یه جا نوشتم هی نگین خب خب پس لطفا بخونید ببخشید یکم طولانیه رفته بودم خونه مادر شوهر نهار
بعد خواهر شوهر بزرگم با بچه هاشم بودن همون که یه دختر۱۲ ساله داره یه پسر ۴ ساله خونه ما دو طبقه هست که حیاطش یکیه با مادر شوهر درشم از این در آپارتمانیا نیست در معمولیه
قبل اینکه بشینم سر سفره مادر شوهرم گفت در خونت باز بود برو ببند بیا گفتم نه بابا بسته بودم گفت باز بود گفتم برم ببینم بیام ادمدم بیام دیدم دختر خواهر شوهرم از خونه ما در اومد چشدام از تعجب گرد شد
گفتم اینجا چیکار میکردی گفت اومده بودم طوطی رو ببینم گفتم کارت خیلی زشت بود زندایی
همین رفتم بالا هم گفتم دختر پایبن بود مادر شوهرم جا خورد گفت وا گفتم گفت رفتم طوطی رو ببینم دیگه هیچی نگفت ومنم به کسی هم چیزی نگفتم اما خودم ناراحت شدم
این بار اولش بود ابنکارو میکرد اگه یه بار دیگه ببینم به مادش میگم و از این به بعد رفتنی در خونمو قفل میکنم میرم
تصمیمم درسته؟
شما هم بودید ناراحت میشدید یا نه؟
باهاشون چه برخوردی میکردین