2777
2789
عنوان

کمکم میکنید

656 بازدید | 73 پست

سلام من با مادر شوهرم تو یه ساختمونیم مادر شوهرم انتظار داره هر چی میخریم به اونم بدیم مثلا دیشب غذا گرفتیم افتاد دنبالمون اومد خونه بعد رفت اشپزخونرو دید زد یه خورده ام نشست بعد رفت منم خیلی ناراحت شدم غذامو دادم رفت با شوهرم با هم غذا خوردیم .

یا میبینی میاد اشغالارو میگرده پوست میوه ای چیزی میبینه فرداش میگه اره فلان میوه خیلی خوبه ادم بخوره .اخه من خرج خودمو در اورده بودم مونده بود کسه دیگه برادرشوهرمم همه چی براش میخره مجرده کم نمیزاره براش ....ولی از ما انتظار داره چون باهمیم غذامونم باهم باشه 

حالا من چیکار کنم خیلی اذیت میشم در ضمن از اون خونه ام نمیشه بریم چون خودمون ساختیم ولی به اسم پدر شوهرمه پولمونم نمیده الان من بین اب واتیش گیر کردم راهنمایی میخوام از شما دوستان 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خودش تنهاست؟ خب بده بهش گناه داره.

ته قصه خودشو پیدا کرد اون که بین جمعیت گم شده بود.....اونی که به جای زخمای خودش مرهم زخمای مردم شده بود......چه دقیقه هایی که با حسرت بین آدمای خوشبخت گذشت........کی میتونه حالتو درک کنه کی میدونه که چقدر سخت گذشت
چند بار این کارو کردم دفعه بعد میگه یه خورده بیشتر بزار خواهر شوهرت میخواد بیاد یا خواهرم میاد &nbs ...


واا...!!!!! این دیگه کیه؟؟!!!! پس همون محلش نزاری بهتره

ته قصه خودشو پیدا کرد اون که بین جمعیت گم شده بود.....اونی که به جای زخمای خودش مرهم زخمای مردم شده بود......چه دقیقه هایی که با حسرت بین آدمای خوشبخت گذشت........کی میتونه حالتو درک کنه کی میدونه که چقدر سخت گذشت

یه دو بار ۱-سر ناهار بری بگی وای مامان چه بویی راه انداختی دیدم غذا پختی دیگه چیزی درست نکردم و

۲- بری خونش در یخچالو باز کنی بگی وای چه میوه هایی بعدم بشوری بخوری و یکی ۲تا هم واسه شوهرت ببری

دیگه همچین رفتاری ازش نمی بینی  

خدایا نمیگم آرزومو براورده کنی چون مطمینم همیشه بهترین رو میدی

غذاتو بش نده. نمیکشتت ک.میگفتی مامان حیفی غذامون برا دو نفرمونه. اگه سه تا بود میدادم. موست میوه ها رو ببینه برات مهم نباشه صدبارم بکه این میوه ها خوبن شما براش نخرید. عادت میکنه کم کم

برف هفت سالگی ام را به خاطر صدای مادرم دوست داشتم که می گفت پاشو ببین عجب برفی اومده برف ده سالگی را به خاطر تعطیل شدن مدرسه و خوابیدن کنار  مادرم حتی یک ساعت بیشتر. برف چهارده سالگی را به خاطر تشویش امتحانات .برف هجده سالگی را به خاطر استرس کنکور و آینده !! برف بیست سالگی را به خاطر عاشقی . هیجان عشقی که در ذهنم تا ابد ادامه داشت اما از برف بیست و پنج سالگی به بعد برف ها فقط سرد بود و سرد بود و سرد…… و خاطراتی که هرگز تکرار نخواهد شد……
2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز