شما حق میدید؟
هشت ماهه عقدیم سر چیزای الکی از اول بحث و دعوا شروع شد مثلا اولیش این بود من از کنکور برگشته بودم گفت بریم بیرون گفتم باشه رفتیم نیم ساعتی بودیم بهشت رضا گفتم خب بریم دیگ این کجاش حرف بدیه یهو پاشد گفت بریم تو ماشین ویراژ میداد بین ماشینا تو جاده تو چرا گفتی بریم حتما از با من بودن خوشت نمیاد منم گریم گرفت و بماند اصلا آدم منطقی و با درکی نیست سر کوچکترین مسائل دوست داره بحث راه بندازه یبار من خسته بودم رفته بودیم جایی صبحش شب خونشون بودیم یهو پاشد گفت حاضر شو برسونمت تا حالا چند بار این اتفاق افتاده یبار پریود بودم نصف شب نشستم یهو گفت تیر که نخوردی چرا نمیخوابی پاشد حاضر شه بره از خونمون نزاشتم🤦♀️
انقد کاراش زیاده نمیدونم کدومو بگم هی فکر میکردم بگذره بهتر میشه ولی بدتر شد هی مامانم گفت سخت نگیر بهتر میشه تا جایی که ایندفعه دیگ خودشون راضی شدن از همون اولم فکر میکردم خاصه ولی الان مطمئنم دیوونس خودش میگفت چند سال پیش سرمو میکوبوندم به دیوار چند بار تا حالا تو ماشین با مشت کوبونده به فرمون چ داشبورد و سرم داد کشیده دیگ نمیتونم تحمل کنم تا دیشب که لباسامو پرت کرد جلوم گفت پاشو برسونمت بعدم سرم داد زد سر اینکه صدا خروپف مامانش بود من گفتم صدا چیه اصلا هم شبیه آدم نبود انگار صدا جیغ یه جونوره اینو گفتم گفت تو به مامانم توهین کردی گفتم من از قصد نگفتم ببخشید حالم ازش بهم میخوره مطمئنم مشکل روانی داره یبار تو بله برون یکی از اقوامشون گفت ایشالله از انتخابت پشیمون نشی حالا نمیدونم دعا بود یا ن
مامانم دیشب زنگ زد گفت یعنی تو مردی که نصف شب با چشم گریون میاریش یه خانوادرو را به راه میکنی خجالت نمیکشی اونم گفت شما خجالت بکشین بهش شعور یاد ندادین مامانم جلو خودشو گرفت بابام گفت این الان اینجوریه فردا چی میخاد بشه
خاطراتم ازش زیاده مهربونیاشم و احساساتشم زیاد بود بنظرتون فراموش میکنم؟ چند شب پیش رفتم مدارکمو بگیرم چشاش اشکی شد گفت چند روز ندیده بودمت البته هنوز نمیدونست من چه قصدی دارم