خیلی ناراحتم دارم مثه چی گریه میکنم. امروز شدیدا گردن درد گرفتم. موقع صبحانه بعدش چند بار گفتم گردنم درد میکنه میخوام برم دکتر برادرم گفت دکتر چرا لازم نیست و اینا. بعد دیدم طبق معمول همه صبحانه خوردن و رفتن مادرم گفت برام چای بیار بردم بعد گفتم من دیگه تا شب میرم تو اتاق کارامو بکنم گردنمم درد میکنه مامانم گفت اصلا چایتم نخواستم. منم ناراحت شدم اومدم دیدم سفره م که اون وسطه و داداشم حتی لیوان خودشو برنداشته رفت دراز کشید. منم یه لحظه ناراحت شدم و در جواب مامانک گفتم خب اینه دیگه یه کمک کوچیکم نمیکنن میخورن و میرن یه امروز گفتم گردنم درد میکنه. بابام اینو شنید و با داداشم بحثشون شد بدجور داد و بیداد و فحش.. خیلییی حالم بده خیلی. عذاب وجدان دارم حس میکنم مقصر من بودم. اصلا یه لحظه نفهمیدم چی شد