واقعا نمیشه یعنی حوری به پسرم بال و پر داده پسرم وقتی پدرش خونست یه بچه دیگه میشه میگم انقدر جلوش با من دعوا نکن پشتش در نیا بذار بفهمه کارش اشتباهه بعدا نمیشه درستش کرد گوش نمیده انقدر بهش باج میده خدا میدونه اتاقش پر اسباب بازیه بازم میره بیرون میاد میبینم خریده با منه اینجوری نمیکنه بیرون میریم قشنگ راه میاد اصلا نمیگه بغل کن با اینکه باباباشه میگه بغلم کن
واقعا نمیشه یعنی حوری به پسرم بال و پر داده پسرم وقتی پدرش خونست یه بچه دیگه میشه میگم انقدر جلوش با ...
دقیقابچه منم حس می کنم تامنومیبینه شروع می کنه اذیت کردن پیش بقیه که میذارمش میگن خیلی آرومه ولی نشستم با شوهرم حرف زدم که اینکاری که دومی کنی باعث میشه آزادیت کردن من لذت ببره ودیگه ازمن حساب نبره بی ادب شه
نبخشم خواهر چیکار کنم باید کینه کنم به دلم زندگیمو زهر کنم والله قبل بچه یه تو بهم نمیگفتیم جوری ساکت واروم بودیم همسایمون فکر میکردن خونه نیستیم از وقتی بچه اومد جفتمون شدیم یه ادم دیگه انگار