سلام به همگی من چند ساله نی نی شایت میام هر وقت دلم میگیره اکثرماها کسیرو نداریم باهاش حرف بزنیم وه تو دنیای واقعی چه تو دنیای مجازی من که از تنهایی بی کسیو کاری میام اینجا درد دل میکنم
من یه زن ۲۱ ساله ام. سه ماهه از عروسیم میگذره، حیلی سختی ها کشیدم وخیلی درد رو دارم تحمل میکنم همش با خودم میگم خدایا مگه چی توی وجود من دیدی که اینهمه سختی رو یکجا باید به جون بخرم
تک فرزند بودم درسم خوب بود خانواده حیلی معمولی داشتم پدر مادر کارمند خونه معمولی و کوچیک، یه اتاق کوچیک مخصوص خودم درسمو میخوندم ورزشمو میکردم سال اخر دبیرستان فشار زیادی روم بود بابام خیلی اذیت میکرد ادم بشدت ارومیه اما توی خونه مارو اذیت میکرد من دیگه طاقتم طاق شده بود هرکاری میکردم بی فایده بود اختلافات داشت اذیتم میکرد هر دفعه دعوا هر دفعه قهر همیشه استرس داشتم نگران بودم نکنه اتفاقی برای مامانم بیفته نکنه یچیزی بشه انگار توی همون سن کم من یاد گرفتم نگران بقیه باشم و مراقب بقیه باشم ،سال اخر بابام برای ادامه تحصیل رفت یه شهر دیگه مامانم اکثر اوقات سرکار بود من منزوی تنها. شدم خیلی غصه میخوردم همش میگفتم خدایا یعنی میشه یه کسی سر راهم قرار بدی که کمکم کنه که همدردم باشه خدایا منو تو مسیر درست قرار بده تا یوقت خطایی لغزشی نکنم خودت مراقبم باش
گذشت گذشت کلی اذیت میشدم تو خونمون ولی همه چی داشتم عوضش فشار روحی روانی زیاد بودتااینکه درست سال کنکورم موقع امتحانای دی ماه یه خواستگار برام اومد اونم سنتی سنتی