شوهرم عاشق کربلاست...هردفعه اسمش میاد گریه میکنه. از قبل قول داده بره به یک موکبی...اونحا یک کاری هست که فقط از عهده شوهرم برمیاد و...
منم از قبل بهش گفتم برو وقتی قید زدن رو رفته بود.. گفتم فقط زمان زایمان اینجا باش...اونم گفت اوکی..
بعد دخترمون زودتر از موعد دنیا اومد. الان هشت روزه دنیا اومده و شوهرم یکشنبه دوشنبه میخواد بره...
نمیتونم جلوشو بگیرم. یعنی چرا میتونم همین امروز گریه که کردم اونم زد زیر گریه و گفت نه نمیرم و میمونم پیشت و...
ولی خب دلش اونجاست یک بغض عجیب بدی داره نمیتونم مانع رفتنش بشم. خانوادمم رفتنی ان...
به هرحال دهمی بچه هم نزدیکه و مامانم بعد ده روز میره خونه خودشون
بچه اولمه و موقع زایمان هم خودم پاره شدم(طبیعی زایمان کردم و برشم ندادن خودم پاره شدم واسه همون خیلی بد بخیه خوردم )
اصلا نمیتونم بشینم
و بهمم بعد زایمان گفتن اصلا نشین که بخیه هات باز میشه بهداشت که رفتم روز ششم گفت یکیش شل شده و...
خلاصه که منم نه با هواپیما نه هیچی شرایط رفتن ندارم نه خودم نه بچه... که حتی شوهرم گفت بچه رو بزاریم جای خونوادت دوتایی بریم 😐😂
💔💔💔💔هعییییی
سختمه کارای شخصیم رو بکنم و از طرفی بهشون گفتم نمیخوام کسی پیشم باشه معذب و اذیتم. ترجیحم اینه تنها باشم.
از الان میدونم که قراره افسرده شم
🥲حالم خوب نیست. من ادم به شدت وابسته ای ام. این دوری از شوهرم وحشتناک برام سخته. بگذریم که اذیتم و هیچ تجربه ای نداشتم از بچه داری. من تا الان فقط یکبار بچمو شستم و عوض کردم. یعنی واقعا فقط شیرش دادم هیچ تجربه ای ندارم. میترسم