براعروسي داداشم داداشم رفته بود دم تالارازدوستاش وهمكاراش خداحافظي كنه عرسمونم تنهاتو سالن بود تالاري اومده بود برقاراخاموش كرده بود پسرخالم ميگفت ديدم عروس خودش تنهاداره ميادپايين پسرخالم ميره دستشوميگيره مياردش واي مادم درمرده بوديم ازخنده زن داداشمم بغض كرده بود ميگفت چرامنو جاگذاشتيد حالا عكس دونفريشونم تو دستش بود