گذشت تا یکسال بعد عقدمون که شوهرم گفت برای کار میخوام برم یک شهر دیگه به مدت چهارپنج ماه و با خانوادش رفت با اینکه من مخالف بودم و البته کار خودش هم نبود و کار پدرش بود و اون هم با پدرش رفت
پدرم ضامن وام ازدواجمون شد اون باهاش یه پراید خرید و بقیشو هم خرج چیزای الکی کرد
توی اون مدت که اون شهر دیگه قود من روی اکانتش رفتمو فهمیدم بله اقا با دخترهای زیادی در ارتباط بوده ... خیلی غمگین شدم دنیاروی سرم خراب شد تازه شروع کرده بودم که درس بخونم که این اتفاق افتاد و من اینقدر گریه میکردم که خشکی چشم گرفتم و زیر چشمام تا مدت قرمز و متورم و خشک شده بود
توی اون مابین خاهر شوهرم تولد گرفتو شوهرم قرارشد ازون شهربیا و بریم تولد یکجورایی پارتی بود م ختلط بود من دوست نداشتم بریم اینجورجاها اما جرات نداشتم بگم نریم چون خودشو میکشت و درمورد خانوادش خیلی تعصب داشت
منم توی تون چندما ه که نبود باشگاه رفته بودم خیلی تغییر کرده بودم یه دامن مشکی پلیسه کوتاه با جوراب شیشه ای مشکی و کفش پاشنه دار و یه شومیز استین دارمشکی که حالت کراوات داشت پوشیدم ورفتیم
اونجاهمه بودن و شوهرم هیچی براش مهم نبود هرچی میگفتم کنار من بمون اولش مانتومو درنیاوردم معذب بودم اما خانواده خودش گفتن درار و... شوهرم منو ول کرد رفت چشم چرونی دخترهای دیگه و مشروب خوردم من تنها بودم با چنتا دختر همسن خودم از فامیل ها اشناها
کم کم شروع کردم به رقصیدن خنیدن و... منم خودمو سرگرم کردم
تایانکه دوست ش اومد هی حرف میزد تیکه میپروند و رد میشد به بهونه های مختلف و خیلی چیزهای مگو دیگه که اتفاق افتاد
توی اونشب چنتا درگیری پیش اومد که من اشنا داشتم معرفی کردم به صاحب باغ و منتفی شد ماجرا اما اوضاعشون واقعا بد بود از همه لحاظ من یکی از طلاهای خودم که سکه ازین کادویی ها بودو به عنوان کادو به خواهرشوهرم دادم
اما اون همش به شوخی جدی به شوهرم میگفت ماشینتو بده به من بارها اینو تکرار کرد.....
تا اینکه بعد یک هفته من خیلی بخاطر اونشب و اون رفتارها اذیت بودم و به شوهرم گفتم که چیشده و اونهم دوستش رو با دوست جون حونیش قطع کرد البته من نمیخواستم اینجوری بشه ولی میترسیدم که برای من حرفی دراد بخاطر همون اتفاقا چونکه خانوادش بشدت اهل حاشیه سازی بودن و من احساس خطر کردم
گذشت گذشت تا اینکه من برای عروسی پرسیدم و اون هی میگفت سه ماه دیگه سه ماه دیگه و هی عقب مینداخت دوسال از عقدمون گذشته بود و دیگه همه چی ازار دهنده شده بود دوران عقد خیلی سخته
اخرین باری که ازون شهر اومد گفت ماشینو فروختم به خواهرم و من وقتی پرسیدم چرا؟! فقط همین کلمه چنان دعوایی کرد کتکاری فحش بدبیراه و گفت که سرمایم به باد رفته و هیچ پولی هم درنیاوردیم
وهمش رو دروغ میگفت