من دو تا داوم یکی ازم بزرگرتره ایرانی نیست باهش خوبم تقریبا خیلی دلم به حالش میسوزه ولی خب حدمو رعایت میکنم زیاد صمیمی نیستم یکی هم کوچیکتر از خودم احساس میکنم عزراییله به جونم چون خیلی مارمولکه اصلا باهاش نمیحرفم چون حرفاش به گوشم رسیده مادر شوهرم خیلی هواشو داره من بدبخت هزار تا تهمت ناروا بهم زدن ولی این یکی با این که میدونن چه انسانی بوده خوبشو میگن خودشم که انگار من پدرشو کشتم حالا خوبه خیلی براش داشتم رفته پشت سرم حرف زده
من یه جاری دارم .. نه صمیمی نه رسمی .. نه بدم میاد ازش نه خوشم میاد ..
گاهی ناراحت میشم که ازم احوال نمیگیره ولی به روی خودم نمیارم .
از وقتی که مادر شدم، فهمیدم چقدر میتونم قوی باشم ؛ جایی برای تسلیم شدن یا استراحت کردن وجود نداره ؛ هر احساسی هم که داشته باشی باید عاشقانه پیش بچه ات بمونی و ازش مراقبت کنی ... چون یکی هست که تکیه گاهش تویی ؛وقتی بغض میکنه، بوی تنت ، صدات، لمس کردنت،دلشو آروم میکنه ... یعنی یکی هست که تمام دنیاش تویی🩷
نه بابا یعنی انقد بهش میرسیده که انگار نه انگار زایمان کرده، مادرشوهرم یه سری تو ماه های اخر پشت در مونده بوده از رو در حیاط میره داخل 😐😐 انقد خوب بوده