2777
2789
بفرما

من الان ماه دیگ میشه یک سال که عقد کردم اول خیلی تلاش کردم جدایم ولی نتونستم خانوادم پشتم نبودن مجبور شدم به زور ادامه بدم حالا هر چقدر به عروسی نزدیک میشیم ترس برمی‌داره  میترسم نتونم ادامه بدم با اونکه دوسش ندارم زندگی کنم مثلا همین چند روز پیش اسم یه نفر دیگ رو یه دفعه ی گفتم پیشش

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

یکی نیس کمکم کنه نمیدونم زنگ بزنه به مامانم بگه دخترتون یه مریضی داره که نباید ازدواج کنه🤣میدونم‌کارم بچگانه اس اما چا کنم دست خودم نیس دوست دارم بهم بخوره 

خانوادمم دارن جهیزیه میخرن

عزیزم هرچه زودتر اقدام کن حالا به هر روشی که شده

چند توصیه کوتاه اما کاربردی : کد ملی تو حفظ باش ، مسواک بزن ، سرزده جایی نرو ، درستو بخون ، با آدم پاچه پاره بحث نکن ، کتاب بخون ، ورزش کن ، تو کار کسی دخالت نکن ، سعی کن برای خودت درآمد داشته باشی ،و در آخر بجای اینکه از پیشرفت بقیه ناراحت بشی خودتو ارتقا بده ، اینجوری حال خودتم خیلی بهتره (#تضیمنی) 
عزیزم هرچه زودتر اقدام کن حالا به هر روشی که شده

نمیدونم چکار کنم روزای اول خیلی کارا کردم آخرش هم شد کتک های که میخوردم 

لطفا راهنماییم کن 


به نظرت با این چیزای که گفتم مگه آخه من میتونم یه عمر زندگی کنم من هر چی به مادرم میگم گوش نمیده

بهم بزن. اگه قبل عقد بودی فرار میکردی

همون نمیدونم چی بگم که همه قبول کنن 

اینا هم دارن وسیله می‌خرن حتی مادرم بدون من میره بازار می‌خره و میاره 

به خود پسره هم جرئت ندارم بگم الان خو اصلا نمیدونه اینجام مدرسه هم میخواستم برم نزاشت میگف بهت اعتماد ندارم 

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز