برادرم، کتاب هایی برای من بفرست که پایانی خوش داشته باشند، هواپیمایی به سلامت فرود می آید ، جراح لبخند زنان اتاق عمل را ترک می کند، پسر کور بینایی اش را باز می یابد، عشاق سرانجام یکدیگر را یافته اند، عروسی در راه است، تشنگان به آب می رسند، به نان و آزادی.... ـ بهار جوانی ام که از آن حرف می زدند؛ پاییز بود. و حتی آن هم نه خزان داشت نه باران.تابستان مرده آیی بود نه گرم نه سرد؛ پر از ابر هایی که نمیدانستند چگونه ببارند.شاید برای همین از زمستان نمیترسیدم...و من هنوز به روزنه ی نور آفتاب، که از لای ابر چون کورسوی امید میتابید چشم دوخته بودم، چه بی رحم بود خورشید آرزو که نمی گذاشت به اطمینان تاریکی دنیا ، دل خوش کنم.راستش من همیشه غمگین بوده ام، این غمگینی را حتی در عکسهای دوران کودکیم هم میبینم،این اندوه را، این همیشه آشنا را،من همواره در خودم داشته ام. اندوه چنان شباهتی به من دارد که میتوانم آن را به عنوان هویت بر خود نهم....
با "زبان" میشه روحیه داد، میشه مسخره کرد، میشه تعریف کرد، میشه دل شکست، میشه آبرو خرید، میشه آبرو برد، میشه آتش زد با زبان میشه آتش خاموش کرد"لحظه ای که شروع میکنیم به حرف زدن حواسمان به زبانمان باشه."کادر درمان سابق،حامی و عاشق حیوانات،کمی نقاش،فعال در حوزه کریپتو ، علاقمند به موزیک ، فیلم ، رانندگی در شب ،کمی مودی ، پوکر باز ،شیفته معنویات و متافیزیک ، معتقد به علم آسترولوژی ، متعهد به عشق