2777
2789
عنوان

بیاید بخونید

626 بازدید | 50 پست

سلام


من خیلی دلم گرفته میخوام با شما درد دل کنم


24 سالمه..


از جایی که یاد دارم پدر و مادرم با هم مشکل داشتند و هر روز دعوا و داد و بیداد بود.


دو تا خواهریم.خواهرم 4 سال از من کوچکتره


پدرم بشدت پسری و پسر دوست داشت و همیشه دوست داشت یه زن دیگه بگیره.


کاری با مامانم میکرد که مامانم با پایه خودش میرفت براش خواستگاری.


خوب قبول نمیکردند خداراشکر..


چند بار تا پایه طلاق رفتند که ای کاش همان زمان طلاق میگرفتند.


من بشدت حساس و عصبی شده بودم وهستم


هرچه به سن 18 نزدیک میشدم دوست داشتم زود ازدواج کنم.


وقتی کنکور دادم رتبه خوبی نیاوردم با کمک پسرخاله ام کنکور آزاد بدون اینکه بابام بفهمه دادم و رشته مهندس پزشکی قبول شدم با وساطت و حرف ها فامیل پدرم اجازه داد برم دانشگاه آزاد.ترم اول خواندم

برای خوشبختی و آرامش و سلامتی مادر و خواهرم لطفا صلوات  بفرستید

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

بنویس

انسان بودن خود به تنهایی یک دین خاص است که پیروان چندانی ندارد.                                                 نهایت فرومایگیست اگر رفتار آدمی منحصر به ترس از تنبیه یا امید به پاداش باشد.                                      لطف کنید اگه تونستید برای حاجتم یک صلوات بفرستید ممنونم🙏

خب چرا مادرتون بازم باردار نشد شايد پسر شد

چرا ميرفت خاستگاري واسه زن جديد؟


وضع پدرت انقدر خوبه كه دوتا زن و خانواده رو اداره كنه؟

هيچجاي قرآن نگفته سگ نجسه،نگفته زن ناقص العقله،نگفته صيغه مجازه

میخونم عزیز ادامه بده 

میگم زشت نیست یه اقایی هزار و اندی ساله منتظره ۳۱۳ نفره؟😔😔😔 .... روزی میاید از سوی مهربانی ... بیاین همگی دعا کنیم تا زودتر بیاد ... الهم عجل لولیک الفرج ... 
خب چرا مادرتون بازم باردار نشد شايد اسر شد چرا ميرفت خاستگاري واسه زن جديد؟ وضع پدرت انقدر خوبه ...

باردار شد با تعیین جنسیت ولی نمیدونم خواست خدا چی بود که هر سه بار تا دو ماهگی پیش میرفت ولی سقط میشد یکبارش بخاطر تشکیل نشدن قلب و دو بار دیگه را نمیدانم


پدرم کلا زن دیگه داشته باشه هم دوست داشت در ادامه میگم که کار باز درآینده کرد

برای خوشبختی و آرامش و سلامتی مادر و خواهرم لطفا صلوات  بفرستید

بلـــه

فقط 15 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

🩵 پسرم بی صبرانه منتظرم روی ماهتو ببینم خیلی ذوق دارم واسه اومدنت 🩵 👶 یه اردیبهشتی خوش قلب تو دلمه 👶 ۱۴۰۵/۰۲

مامانم هم بشدت دنبال این بود که منو شوهر بده و چون فکر میکرد من هنوز طالب اینم که زود ازدواج کنم.


آن زمان با مبلغ کم میتوانستیم پناهندگی آلمان بگیریم و بریم من و خواهرم و هردومون دوست داشتیم بریم و پدرم هم قبول کرده بود که ما را بفرسته


مامانم دست بردار نبود و چند تا خواستگار آمدند و رفتند..


تا اینکه در روز 21 خرداد شوهرم به خواستگاریم آمد.


قبل از اینکه بیاد کاملا مخالف آمدنش بودم.


یه پسر 26 ساله دیپلمه


وقتی من از اتاق آمدم بیرون و دیدمشبر عکس بقیه خواستگارا که هیچ احساسی پیدا نمیکردم ته قلبم لرزید و این اولین جرقه عشقم به او بود.


ومن خدا خدا کردم که خواسته باشن و زنگ بزنن


چشم انتظار بودم که فردا صبحش زنگ زدند و خواستند قرار جلسه دوم بزارند.


پدرم بشدت مخالف شوهرم بود.وحتی دوست نداشت جلسه دوم را بیان.ولی با اصرار من آمدند


جلسه دوم رسید سوم همینجور رفت و آمد داشتیم تا سه ماه و شناخت نسبی به هم پیدا کردیم


من بین این جلسات مشاوره هم میرفتم و با زیر نظر مشاور هرجلسه بعدی را ادامه میدادم.وحتی با خود شوهرم یکبار به مشاوره هم رفتیم


در یک جلسه با شوهرم که بیرون رفته بودیم ازش پرسیدم اگر پدر و مادرم باهم مشکل داشته باشند برای شما چقدر مهم است شوهرم جواب نداد هیچی من با خود شما میخوام زندگی کنم.

برای خوشبختی و آرامش و سلامتی مادر و خواهرم لطفا صلوات  بفرستید

الان بروزرسانیم خراب میشه😫

فقط 15 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

🩵 پسرم بی صبرانه منتظرم روی ماهتو ببینم خیلی ذوق دارم واسه اومدنت 🩵 👶 یه اردیبهشتی خوش قلب تو دلمه 👶 ۱۴۰۵/۰۲

فردای آن روز که رفتم پیش مشاور و براش تعریف کردم چیا گفتم و چی شد بهم گفت اشتباه کردی همچین سوال کردی و اگر در جلسات بعدی پرس و جو کرد بگو همینجوری سوال کردم و قصد خاصی نداشتم.


منم همینکارو کردم در جلسه بعد که ازم سوال کرد گفتم فقط سوال بود و چیز خاصی نیست که ای کاش کمی توضیح داده بودم.


تیپ اکثریت اوقات من یه مانتو تا زانو و نه تنگ چسبون و نه گشاد شال یا روسری ولی موهام پیدا نیست


در آن جلسه ازم محترمانه خواست اگر میتوانم در جلسه بعدی چادر سر کنم


منم که از محجبه بودن بدم نمی آمد در دلم قبول کردم ولی بهش چیزی نگفتم که سوپرایز شه


جلسه بعد وقتی آمد دنبالم با چادر رفتم وقتی منو دید خیلی سوپرایز شد وقتی میخواست پیدام کنه یه کادو که توش قاب گل نقره بود داد بهم و گفت این تقدیم به عزیزترین و مهم ترین و دوست داشتنی ترین فرد زندگیم منم که تو ابراااا


جلسه بعد قرار شد بریم آزمایش خون رفتیم برام 2 کیلو پسته نمکی گرفته بود که نکنه ضعف نکنم وقتی ازم خون میگرن


ازقضا اصلا از من خون نگرفتن فقط از خود بنده خدا گرفتن😂😂😂 برگشتنه هم هرچی اصرار کرد بگیر ببر خونه بخور من از روی حس خجالتی بودنم قبول نکردم


فرداش که رفتیم جوابو بگیرم جواب مثبت بود و شوهرم از خوشحالی گفت این جواز بچه چیااااا


بعد از جواب و کلاس رفتیم تو رستوران مدام گوشیش زنگ میخورد


شوهرم 5 تا بچه 3 تا خواهر و دو برادر که شوهرم آخریه.


نگو از بس استرس داشته و هی به خواهراش میگفته دعا کنید اون موقع زنگ میزدند و میپرسیدند که چی شده..بیچاره شبش خوابش نبرده بوده..

برای خوشبختی و آرامش و سلامتی مادر و خواهرم لطفا صلوات  بفرستید

یه جلسه قرار شد زنونه خواهراش بیان برای گذاشتن قرار نامزدی سه تا خواهراش آمدن هرچی من اصرار داشتم عقد و عروسی باهم باشه که هم هزینه واسه پدرم و شوهرم کمتر شه اونا گفتن وای نه ما حسرت داریم


حالا فقط حسرت شربت و قلیون میز مادر داماد را داشتند..تو فیلم عقدمو نگاه کنی بیشتر جا عروس داماد خواهرشوهرامو میبینی که خودشونو هی انداختن جلو فیلم یا به فیلم بردار گفتن بیا از من تکی بگیر میخوام برقصم..یا رو جایگاه عروس داماد نشستن که تکی تکی بگیره ازشون..


ما یه جشن نامزدی گرفتیم 50 روز بعدش عقد دائم و جشن در خانه گرفتیم 1 ماه و نیم بعدش جشن عقد در تالار گرفتیم که واقعا جشن عقدمو خیلی بیشتر از عروسی دوست دارم


چون واقعا خیلی لوکس و قشنگه


11ماه عقد بودیم تو این دوران دعوا کم نداشتیم شوهرم ماشین نداشت و ماشین باباشو میگرفت هروقت میومد دنبالم


دو تا از خواهراش خونه اسون دور بود زنگ میزدن مهدی بیا ما را برسون خونه امون مهدی بیا این کارو بکن مجبور بودیم وسط راه هنوز نرسیده به مقصد برگردیم تا کار اونا را انجام بدیم


یک روز که دیگه هردومون خسته شدیم از کار خواهر وسطیه محل نزاشتیم و رفتیم سینما و بعدش فست فودی وقتی برگشتیم و رفتیم دنبالش از قضا آیفونو بد گذاشته بودن و صدا از تو خونه میامد بیرون که شنیدیم خانم با حالت دعوا داره به باباش میگه چرا ماشینو میدی دیتش که هی برن بگردند و خیلی چیزا که خود شوهرم شوکه شده بود وقتی سوارش کردیم به روش نیاوردم ولی بعد شوهرم بهش توپیده بود


گذشت از این 11ماه عقد و سر اول ماه شهریور آمدند اذن عروسی را واسه آخر ماه شهریور گرفتند


من اصلا دوست نداشتم عروسی بگیریم

برای خوشبختی و آرامش و سلامتی مادر و خواهرم لطفا صلوات  بفرستید

تا اینما را از قبل تایپکرده بودم مابقی را مینویسم خیلی خلاصه


باهزار سختی قرض و وام شوهرم که خیلی علاقه به گرفتن عروسی بود جشن را گرفت خوب درحدی که من دوست داشتم نبود رفتیم سرخونه زندگیمون

بابام یه اخلاق گندی که داره برای دادن و خریدن یک چیز باید هزار بار التماسش کنی اشک بریزی ولی اگه هم انجام بده حسابی انجام میده برای جهیزیه کلی حرصم داد که کارم به دکتر اعصاب و روان کشید و قرص آرامش بخش و خواب آور بهم داد

ولی جهیزیه امو دستش درد نکنه خوب داد در حد 150ت

پدر شوهرم یه خونه خریده بود کجا نزدیک گوسفنداااااا وقتی فایلام آمدن دیدن کلی مسخره ام کردند

برای خوشبختی و آرامش و سلامتی مادر و خواهرم لطفا صلوات  بفرستید
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز