دیگه خسته شدم ازنقش بازی کردن ازاینکه وانمودکنم ب دوست داشتن اززندگی ک هنوزشروع نشده وهیچ حرمتی توش نمونده ازآدم پستی ک فقط هدفش ب دست آوردن من بودبعدش ولم کردب امون خداناشکری نمیکنم ولی واقعاخستم بغض توگلومه و اشک توچشمام کوتاه اومدم همش بخاطراینکه این رابطه حفظ شه فقط هدفش شکستن غرورمن بوداینقدناراحتم ک دوست دارم فقط جیغ بزنم فقط بمیرم هی خدا
زیادخوب بودن مثه داشتن یه کروموزوم اضافس منگل تصورمیشی...
نمیذاره درس بخونم نمیذاره بادوستام بیرون برم بهم بدبینه نمیگم گوشیموچک میکنه و این حرفاولی اون اعتمادونداره خواهرشذ۲۵سالشه و ازبچگی کارکرده همش اونومیکوبه توسرم ک خواهرش ازتوبیشتربلده من هنوزبچم چطوری میتونم ی خونه ۴۰۰متریوتنهامرتب کنم من توخونه خودمون دست ب سیاه و سفیدنزدم خانوادم هیچوقت بهم سخت نگرفتن همیشه آزادبودم اونطوری ک دوست داشتم زندگی کردم
زیادخوب بودن مثه داشتن یه کروموزوم اضافس منگل تصورمیشی...
بخاطرداشتنم ب زمین و زمان التماس میکرددیگه توفامیلامعروف شده ازبس منومیخاست ولی الان شده ی تیکه یخ میدونم داره تلافی رفتارایه گذشته منومیکنه داره عقده خودشوارضامیکنه غورشکستشوترمیم میکنه ولی بازجردادن من بااذیت کردن من
زیادخوب بودن مثه داشتن یه کروموزوم اضافس منگل تصورمیشی...