ما که بچه بودیم هیچی ولی چند سال پیش مچش گرفتیم باهاش دعوا افتادیم من از خونه بیرونش کردم ولی متاسفانه از رو نمیره مامانم میخواد جدا بشه خیلی باهاش مشکل داریم کلا کوچکترینش اینه هیچی واسه خونه نمیخره چی بشه یکم خرید کنه من حاملم الان اومدم خونه مامانم ده روز اینجاییم به خدا یه کیلو میوه نخریده دیشب تا یک شب گشنه نگهمون داشت من دیگه از ضعف گریه میکردم یه روز خوبه یه روز بد مثلا یه شب گوشت میخره کباب میکنه برامون یه شب میبینی هیچی نمیخره حتی تخم مرغ الان دیگه شوهرم گفت پاشو بریم خونه خودمون