ها اشناها 

کم کم شروع کردم به رقصیدن خنیدن و... منم خودمو سرگرم کردم

تایانکه دوست ش اومد هی حرف میزد تیکه میپروند و رد میشد به بهونه های مختلف و خیلی چیزهای مگو دیگه که اتفاق افتاد 

توی اونشب چنتا درگیری پیش اومد که من اشنا داشتم معرفی کردم به صاحب باغ و منتفی شد ماجرا اما اوضاعشون واقعا بد بود از همه لحاظ من یکی از طلاهای خودم که سکه ازین کادویی ها بودو به عنوان کادو به خواهرشوهرم دادم 

اما اون همش به شوخی جدی به شوهرم میگفت ماشینتو بده به من بارها اینو تکرار کرد.....

تا اینکه بعد یک هفته من خیلی بخاطر اونشب و اون رفتارها اذیت بودم و به شوهرم گفتم که چیشده و اونهم دوستش رو با دوست جون حونیش قطع کرد البته من نمیخواستم اینجوری بشه ولی میترسیدم که برای من حرفی دراد بخاطر همون اتفاقا چونکه خانوادش بشدت اهل حاشیه سازی بودن و من احساس خطر کردم 

گذشت گذشت تا اینکه من برای عروسی پرسیدم و اون هی میگفت سه ماه دیگه سه ماه دیگه و هی عقب مینداخت دوسال از عقدمون گذشته بود و دیگه همه چی ازار دهنده شده بود دوران عقد خیلی سخته

اخرین باری که ازون شهر اومد گفت ماشینو فروختم به خواهرم و من وقتی پرسیدم چرا؟! فقط همین کلمه چنان دعوایی کرد کتکاری فحش بدبیراه و گفت که سرمایم به باد رفته و هیچ پولی هم درنیاوردیم 

وهمش رو دروغ میگفت

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   قیام  |  13 دقیقه پیش