2777
2789

چی😮😮😮😮

وزن شروع》90 وزن هدف》۶۵...پشت کرده ام ب گذشته...ب روزهایی ک با اندوه شب شدند...دشمن شده ام با آنها ک مرا ن تنها یکبار بلکه هزار بار آزردند رو ب آینده ای نشستم ک هیچکدام از آن آدمها و روزهای ملالت امیز،درونش جایی ندارند.مادربزرگ همیشه میگفت:روی زخم های دلت مرهمی نگذار!صبر کن بسوزند و بفهمند دستی نیست برای مداوایشان آنوقت یاد میگیرند با هر حادثه خراش برندارند...گذشته ام را بی هیچ دوایی رها کرده ام،دشمنانم نیز در مخروبه ترین قسمت مغزم.باید یاد بگیرم برای هر رنجشی پماد امید بخشی نیس؛درد را باید تجربه کرد تا دیگر هر زخمی،روح را ب انزوا نبرد...حالا آدمی شده ام بیگانه با انچه تصور میکنی.هرچقدر میخواهی طعنه بزن و کنایه هایت را در دهانت بچرخان!من تنها آینده ای را میبینم ک نه برای تو جایی هست نه روزهای  هدر رفته!مادربزرگ قربان دهانت راست میگفتی:مرهم همیشه دوای درد نیس،گاهی باید بی اهمیت بود درد خودش از خانه میرود...!

بچه ها من تجربمو تو تاپیکی که درمورد تجاوز بود گفتم 

و یه عده گفتن که دروغه و خالی نبند

خاستم بگم دلیلی نداره کسی در این مورد دروغ بگه 

فقط لطفا مراقب خودتون و بچه هاتون باشید چون این چیزا تو جامعه ما خیلی زیاده 

پس انقد فرافکنی نکنید لطفا

خدایا خیلی دوست دارم، تنهام نذار.

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

تعریف کردم گلم 

که ۱۷ ساله بودم و دانشجو تو یه شهر دیگه

بی تجربه ترسو و لاغرو نحیف 

کلن یا با آژانس بیرون میرفتم یا با همخونم 

 

خدایا خیلی دوست دارم، تنهام نذار.

یروز عصر تو پاییز با همخونم که دختر سن دار هیکلی و رزمی کار بود که امیدوارم الان هرجا هست خوش باشه داشتم میرفتم خونم 

خونمون یکی از خیابونای بالاشهر بود که پرنده هم توش پر نمیزد

خدایا خیلی دوست دارم، تنهام نذار.

من مشغول موبایل شدم همخونم اشاره کرد میره سوپر خرید من گفتم یواش یواش میرم تا بیای 

یهو یه سیلو جلو پام نگه داشت یه مرد درشت که تیپش چرم بود پیاده شد صدام کرد رفتم سمتش البته گفت خانوم این آدرسو نشونم میدین

خدایا خیلی دوست دارم، تنهام نذار.

منم خنگ ساده رفتم جلو دو طرف تنمو گرفت که بندازدم تو ماشین عین پر کاه شده بودن کوپ کرده بودن فقط خدا یه توانی بهم داد جیغ زدم سحر سحر 

دیدم همخونم اومد چه جور می دویید همون لحظه یه پژو از کوچه درومد تا همخونم درگیر شد اونا فرار کردن

خدایا خیلی دوست دارم، تنهام نذار.

تا چند وقت حالم خراب بو د وحشت کرده بودم همش قلبم درد میکرد کلی دکتر رفتم البته دیگه هم پیاده جایی نرفتم 

اگه همخونم نبود خدا میدونه چه اتفاقی برام میوفتاد

خدایا خیلی دوست دارم، تنهام نذار.

15 سال پیش دختر عموی من سوار یه ماشین شخصی میشه . خودش میگفت به قصد مسافر حالا من نمی دونم چون اهل اتو زدن هم بود. بعد طرف قفل مرکزی ماشین رو زده بود برده بود تو یه بیابون حسابی ... 

البته آسیب جدی نرسونده بود. بعدش هم خیلی شیک دختر عمومو اورده تو شهر پیاده کرده و رفته . اونم از ترس آبروش به هیچ کس جز من و دوستامون چیزی نگفت 

2790
2778
2791
2779
2792