این ماه، منو و خواهرو مامانم فقط داریم از پدرمون رنج میبریم. چون بابام معتاده. همین دو ماه پیش، بابام رفته بود تا ترک کنه ولی نمیدونم چرا برگشت 🤔. مامانم جز کار کردن و غذا های رنگارنگ براش درست کردن کاری نمیتونه انجام بده . بعد دیروز بعد این همه زحمت به هممون فحش داد. اون قدر فریاد زد که همسایه ها اومده دم در خونه. 😣 دیروز شب منو و مامانم صدایی شنیدیم. از در نگاه کردیم دیدیم بابام داره تو تراس شی* شه میکشه 🤬 صبح وقتی بهش گفتیم کلی کتک زد مامانمو. از اونجایی که امروز امتحان تعیین سطح داشتم نتونستم سوالا رو جواب بدم 😩 کارشناس فهمید به یه چیز دیگه ای فکر میکنم گفت برو بیرون. بعد امتحان فاینال رو هم بد دادم. فکر نکنم این ترم برم زبان با این نمره ام. خلاصه.. ( ببخشید که حوصلتون سر رفت خیلی حرف زدم 🤐🥲) امروز اصن حوصله نداشتیم. خواستیم یک چرت بزنیم. بعد... با صدای بلند مامانم بلند شدم. داشت با گریه با تلفن حرف میزد. قضیه این بود که مامانم تو یه کارت پس انداز کرده بود. بابام اون کارت برداشته وقتی ما خوابیده بودیم. الان موجودی صفره🥺 مامانم میگه بخدا رفته شیشه و متادون و این چیزا بخره( البته به من نمیگفت به عمم میگفت) عمم چه بگه بهتره🙂 گفت بزار یک ماه کارتن خواب شه و...... مامانم الان گریه میکنه. 😢
الان شما میگین خب توجه نکن بهشون آخه چرا یک پدر جلو بچه هاش پاشه شیشه بکشه 😣 واقعا افسردگی گرفتم...:( میشه بگین من چیکار کنم؟